دلتا

وبلاگ احمد پورنجاتی

برچسب چاپ در نشریات (صفحه 1 از 5)

سلام،دوست افغانی من!

یادداشت نوروزی برای دوستانم در افغانستان

ویژه نامه روزنامه شرق برای افغانستان

 

سلام،دوست افغانی من!
مهرماه سال ۱۳۵۱ خورشیدی.نخستین باربود که با یک شهروند افغانی دوست  می شدم.ترم اول تحصیل دردانشکده دندانپزشکی دانشگاه تهران. من از شهرستان آمده بودم وتهران،پایتخت آن سال ها ی کشورم ایران،در نظرم شهری بزرگ و پرهیاهو بود واز شما چه پنهان،اندکی بیگانه! آدم است دیگر.گاه حتی در بزرگ ترین شهر کشور خودش نیز،شاید برای نخستین بار،احساس غربت و تنهایی کند.
آن روزبرای انتخاب واحد درسی به اتاق مدیرآموزش دانشکده رفته بودم .جوانی خوش سیما و تر و تمیز و مرتب،دو گام به سوی من آمد.هماهنگی رنگ طوسی کت و شلوار وکراواتش هنوز در خاطرم مانده و آهنگ  صدای مردانه اش:
“درود بر شما. من… هستم از افغانستان. هم دوره ی شما”
کمی جاخوردم.نه از این که کسی از کشوری دیگر برای تحصیل به دانشگاه تهران آمده.فراوان بودند آن سال ها دانشجویان بورسیه ازکشورهای گوناگون،از مصر،لبنان، کویت،شرق آسیا در رشته های گروه پزشکی و فنی و مهندسی وحتی از برخی کشورهای اروپایی برای تحصیل دررشته های ادبیات فارسی و فلسفه در دانشگاه تهران.
شگفتی من ازاحساس نوعی یگانگی و خویشاوندی بود در ضرباهنگ واژه ها و پیوند نگاه ها، با آن دانشجوی افغانی که در همان چند لحظه آشنایی،در همان یک جمله ی کوتاه، تمام وجودم را فراگرفت. آن لحن و لهجه ی شیرین پارسی اش. با رنگ و بوی رهاوردی از″خراسان تاریخی، از هرات و بلخ”!
انگاری داشتم با “شهید بلخی” با “بیدل دهلوی” با “احمد جامی” و از همه مهم تر،با “فردوسی” سخن می گفتم. جوانه ی احساس خویشاوندی من و افغانی،از همان روزهای دوستی با همکلاسی خوش پوش افغانی ام،شکفته شد.
دوست افغانی من،اکنون سالیان سال است که با دانشنامه ی دکتری دندانپزشکی از دانشگاه تهران،از ایران به سرزمین خود بازگشته اما هرگز آهنگ نوای خویشاوندی پارسی اش از گوش و دل من بیرون نرفته است.
ریشه های مشترک،نمی توانند به ساقه ها و میوه های خود بی اعتنا باشند؛
درست است که افغانستان نام کشوری دویست ساله است اما،جای جای این سرزمین رنگارنگ،با نام ها و نشانه های آشنا،در همه ی فرهنگ و ادبیات و تاریخ مشترک “من و آن دوست افغانی” ام همچون شیر وشکر آمیخته و جاری شده است. کابل، زابل، سمنگان،بلخ،البرزکوه،معبد نوبهار،نیمروز و هیرمند و بسیاری نام ها که هزار سال پیش ازاین در شاهنامه ی فردوسی از آن ها یادشده،حکایت “شناسنامه ی مشترک” من و دوست افغانی من است،بی گمان!
من آنگاه که  در کتابخانه ی شخصی ام به سراغ شاهنامه می روم،برایم “دکتر اسلامی ندوشن” و “دکتر محمد جعفر محجوب” و “دکتر حمیدیان” و “دکتر محمد بقایی ماکان” و “دکتر میرجلال الدین کزازی” – همه ایرانی-به خاطر کوشش ها شان برای پژوهش در شاهنامه به همان اندازه گرامی و ارجمندند که: “احمد علی کهزاد” و “غلام فاروق نیلاب رحیمی” و ” عبدالحی حبیبی” و “عبدالرحمن محمودی”و “محمد حیدر ژوبل” و ” “رازق رویین” و “عبدالرزاق فرهادی”و “محمد یونس طغیان ساکایی” که همه افغانی اند.
این است که من،هیچگاه افغانی را در کشورم ایران،بیگانه ندانسته ام. نه آن سال ها که افغانستان،کشوری آرام و بی دغدغه بود و من وآن دوست افغانی ام،همکلاسی دانشکده ی دندانپزشکی دانشگاه تهران بودیم و نه بعدها که برادران و خواهران افغانی ام از بد حادثه اینجا به پناه آمدند، به نام مهاجر!
مهاجرت ناخواسته و برخاسته از نابسامانی های سیاسی ،همواره در همه جای جهان،گریبان شهروندان بسیاری از کشورهای آسیب دیده از جنگ و ناامنی و خشونت را گرفته است. مردمان ما نیز در دوران جنگ تجاوزکارانه ی عراق با ایران،طعم تلخ و ناگوار مهاجرت ناخواسته را چشیده اند.
داوری ناسزاوار و غیر منصفانه ایست اگر کسی ادعا کند که:
۱- همه یا بیشترایرانیان از حضور مهاجران افغان در ایران، ناخرسند بوده اند یا آنان را میهمان ناخوانده و مزاحم دانسته اند و آنان را دوست نمی داشته اند و با آنان رفتاری ناشایست و نامهربانانه داشته اند؛
۲- همه یا بیشتر افغانی های مهاجر در ایران،انسان هایی بی تعهد و شرور و قاچاقچی  و بزهکار بوده اند و بنابراین باید از ورودشان جلوگیری کرد و به حضورشان در ایران پایان بخشید.
این دو ناداوری در واقع دو روی یک سکه است: نفی خویشاوندی تاریخی،فرهنگی”ایرانی و افغانی”!
نباید به هیچ کس،اجازه دهیم که شناسنامه و شجره نامه ی مشترک ما را داغ باطله بزند.
من و دوست افغانی ام، گرچه از فاصله ی فرسنگ ها، در همه ی فراز و فرودهای آن سال های سخت،همواره از حال هم با خبر بوده ایم.برای یکدیگر غمگساری کرده ایم .
ایران من،ایران او نیز بوده است. افغانستان او،افغانستان من نیز٫پس چرااینک که هم اینجا و هم آنجا، چشم انداز های درخشان تری نسبت به گذشته های تلخ،پیش روی ماست،دستان یکدیگر را به مهر و یاری،نفشاریم؟!
آه.که چه حس غریب و حسرت انگیزی در درونم شعله کشان است،اینک برای سفر به دیار دامنه های “البرزکوه” در ولایت بلخ،برای گلگشت در سمنگان و مزار شریف و قندهار و کوچه پس کوچه های کابل و همسفر شدن با جاری “هیرمند “خروشان!
نوروزسال ۱۳۹۴ خورشیدی را به پاس عهد دیرین با خویشاوندان تاریخی و فرهنگی ام،با مردمان سخت کوش و با فرهنگ افغانی و با آن دوست همکلاسی دوران دانشکده ام،”دکتر…” سرآغاز فصلی تازه میکنم برای سلام دوباره به شمایان:
خجسته باد روزگارتان،دوستان افغانی من!
احمد پورنجاتی.تهران. واپسین روزهای اسفند ۱۳۹۳

 

 

“مسؤولیت” رییس جمهوردر اجرای قانون اساسی ؛ “عصا”ی پدر بزرگ من!

اصل یکصد وسیزدهم قانون اساسی:
“پس از مقام رهبری ،رییس جمهورعالی ترین مقام رسمی کشور است و مسؤولیت اجرای قانون اساسی و ریاست قوه مجریه را جز در اموری که مستقیما به رهبری مربوط می شود، بر عهده دارد.”
این اصل ،هم  درنخستین متن قانون اساسی مصوب آبان ماه ۱۳۵۸ و هم در متن بازنگری شده ی قانون اساسی که در سال ۱۳۶۸ به تصویب رسید،آشکارا و بی ابهام هم جایگاه  ومنزلت حقوقی  و هم دو نقش  و مسؤولیت متفاوت رییس جمهور را در ساختار نظام مشخص کرده است.
اما نکته ی جالب این است که در این سی و چند سال که از تصویب قانون اساسی می گذرد، و به ویژه پس از بازنگری در برخی از اصول قانون اساسی ،هرگاه که سخن از “مسؤولیت رییس جمهور در اجرای قانون اساسی” به میان می آید، انگاری شاخک های حسی بخش های دیگری از ساختار نظام به شگفتی و تشکیک و حتی نفی و انکار،بر می جهد و موضوع دچار سقط جنین می شود!
البته ناگفته نماند که بختیارانه درهر دو برهه ی پیش و پس از بازنگری قانون اساسی، یکی در دوران ریاست جمهوری مقام رهبری کنونی و دیگری در دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی، هم در مقام عمل و هم در مقام نظر، این نقش و مسؤولیت رییس جمهور، فراتر از ریاست قوه ی مجریه به رسمیت شناخته شده است.
مورد نخست : در برهه ی پیش از بازنگری قانون اساسی ،خودداری رییس جمهور وقت از ابلاغ یک مصوبه ی مجلس -که به تایید شورای نگهبان نیز رسیده بود- به استناد همین اصل ۱۱۳و از موضع مسؤولیت اجرای قانون اساسی؛
مورد دوم : پس از بازنگری قانون اساسی ودر نخستین سال ریاست جمهوری سید محمد خاتمی و به پیشنهاد وی و موافقت و حمایت مقام رهبری برای تشکیل “هیات نظارت و پیگیری اجرای قانون اساسی” زیر نظررییس جمهور؛
خوشبختانه اسناد و گزارش فعالیت های هیات مذکور در باره ی تشخیص و تعیین موارد عدم اجرا یا نقض برخی از اصول قانون اساسی توسط هر سه قوه، به صورت مدون  و در قالب کتاب ،موجود است که نشان از ابلاغ و اخطار سید محمد خاتمی به دستگاه های مختلف در هر سه قوه دارد  و لابد نه از موضع ریاست قوه مجریه بلکه از موضع “رییس جمهورمسؤول اجرای قانون اساسی ” بوده است.

ادامه مطلب

شورای شهر؛ یا “انکوباتور” جنین نارس معطوف به قدرت سیاسی؟!

هفته نامه صدا

پیش بینی تشکیل شوراها در قانون اساسی را -حتی بدون توجه به گونه گونی بنیان های اندیشگی تصویب کنندگان آن- می توان یک تصمیم ارزشمند و زمان شناسانه برای نهادینه سازی مشارکت مدنی با رویکرد “جامعه ی مدرن”  قلمداد کرد.
البته به گمان من ، تاخیر نزدیک به بیست ساله در اجرای قانون شوراها، به خودی خود، نشانه ای آسیب شناسانه از یک “رنجوری فرهنگی” در ساختارسیاسی و قدرت از یک سو ،و روانشناسی و رفتار اجتماعی ایرانیان از سوی دیگر- یعنی هم در عرصه ی قدرت و هم در عرصه ی عمومی جامعه -است.
انگاری هر دو طرف قضیه – هم ساختار قدرت و هم مردم ،هرچند با انگیزه ها و دلایل متفاوت خاص خودشان – محاسبه گرانه یا آسان طلبانه – در همه ی آن سالها ،تعویق اجرای قانون شوراها را بر “درد سر”های التزام به مشارکت مدنی وکنش سازمان یافته ی اجتماعی در اداره ی امور شهر، ترجیح می داده اند!
اهتمام به اجرای قانون تشکیل شوراها در نخستین سال دولت برخاسته از “جنبش اصلاح طلبی”دوم خرداد هفتاد وشش را می توان چیزی شبیه یک “همزاد” در عرصه ی مدنی ارزیابی کرد،که در کنار آنچه در عرصه ی سیاست و تاسیس دولت اصلاح طلب در عرصه ی قدرت سیاسی رخ داد، متولد شد.
در این مجال قصد آن ندارم که به علل و عوامل “تاخیر تاریخی” تولد عرفی ترین و رایج ترین نوزاد “جامعه ی مدنی”در ساختار سیاسی برآمده از انقلاب اسلامی یعنی شوراها بپردازم، یا به بیان آشکارتر و دقیق تر،اسراراین ” پیرزایی” را واگشایی کنم!
به هرحال برخورد کنشگرانه و جدی و اولویت داردولت اصلاحات برای تشکیل شوراها حکایت از رویکردی معطوف به  “جامعه ی مدنی” به مثابه تحقق یکی از مهم ترین شعارهای انتخاباتی اصلاح طلبان داشت.
البته مقصودم این نیست که رویکرد دولت آقای خاتمی برای تکوین و تقویت نهادهای مدنی و برکشیدن نقش جامعه ی مدنی در ساختار قدرت تنها و تنها به تاسیس شوراهای شهری محدود می شد اما به گواهی واقعیت های پیش رو، در همه ی این سال ها، هیچ نهاد مدنی دیگری – حتی بزرگ ترین تشکل های مردم نهاد صنفی یا اجتماعی-از گستره ی اجتماعی شوراها برخوردار نبوده اند. این گزاره به ویژه در باره ی “شورای شهر تهران” که موضوع اصلی این نوشته است، ملموس تر و حس کردنی تر است.
و لابد اینک وقت آن است که خواننده ی این نوشته بپرسد: ادامه مطلب

“مطالبه محوری” مهم ترین شاخصه ی جامعه مدنی!

روزنامه شهروند

راست و بی تعارف، بشر در فرایند تاریخ میلیون ها ساله اش، وام دار یک ویژگی بزرگ و بسیار مهم است: “خواستن” حتی پیش از آن که به “توانستن” اندیشیده باشد! این البته چیزی بس فراتر از محرک های غریزی درقلمرو مشترک بیولوژیک انسان و دیگر جانوران است. خواستن های انسان بر خلاف دیگر جانوران عزیز! مرز و نهایت و چارچوب و خط قرمز بردار نبوده است ، دستکم تا اکنون!
این ویژگی “مطالبه گری” البته در فرایند  اجتماعی شدن انسان رشد و رونق روزافزونی پیدا کرده است . انگاری هرچه انسان بیشتر به خواسته هایش رسیده اشتهای دو چندان برای “خواستن ” های تازه در وجودش جوانه زده است و در این جاده ی بی انتها همه ی حواس خود را معطوف  چیزی کرده که به هر دلیل در جایگاه “خواسته اش” نشسته و سوژه ی مطالبه اش شده است.
اما  موضوع اصلی این نوشته کاوش انسان شناسانه در چند و چون “مطالبه محوری بشر”نیست.سخن در باره ی یکی از مهم ترین شاخصه های جامعه ی مدرن و به تعبیر دقیق تر، “جامعه ی مدنی” است که از زمان تولدش در مسقط الراس -یعنی در اروپای پس از رنسانس و نهضت روشنگری -چند صد سال بیشتر نمی گذرد. والبته می دانیم که هنوز در بخش های گسترده ای از جهان ، هنوز در بر پاشنه های دیگری می چرخد که شناخته شده ترینش “جامعه ی توده وار” است که ما به خوبی با آن آشناییم! پاردایم جامعه ی مدنی را به گمان من می توان در این گزاره خلاصه کرد: “مطالبه ی مسؤولانه ی شهروندان از دولت ها بر مدار قانون برخاسته از قرارداد یا اجماع  اجتماعی” یعنی چه؟ چهار عنصر این گزاره را برمی شمارم:  ادامه مطلب

زلف “سوگند جلاله رییس جمهور” و جامعه ی مدنی

هفته نامه صدا

بگذارید اهل فلسفه سال ها در باره  احتمال یا امکان و امتناع “برگشت پذیری گذشته ” با هم بحث کنند و سرانجام، خسته و عرق ریزان هریک بر نظر خویش پای بفشارند و به خانه برگردند، تا دیداری  و گفت و شنودی دیگر!
محل مناقشه چیست؟
این نگرش هراکلیتوسی که به لحاظ هستی شناسی، ذات و نهاد جهان- رودخانه وار- نا آرام است و هر لحظه همه چیز در تغییر و هیچ چیزدر  “اکنون “همان نیست که “پیشا اکنون” و بنابراین از اساس، بازگشت به گذشته از جنس محالات منطقی ست، چه مقبول عام باشد یا همچنان موضوع بحث و جدل فیلسوفان، چندان به کار”درد دندان” این زمانی من و ما نمی آید!
واقعیت اما نشان از این دارد که جز عمر – بخوانید مجال متعین در سپهربیولوژی تک تک انسان ها- که هرگز بر نمی گردد و تکرار نمی شود، همواره صدای پای احتمال و امکان بازگشت و تکرار همه چیزهرچند در نقاب و پوشش و قد و قواره ی متفاوت ،بیخ گوش “انسان اجتماعی” است!  ادامه مطلب

اندر حکایت «افتادن دوهزاری» روزنامه «شرق»!

به مناسبت انتشار دوهزارمین شماره روزنامه شرق

«شرق» واژه‌ای است که نمی‌دانم چرا، اما همین جوری به چشم آدم برق می‌اندازد و به دل، فاز می‌دهد به قول پسرم! رمانتیک نمی‌نویسم اما لحظه‌ای روی «شرق» درنگ کنید: احساس درخشش و گرما و آغاز و آفتاب نمی‌کنید؟ 11سال! انگاری همین دیروز بود. «شرق» روی دکه‌ها. بی‌گزافه می‌گویم که «شرق» همچون برادر بزرگش «همشهری» آغاز برهه تازه و متفاوتی در عرصه روزنامه‌نگاری ایران بود. اگر می‌توانیم تحول روزنامه‌نگاری پس از انقلاب را به دو دوره «پیش و پس» از انتشار «همشهری» تقسیم کنیم، به همان مقیاس می‌توان انتشار «شرق» را آغاز برهه‌ای تازه و متفاوت در طعم و تنوع و شکل و شمایل و بسته‌بندی روزنامه ایرانی به‌شمار آورد. روزگاری «محمد قوچانی» نخستین سردبیر و به واقع مولف «شرق»، به‌درستی از «تئوری بقا» گفته بود و لابد مقصودش این بود که: تا می‌شود نباید به جوانمرگی روزنامه مجال داد.  ادامه مطلب

تولد گل شمعدانی

هفته نامه چلچراغ

مگر چقدر طول کشید، از وقتی که دست  چپ و راست خودم را شناختم و نخستین واژه های کودکانه را _ هرچند نصفه نیمه و کژ و کوژ _ بر زبان آوردم که: ” دستمو بگیر، بابا “!
و چون می خواستم از جا برخیزم، به تقلید از بابا گفتم: ” یا علی ” ؟!
چنگی به دل نمی زند، سرگذشت و یادآوری آمدن و رفتن بسیاری از ” نام ها “. چه بسیار که گفته باشی: ” کاش نبودند، هرگز! ” و به حساب نابختیاری و بدشانسی زندگی چند هزارساله ات گذاشته باشی. امّا درست در لحظه ای که طعم گس خاطره ” کاش نبودند، هرگز″ ها بر ذائقه ات سنگینی می کند لابد از سر لج به زمین و زمان غر می زنی که: ” این بود پرده پایان آفرینش؟ که انسان، از رنج دیگری سرمست شود، عاطفه و عشق را به بازی بگیرد و هر کاری را برای ” بودن خود ” و ” نبودن دیگری ” مجاز بشمارد؟!
و کسی هست که آهسته و مهربان، تقویم رومیزی را پیش چشمانت قرار دهد که: ” این روزها قرار است کسی به دنیا بیاید ” !
” علی به گمانم یک شخص نیست. منظومه ایست که پژواک صفاتش پاسخ پرسش ها، نیازها، حسرت ها و از کف دادن های زندگی تاریخی ماست.
سال ها پیش در گقتاری از ” او ” خوانده بودم : ” القلب مصحف البصر : دل کتاب خاطره چشم است ” و تازه دریافته ام که چشمانم را همچون یک گزارشگر خستگی ناپذیر، مستندساز ماهر و هنرمند نقاش، در خدمت خاطره نگاری دل، بارور کنم.  ادامه مطلب

نوعی دیگر

روزنامه شرق

به یاد می‌آورم در سال‌های نوجوانی، تاجر معتبر و مشهوری در شهر قم هر سال روزهای تاسوعا و عاشورا در خانه‌اش ـ که بسیار بزرگ بود ـ مجلس عزا برپا می‌کرد و از صبح تا ظهر، روضه‌خوانان یکی پس از دیگری، حاضران را به فیض می‌رساندند. هرگاه به هر علت یکی از «اصحاب منبر» بهنگام به برنامه نمی‌رسید، بی‌درنگ صاحب مجلس به کوچه می‌آمد و هر «روحانی عبوری» را با التماس و گاه کشان‌کشان به خانه می‌آورد تا جای خالی «روضه‌خوان» به مجلس نرسیده را پر کند و چراغ مراسم کم رمق نشود. حکایت «این قلم» نیز ظاهراً تکرار همان قضیه «واعظ عبوری» است! ادامه مطلب

«ریاکاری سیاسی» به مثابه یک متد؟!

هفته نامه ایران دخت

«ریاکاری سیاسی» چیست؟
وزرای نوشیروان در مهمی از مصالح مملکت اندیشه همی کردند و هر یک رایی همی زدند و مَلِک (انوشیروان)، همچنین تدبیری اندیشه همی کرد. بزرجمهر را رای ملک (پادشاه) اختیار آمد. وزیران در خُفیه پرسیدند که: رای ملک (را) چه مزیت دیدی بر فکر چندین حکیم؟ گفت: به موجب آنکه (انجام) کار معلوم نیست و رای همگنان در مشیت است که صواب آید یا خطا. پس موافقت رای ملک اولی‌ترست تا اگرخلاف صواب آید به علت متابعت او از معاتبت (سرزنش و عتاب) ایمن باشم.
خلاف رای سلطان رای جستن
به خون خویش باشد دست شستن
اگر خود روز را گوید شب است این
بباید گفتن اینک ماه و پروین
(حکایت ۳۱ باب اول گلستان سعدی: در سیرت پادشاهان) ادامه مطلب

“دوم خرداد” ، حماسه یا انقلاب مخملی؟

روزنامه اعتماد

چرا وقتی با تحلیل هایی از این دست روبه رو می شویم که ادعا می کند «امریکایی ها در سقوط رژیم شاه و پیروزی انقلاب اسلامی نقش موثری داشتند و اگر آنها چراغ سبز نشان نمی دادند و پشت شاه را خالی نمی کردند و ارتش را به بی طرفی فرانمی خواندند، چه بسا اوضاع و احوال به این سادگی ها به سود انقلاب رقم نمی خورد»، رگ های گردن ما باید از خشم و غیرت بیرون بزند و اگر نزاکت و متانت جلوی سیل خروشان عواطف ما را نگیرد چه بسا با مدعی دست به یقه هم بشویم؟ چرا؟ ادامه مطلب

نوشته های قدیمی تر

دلتا © 1386 تا ۱۳۹۷ احمد پورنجاتی | کلیه حقوق محفوظ است. | نقل مطالب با ذکر منبع و بدون ویرایش آزاد می باشد.

| بالا ↑