دلتا

وبلاگ احمد پورنجاتی

برچسب اجتماعی (صفحه 1 از 2)

آزادی بیان؛ “زهدان” مشارکت اجتماعی!

هیچ نظام یا رژیم سیاسی در شرق و غرب عالم سراغ نداریم که آشکارا اعلام کند: “آزادی بیان ، ممنوع!”
چون،شرم آور است. همه پز “آزادی بیان” می دهند.
جالب است برخی رژیم ها نیز که در واقع “زندانبان شهروندان ” خویش اند و به دلیل ماهیت توتالیتر یا برخی ملاحظات ایدئولوژیک ، تا به حال حتی به گونه ای ریاکارانه حاضر نشده اند به برخی کنوانسیون ها از جمله “اعلامیه ی جهانی حقوق بشر” بپیوندند، همواره داعیه ی دفاع از “آزادی بیان ” داشته اند.
می دانید چرا؟ چون آزادی بیان نیز همچون آزادی نفس کشیدن، راه رفتن، دویدن ، خوابیدن و خندیدن و گریستن و هر کنش دیگری از این دست ، به واقع نه تنها یک حق یا اختیار بلکه همچون نشانه ای از زنده بودن انسان است.
فقط” انسان مرده ” ناگزیراز سکوت است،همچنان که نمی تواند تکان بخورد، نفس بکشد، اختیار ندارد بخندد و بخوابد و راه برود.یعنی کارش تمام است!
پس اگرقضیه به همین سادگی ست ، این همه واهمه و تخته بند سازی برای محدود کردن این حق طبیعی واخته کردن این کنش زیستی انسان ها برای چیست؟
آیا “آزادی بیان” در عرصه ی عمومی ،پدیده ای هراسناک و اغتشاش آفرین وبنیان برانداز است؟
پاسخ را از کدام سوی قضیه می جوییم، “جامعه گردانان” یا “مردمان”؟ هم آری و هم نه خواهد بود!  ادامه مطلب

“مطالبه محوری” مهم ترین شاخصه ی جامعه مدنی!

روزنامه شهروند

راست و بی تعارف، بشر در فرایند تاریخ میلیون ها ساله اش، وام دار یک ویژگی بزرگ و بسیار مهم است: “خواستن” حتی پیش از آن که به “توانستن” اندیشیده باشد! این البته چیزی بس فراتر از محرک های غریزی درقلمرو مشترک بیولوژیک انسان و دیگر جانوران است. خواستن های انسان بر خلاف دیگر جانوران عزیز! مرز و نهایت و چارچوب و خط قرمز بردار نبوده است ، دستکم تا اکنون!
این ویژگی “مطالبه گری” البته در فرایند  اجتماعی شدن انسان رشد و رونق روزافزونی پیدا کرده است . انگاری هرچه انسان بیشتر به خواسته هایش رسیده اشتهای دو چندان برای “خواستن ” های تازه در وجودش جوانه زده است و در این جاده ی بی انتها همه ی حواس خود را معطوف  چیزی کرده که به هر دلیل در جایگاه “خواسته اش” نشسته و سوژه ی مطالبه اش شده است.
اما  موضوع اصلی این نوشته کاوش انسان شناسانه در چند و چون “مطالبه محوری بشر”نیست.سخن در باره ی یکی از مهم ترین شاخصه های جامعه ی مدرن و به تعبیر دقیق تر، “جامعه ی مدنی” است که از زمان تولدش در مسقط الراس -یعنی در اروپای پس از رنسانس و نهضت روشنگری -چند صد سال بیشتر نمی گذرد. والبته می دانیم که هنوز در بخش های گسترده ای از جهان ، هنوز در بر پاشنه های دیگری می چرخد که شناخته شده ترینش “جامعه ی توده وار” است که ما به خوبی با آن آشناییم! پاردایم جامعه ی مدنی را به گمان من می توان در این گزاره خلاصه کرد: “مطالبه ی مسؤولانه ی شهروندان از دولت ها بر مدار قانون برخاسته از قرارداد یا اجماع  اجتماعی” یعنی چه؟ چهار عنصر این گزاره را برمی شمارم:  ادامه مطلب

زلف “سوگند جلاله رییس جمهور” و جامعه ی مدنی

هفته نامه صدا

بگذارید اهل فلسفه سال ها در باره  احتمال یا امکان و امتناع “برگشت پذیری گذشته ” با هم بحث کنند و سرانجام، خسته و عرق ریزان هریک بر نظر خویش پای بفشارند و به خانه برگردند، تا دیداری  و گفت و شنودی دیگر!
محل مناقشه چیست؟
این نگرش هراکلیتوسی که به لحاظ هستی شناسی، ذات و نهاد جهان- رودخانه وار- نا آرام است و هر لحظه همه چیز در تغییر و هیچ چیزدر  “اکنون “همان نیست که “پیشا اکنون” و بنابراین از اساس، بازگشت به گذشته از جنس محالات منطقی ست، چه مقبول عام باشد یا همچنان موضوع بحث و جدل فیلسوفان، چندان به کار”درد دندان” این زمانی من و ما نمی آید!
واقعیت اما نشان از این دارد که جز عمر – بخوانید مجال متعین در سپهربیولوژی تک تک انسان ها- که هرگز بر نمی گردد و تکرار نمی شود، همواره صدای پای احتمال و امکان بازگشت و تکرار همه چیزهرچند در نقاب و پوشش و قد و قواره ی متفاوت ،بیخ گوش “انسان اجتماعی” است!  ادامه مطلب

“بی شناسنامه ها”؛ چالش جامعه ی مدنی!

ماهنامه سخن ما، تیرماه 1393  به گمانم می توان مهم ترین دستاورد و در عین حال ویژگی جامعه ی مدرن را، تبدیل و تحول”شخص” به “شخصیت” و گذار از “فرد بی شناسنامه” به “شهروند با شناسنامه” قلمداد کرد. آغازو تاسیس ثبت احوال و همه گیر شدن صدور شناسنامه،به واقع یکی ازمام ترین نشانه های فرایند تکوین “هویت اجتماعی” در جامعه است. پر بی راه نبوده که پیشترها به جای شناسنامه از واژه ی “سجل” استفاده می شد که  بار معنایی اش “گواهی و امضا و تایید” است. انگاری تنها از رهگذر همین شناسه یابی و تایید هویت هر فرد در جامعه ی مدرن است که نه تنها شهروندی افراد یک ملت ، با همه ی حقوق و تکالیفی که در پی دارد، بلکه اصل موجودیت آنان نیزبه رسمیت شناخته می شود. انسان بی شناسنامه گویی هنوزیا متولد نشده یا مرده است!  ادامه مطلب

“شفیره” ای که باید “پروانه” شود!

سال نود و دو ، سال  عجیب ومهمی بود.مهم تر از بسیاری سال ها!
به  گمانم خیلی بیش از یک سال به درازا کشید.همواره این چنین است که زمان های انتظار بسی طولانی و دلهره آورند.
ا سال نود و دو اما سرشاربود از دغدغه های مبهم و واهمه های بی نام ونشان و نوعی بیم و دلواپسی و انتظار!من می گویم سال نود و دو ، نه چهار فصل که تنها دو فصل داشت: “زمستان سالخورده و لجوج” و “بهار نو رس و ترد”!
چه زمستانی ! یادمان نخواهد رفت ،هرگز، هرگز.که در آن هشت سال کابوس ملت و خوابگردی دولت ، از همه جای این مرزبوم صدای دندان قروچه  در گوش سرنوشت ایران چه جولان ها که نمی داد!
آغاز سال نود و دو ، گمان ندارم جز اندکی -آن هم نه به اتکای توصیف و تحلیل واقعیت های موجود و پیش بینی چشم اندازی امید بخش ، بلکه بیشتر برای  بیان آرزوهاشان-هیچ کس حتی اندک احتمالی برای جابجایی ریل های قطارسرمست “جبهه ی اصولگرا” نمی داد.
اما شد آنچه شد.
در این مجال قصد روایت و یادآوری  دگردیسی معنادار کنش سیاسی مردم ایران را ندارم که درست در وضعیتی که  “انفعال و سرخوردگی وبی عملی”  میوه ی تلخ اما بدیهی احساس ناکامی و بی فایده گی به حساب می آمد، زمستان را برآشفتند!  ادامه مطلب

در جستجوی ” هویت گمشده “!

هیچ چیز به اندازه ی بی حسی یا بی اعتنایی به این پرسش که : “من کیستم ؟” ، نمی تواند نشانه ی آشکار پوکی استخوان “هویت ملی ” باشد .
تفاوتی هم  ندارد که پشت چشم نازک کنیم و شانه هامان را بالا بیندازیم که یعنی  : یکی می مرد ز درد بی نوایی / تو می گویی فلان زردک می خواهی ؟!
و به بیان بی تعارف تر : ما آن قدر لنگی داریم که  حالا حالا ها نوبت به این پرسش های فیلسوف مابانه نمی رسد! و یا برعکس ، از آن سوی بام بلغزیم
که : تمام شد و رفت . پس ، بی خیال !
این احساس خاردار و گزنده ایست که مدتهاست دستکم گریبان مرا چسبیده و رها نمی کند که : “هویت من ، کو ؟! ”
به گمانم اگر بخشی از آن غیرت و حساسیت آیینی – عرفی یا عشیره ای و به اصطلاح ، اخلاقی که در باره ی بکارت زنانگی در جامعه ی ما و به ویژه
نزد ” ارزشمداران سنت ” وجود داشته و دارد ، در باره ی ” هویت انسانی یک ملت نیز وجود می داشت ، آنگاه دردناکی و اندوهباری  “ازاله ی بکارت هویت ”
ملموس تر می شد.  ادامه مطلب

تولد گل شمعدانی

هفته نامه چلچراغ

مگر چقدر طول کشید، از وقتی که دست  چپ و راست خودم را شناختم و نخستین واژه های کودکانه را _ هرچند نصفه نیمه و کژ و کوژ _ بر زبان آوردم که: ” دستمو بگیر، بابا “!
و چون می خواستم از جا برخیزم، به تقلید از بابا گفتم: ” یا علی ” ؟!
چنگی به دل نمی زند، سرگذشت و یادآوری آمدن و رفتن بسیاری از ” نام ها “. چه بسیار که گفته باشی: ” کاش نبودند، هرگز! ” و به حساب نابختیاری و بدشانسی زندگی چند هزارساله ات گذاشته باشی. امّا درست در لحظه ای که طعم گس خاطره ” کاش نبودند، هرگز″ ها بر ذائقه ات سنگینی می کند لابد از سر لج به زمین و زمان غر می زنی که: ” این بود پرده پایان آفرینش؟ که انسان، از رنج دیگری سرمست شود، عاطفه و عشق را به بازی بگیرد و هر کاری را برای ” بودن خود ” و ” نبودن دیگری ” مجاز بشمارد؟!
و کسی هست که آهسته و مهربان، تقویم رومیزی را پیش چشمانت قرار دهد که: ” این روزها قرار است کسی به دنیا بیاید ” !
” علی به گمانم یک شخص نیست. منظومه ایست که پژواک صفاتش پاسخ پرسش ها، نیازها، حسرت ها و از کف دادن های زندگی تاریخی ماست.
سال ها پیش در گقتاری از ” او ” خوانده بودم : ” القلب مصحف البصر : دل کتاب خاطره چشم است ” و تازه دریافته ام که چشمانم را همچون یک گزارشگر خستگی ناپذیر، مستندساز ماهر و هنرمند نقاش، در خدمت خاطره نگاری دل، بارور کنم.  ادامه مطلب

دولت “بی خوابی”

همیشه گمان می کردم آدم هایی که دچار ” بی خوابی ” می شوند، خیلی زجر می کشند. این که در دل شب به دور و بر نگاه کنی، همه مثل اصحاب کهف در خواب ناز باشند و تو حتی حریف پلک هایت نشوی که دو ثانیه روی هم قرار بگیرند، خب معلوم است که لج آدم درمی آید.

همیشه تصور می کردم ” بی خوابی ” وبال گردن پیرو پاتال هاست یا آن هایی که به هر دلیل دچار افسردگی ( دپرسیون ) شده اند و یا آدم های بدهکار و البته از همه بدتر، زن و شوهرهایی که کار اختلافاتشان به جاهای باریک و تاریک کشیده!

حتی شنیده بودم – و البته خودم از نزدیک دیده بودم – که بعضی زندانی ها در دوره بازجویی و حتی گاه شب های پیش از جلسه دادگاه دچار بی خوابی می شوند.
به خاطر همین تصورهای مألوف از قضیه ” بی خوابی “، همواره احساس خاصی نسبت به ” بی خواب ها ” داشتم، نوعی حسّ ترحم و تأسف. چه بسا دلم به حال آن ها می سوخت که نمی توانند مثل بقیه آدم ها راحت بخوابند.  ادامه مطلب

نوعی دیگر

روزنامه شرق

به یاد می‌آورم در سال‌های نوجوانی، تاجر معتبر و مشهوری در شهر قم هر سال روزهای تاسوعا و عاشورا در خانه‌اش ـ که بسیار بزرگ بود ـ مجلس عزا برپا می‌کرد و از صبح تا ظهر، روضه‌خوانان یکی پس از دیگری، حاضران را به فیض می‌رساندند. هرگاه به هر علت یکی از «اصحاب منبر» بهنگام به برنامه نمی‌رسید، بی‌درنگ صاحب مجلس به کوچه می‌آمد و هر «روحانی عبوری» را با التماس و گاه کشان‌کشان به خانه می‌آورد تا جای خالی «روضه‌خوان» به مجلس نرسیده را پر کند و چراغ مراسم کم رمق نشود. حکایت «این قلم» نیز ظاهراً تکرار همان قضیه «واعظ عبوری» است! ادامه مطلب

زنده باد” تئاتر فاصله گذاری”!

هفته نامه ایران دخت

بر فهرست ویژگیهای اختصاصی “سیاست ورزی ایرانی”این خصوصیت را نیز باید افزود که: فعال سیاسی همواره باید نگران و مراقب یک کمین خطرناک باشد که به تعبیر اهل منطق، می توان آن را “مغالطه اشتراک لفظ” نامید. مفهوم آشکار و بی تعارف این قضیه چیزی نیست جز این که نه تنها باید مراقب “سخن گفتن” و نوع واژه ها و اصطلاحات و ایده هایی که برای بیان دیدگاههایت استفاده می کنی ، باشی بلکع همواره باید ششدانگ حواس خود را جمع کنی که “دیگران”- به ویژه اگر وصله ای به آنها بچسبد- سخن تو را تکرار نکنند، شبیه تو سخن نگفته باشند و مهمترازهمه ، به هرانگیزه و نیتی هوادارو پشتیبان وهم موضع تو وترویج کننده دیدگاههای تو از آب در نیایند! ادامه مطلب

نوشته های قدیمی تر

دلتا © 1386 تا ۱۳۹۷ احمد پورنجاتی | کلیه حقوق محفوظ است. | نقل مطالب با ذکر منبع و بدون ویرایش آزاد می باشد.

| بالا ↑