دلتا

وبلاگ احمد پورنجاتی

صفحه 3 از 18

پس کی”زمانه”تحویل می شود؟ این دغدغه ی سالیان من است!

از بس که درچرخه ی بی حوصله و پر مشغله ی زندگی گرفتاریم،انگاری دیگر حال ومجال فکر کردن نداریم که،مدتهاست کارکرد پندآموزاین گزاره:”بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین”، به چیزی در حد و اندازه ی حسرت گذشته و اندوه عمر از کف رفته تقلیل یافته و انگاری چندان چاره نخواهد کرد، بسی ناهمواری ها و دشواری ها وناخرسندی هامان را در آنچه زندگی می نامیمش!
به گمان من ،نخست باید تکلیف خودمان را با دو واژه ی به ظاهر همزاد اما ناهمراه،مشخص کنیم: “زمان” و “زمانه”
چه اشتباه بزرگ و هولناکی،یکی دانستن این دو واژه! به همان اندازه که “زمان”،بی حوصله است و ناآرام و دگرگون شونده که می توان آینه وار،در جاری آب جوی،گذران عمر را به تماشا نشست،”زمانه “اما بسیار خویشتندار و دنده پهن و گاه سمج و لجباز وکژتاب است برای دگرگونی که جان آدمی را به لب می رساند تا تکانی به خود بدهد!
چه تفاوتی دارد که با کدام تقویم ،گذر زمان را می سنجیم:خورشیدی،هجری،میلادی یا چینی و ماچینی؟ پس و پیش آغاز و پایان یک سال،چه تفاوت و تاثیری دارد در سرنوشت ما آسیایی ها،آفرقایی ها،آمریکایی ها و اروپایی ها و حتی جزیره نشینان بدوی که هنوز دست مبارک “تمدن ماشینی و مدرنیته” گلی به سر آنان نزده است و برای همه ی ما که در گستره ی جهان با همه ی گونه گونی های مادی و معنوی،به یک اندازه در تخته بند “زمان” گرفتاریم!
آنچه سرگذشت و سرنوشت انسان ها را می سازد، “گذر زمان “نیست.
بگذارید تولید کنندگان “کلمات قصار”،برای آرامش دادن به روح نژند و آزرده ی خویش یا دیگران، شعر بگویند که : بسا مشکلات انسان را “گذر زمان”حل خواهد کرد،اما به واقع، با آویختن به ریسمان گذر زمان،هیچ چیزجز خود زمان،دگرگون نخواهد شد.
این است که به باور من،به جای انتظار برای “لحظه ی تحویل سال نو” که هنری جز نمایش “گذرزمان “ندارد شایسته تر آن است که تقویم تازه ای بنویسیم که “لحظه ی تحویل زمانه ی نو” را نوید دهد. می ارزد اگرهزار نوروزدر تقویم “گذر زمان” را فدای آفرینش یک “نو زمانه” کنیم، به شرط آن که وضعیت تازه ای را برای خود و دیگران رقم بزنیم که در آن ،سرنوشت شرافت و کرامت و آزادگی و سعادت انسان وام دار هیچ چیزجزخواست و همت و عشق خود انسان به خویشتن و به دیگری نباشد.
بیایید یک بار برای همیشه خود را از زیر بار منت “تحویل سال نو” خلاص کنیم.اصلا مگر چیزی را به من و شما تحویل می دهد این “گذر زمان”؟!
بیاییداین همه دست افشانی و شادکامی را قلمدوش “زمانه ی تازه”ای کنیم که خود،خواهیمش ساخت.
نوروز،عید نازنین و زیبای ما،در گستره ی “ایران تاریخی ” و بسی فراتر از مرزهای کنونی کشور ماست.می دانم و دوست می دارمش اما، دغدغه ی سالیان من،انتظار لحظه ی “تحویل زمانه” است.ماایرانیان به گواهی تاریخ پر فراز و فرودمان،آنگاه که تصمیم گرفته ایم ،آنگاه که به آفرینش “لحظه ی تحویل زمانه” برخاسته ایم،آنگاه که از پوسته ی گذر زمان و “تحویل تقویمی سال” برون جسته ایم،سرنوشتی تازه نه تنها برای خود که برای جهانیان رقم زده ایم. نوروزتان،طلایه دار لحظه ی “تحویل نوزمانه تان”،فرخنده باد!

زنده باد،خلوت دلتا!

آدم هااز تنهایی می گریزند،می ترسند،نمی دانم چرا؟ انگاری در خلوت،احساسی دارنداز جنس تعلیق میان زمین و آسمان،یا دلهره ای از آن دست که هنگام پرت شدن از فراز یک بام یاسقوط دردره ای بی انتها.
هراس کودکانه ای داریم از تنهایی،از نبودن کسی در کنارمان!
به گمان من،اصل مساله چیز دیگری ست: ما،انگاری در تنهایی، دچار واهمه ایم از روبرو شدن باخود بی نقاب خویش!
از بس به دیگران سنجاق شده ایم،انگاری دیگر چیزی نیستیم جز همان سنجاق!

من اما،خلوت تنهایی را گاه بیش از هزار رفیق،دوست داشته ام،گاه از نان شب لازم تر و از هرچه آرامش بخش،سودمندتر یافته ام.می توانم درک کنم که دلتنگی در لحظه های تنهایی برای بسیاری از ما،چیزی از جنس تیر کشیدن و ذق ذق کردن استخوان های آدم معتاد است. به گمانم انسان ازهمان لحظه ی اجتماعی شدن، ناخواسته،به”دیگری” معتاد شده است، به بادیگری بودن،به در جمع بودن!
نمی خواهم زندگی اجتماعی را با همه ی سالخوردگی میلیون ساله و ویژگی های خوب و بدش یکسره چوب حراج بزنم کهنه شدنی و نه سودمند و خردمندانه است.اما هرچیز به جای خود.نمی دانم چرا باید”خلوت و تنهایی” انسان،قربانی”اجتماعی شدن “او شده باشد!
افسوس و دریغ که کام فریب خورده ی انسان اجتماعی،تنهایی را تلخ مزه می کند.
من اما،سرخوش ترین لحظه هایم را در “خلوت دلتای تنهایی”می گذرانم.می نشینم به تماشای عریان و بی بزک وبی نقاب همه چیز،همه کس،همه جاو هرچه ‌”همه” از این دست. می نشینم به نقاشی پرتره ی همه ی آنان،آن گونه که به واقع می بینمشان.بی هیچ ملاحظه ای از این و آن.بی هیچ واهمه ای از دیگری،هرکس که باشد،دوست یا نادوست!
و خودم رامی یابم اصل اصل،لخت وبی پیرایه.گاه زشت،گاه زیبا!
راست ترین حرف هایم را در دلتای خلوت تنهایی واگویه می کنم.نه از آن رو که دروغ بن مایه ی زبان ارتباط اجتماعی است-که البته کم یا بیش این چنین است-بلکه چون در تنهایی،هراسی از راستگویی در میان نیست.
چه بگویم و چگونه که آنکس که خوش خیالانه گفت:”رهایی در راستگویی و صداقت است”،نرنجد!
صداقت ناب را تنها و تنها در صدف خلوت تنهایی،در دلتای بی حضور دیگری،می توان یافت.هنگام که با دیگری،درکنار و حضور دیگری باشی -هرکس که باشد-گفتار و رفتار و حتی پندار و عواطف و احساسات و عکس و نقاشی و شعر و نوشته هایت نیز،از هرچه و هرکس ،ناخالصی دارد.آدم معتاد،خیلی ترسو،احتیاط کار،زبون و ترحم طلب است و البته آنگاه که کارد به استخوانش برسد،بسیار بی رحم می شود وخطرناک!
“دلتای خلوت تنهایی”من،مجالی نو به نو برای ترک اعتیاداست از وابستگی به دیگری.آیا من،انسان نیستم،اگر گاه بخواهم بی حضور هیچ دیگری،هیچ هیچ،با خودم تنهای تنها باشم؟!
باور کنید که دردلتای خلوت تنهایی،مجال فراخ تر و بی پیرایه تری خواهم یافت،برای برق انداختن به آینه ی دلبستگی هایم، به هر کس که دوست می دارمش،عشق می ورزمش،هزار بار زلال ترازلحظه های حضور دیگری!
من،خلوتم رادوست می دارم،دلتای من است.عشق من!
شباهنگام ۲۷ اسفند ۹۳

توی مایه ی “کبوتربازی”

دیباچه ای بر کتاب ” استتوس باز″ نوشته مسعود مرعشی

مسعودخان مرعشی به من پیشنهاد وسوسه برانگیزی داد: یرای “استاتوس باز″مقدمه ای بنویس! به اندازه ی دلخواه خودش نیز، چاشنی “پیزور”اضافه کرد و نوشابه ی تگری هم کنارش گذاشت که البته من به روی او نیاوردم که :حالی ام هست!
قصد ندارم در باره ی آنچه در کتاب آمده اظهارنظر کنم. لابد می خوانیدش. هرچند نمی توانم از هوشمندی و نازک بینی مسعود مرعشی در انتخاب و گرد آوری “استاتوس ها” ناستوده بگذرم. این مهارت البته به توانمندی طنازانه نیاز دارد که مولف “استاتوس باز” ما خودش این کاره است!
به نظر من “استاتوس باز” شباهت حیرت انگیزی به “کفترباز” دارد.این احساس و ادعای من است که به گمانم در هر دو رشته! تجربه و “سابقه دار”م. اما پیش از آن که به این شباهت ها بپردازم بهتر است اندکی اعتراف کنم:
روزهای اول حضور در “مجازستان ” -همان که اسمش را نباید بیاوریم چون شبهه ناک است- گمان می کردم که “شهر هرت” است.بی هیچ قرار و قاعده. بعد احساس کردم محله ی “هارلم” است یا چیزی توی  مایه های دروازه غارتهران در دهه ی سی و چهل. متوجه منظورم هستید که؟ هرکس برای خودش  یک کتی راه می رود و کش کش کفش هایش را می کشد روی سنگفرش و می زند زیر آواز و البته تکه می اندازد به این و آن  و تنه می زند و مثل آب خوردن دست به یقه! و یک ریسه ی بلند بالا کامنت از نوچه های دو طرف دعوا!
اما خیلی زود متوجه شدم این قدرها هم بی حساب و کتاب نیست.  چهاردیواری و اختیاری هست اما “استاتوس” نوعی برگه ی هویت صاحب خانه است. درست است که از آژان و محتسب و نظمیه و عدلیه خبری نیست اما یک سلسله جبال انگشت پا به رکاب روی “کیبورد”دارد که بی معطلی و تعارف، امان نمی دهند نقطه ی پایانی “استتوس” حتی چند لحظه مکث کند، بی درنگ سرازیر می شوند برای لایک و دیسلایک و مشتمال!
نمی گویم در فضای “استاتوس بازی” همه چیز پاستوریزه و بهداشتی و سرشار از ویتامین یا حتی بی ضرر است.اما به اتکای تجربه ی حضور جدی و نزدیک به پنج ساله ام و نیزمشاهده ی روندی که هم از سوی گردانندگان و هم از سوی کاربران برای پایش نوعی “پروتکل یا قرار و مداررعایت برخی اصول اخلاق جمعی “پی گرفته شده ،اینک بر این باورم که استاتوس بازی در”مجازستان” هر روز بیش از پیش زیر سایه ی ” داوری بی تعارف اهالی” به نوعی قاعده مندی اعلام نشده وفدار شده یا به ناچار تمکین کرده است.
همچنان بر این باورم که “استاتوس” برگه ی هویت کسی ست که آن را می آفریند.
نیم نگاهی به همین مجموعه ی پیش رو بیندازید.قصد تایید فله ای هر چه به نام “استاتوس″و گزافه گویی  در این باره را ندارم اما، آیا در پس بسیاری از این ها، منظومه ای از: توانمندی اندیشگی، خلاقیت هنری، مهارت هدف گیری و البته زیرکی طنازانه نمی یابید؟!
چه بخواهیم یا نه،چه بپسندیم یا نه، اینک “استاتوس” بخشی بسیار گسترده و پیشرونده و تاثیرگذاراز “لوگوی فرهنگ عمومی” را در همه جای جهان  تشکیل می دهد و جامعه ی ما نیز به ویژه در گستره ی لایه های اجتماعی کنشگر در عرصه ی عمومی ،در چنین حال و هوایی ست.
همزادپنداری:”استاتوس باز و کبوتر باز″!
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
*هردو به نوعی “خیال انگیز″ند، برای کبوتر باز، در افق اوج پرواز کبوتر”جلد” و برای استاتوس باز در کشاکش “لایک و کامنت و اشتراک”
* هردو “اعتیادآور”ند و ترک ناکردنی حتی در قرنطینه ی منزلت اجتماعی یا هر چاردیواری و ملاحظات دیگر!
*هردو “تعصب برانگیز″ند و مقتضای نوعی “کرکری” خواندن: “کبوتر باز” به ارتفاع اوج پرواز و قدرت نفس و مهارت کبوترش در پشتک وارو، “استاتوس باز” به تعداد لایک ها و کامنت ها و به اشتراک رفتن هایش!

*هردو به رغم همه ی حرف و حدیث ها و رنج و هزینه هایش، لذت بخش اند.
استاتوس، نوعی “کبوتر جلد” است برای جلوه گری در آسمان،آنگاه که در میدان تماشای همگان قرار می گیرد!
من به سهم خود به عنوان یک “استاتوس باز شاغل” و یک “کبوترباز بازنشسته” از مسعود مرعشی سپاسگزاری می کنم.
احمدپورنجاتی

این طورها نبود، جناب آقای محمد علی رامین!

در شماره ۷ هفته نامه صدا که شنبه ۵ مهر ماه منتشر شد، در بخش گفتگو با آقای محمدعلی رامین نکاتی در باره ی بنده و نحوه ی حضورایشان در شبکه ی چهارسیما مطرح گردیده که نیاز به توضیح و تصحیح دارد:
۱-ایشان در پاسخ به این پرسش که: چه شد که آن قدر راحت به شما تریبون داده شد؟ گفته اند:
“یک نیروی انقلابی،  خودش یک رسانه است؛در فروردین سال ۱۳۷۴ توسط آقای دکتر احمد پورنجاتی به صدا و سیما دعوت شدم. ایشان سابقا در امور بین الملل با جناب آقای ری شهری همکاری می کرد و بنده را از سالیان پیشین در آلمان می شناخت.”
توضیح: متاسفانه هردو مطلب ایشان خلاف واقع است( امیدوارم ناشی از خطای حافظه باشد) بنده ایشان را دعوت به کار در صدا و سیما نکردم. ایشان نیز همچون بسیاری دیگر از افرادی که معمولا احساس می کنند ایده های مهم و مفیدی برای  ارائه  در صدا وسیما دارند با دفتر بنده تماس گرفتند و خواستند که دیداری داشته باشیم. در آن دیدار به ملاقاتشان با برخی اعضای ارشد دفتر مقام رهبری اشاره و اعلام آمادگی و علاقه کردند که در هر بخشی که مقدور باشد همکاری کنند. در آن برهه به تازگی شبکه چهار سیما در گستره ی پوشش محدود چند استان آغاز به کار کرده بود . ایشان را به مدیر آن شبکه معرفی کردم که در هر هر بخشی مناسب می داند از ایشان استفاده شود. و قرار شد در گروه معارف آن شبکه کار کنند. پس دعوت ابتدایی از سوی بنده مطرح نبوده است!
بنده هیچگاه معاون بین الملل جناب آقای ری شهری نبوده ام. و نمی دانم بیان این فراز از سوی ایشان به کجای ماجرا ارتباط دارد!اما داستان آشنایی من با جناب رامین:
 در سال های آغازین دهه ی هفتاد  دوبار از سوی “انجمن های اسلامی دانشجویان در اروپا” برای سخنرانی دعوت شدم. نخستین بار آقای رامین را در مرکز اسلامی هامبورگ دیدم و برای بار دوم در سرکنسولگری جمهوری اسلامی در هامبورگ . ناگفته نماند که داوری سرکنسول ایران -دستکم در گفتگو با بنده-در باره ی ایشان و مواضع . عملکردشان ،بسیار متقاوت از توصیف تمجیدگونه ای بود که ایشان از خودشان در گفتگو با ” صدا” ابراز داشته اند! نکته ی جالب در دیدار دوم در سرکنسولگری، حضور دوست ارجمند و فرهیخته ام جناب آقای دکتر محمد رضا بهشتی( فرزند شهید بهشتی) بود که در آن زمان مشغول تحصیل در آلمان بودند. سربسته می گویم و می گذرم که در همان جلسه، بحث و گفتگوی انتقادی شدیدی میان ایشان و جناب دکتر بهشتی پیرامون برخی تعابیر غلو آمیز ایشان در گرفت!
این سابقه و حد و اندازه ی آشنایی بنده با جناب رامین بود تا پیش از مراجعت نامبرده به ایران و قضیه ی صدا وسیما که اشاره رفت.
۲- ایشان در بخش دیگری از گفتگو با “صدا” گفته اند:”…. تا آقای پورنجاتی مرا برای همکاری در تاسیس شبکه چهار سیما دعوت کرد، ایشان برای جذب حقیر در تعبیری گفت:”این شبکه باب طبع شماست و می خواهیم شبکه ای بشود که کفاره گناهان شبکه های دیگر سیما باشد” و با این دیدگاه بود که وارد سیما شدم”
در باره بخش نخست این فراز، توضیح دادم. اما در باره ی تلاش بنده برای “جذب حقیر- به تعبیر ایشان عرض می کنم- واکنش بنده چیزی از جنس شاخ در آوردن است!
تاسیس شبکه چهار نیز پیش از حضور ایشان  انجام شده بود و تعبیری هم که از قول بنده در باره ی شبکه چهار و کفاره ی دیگر شبکه ها آورده اند، یحتمل باید به حساب خیالات انقلابی ایشان گذاشت!
مهم ترین نکته ی راست در گفتگوی ایشان همان است که گفته اند: “بنده ( یعنی خود جناب رامبن) هیچ تغییری در مواضع خود نداده ام.” هرچند در ادامه گفته اند: اما از مواضع فکری کنونی دکتر پورنجاتی بی خبر هستم”. لابد بنده در غار اصحاب کهف هستم!

هزاردستان دوران “پسا رسانه”!

مگر همه ی مردم به پارک یا سینما یا کوهنوردی می روند؟! مگر همه روزنامه می خوانند؟ معلوم است که،نه!
حتی چه بسیار که به رادیو و تلویزیون هم توجه ندارند. اما واقعیت این است که احساس نیازو اشتیاق انسان به  برقرای”رابطه” با دیگران ،هر روز بیش از پیش فزونی گرفته و می گیرد.
به گمانم “شبکه های اجتماعی”در فضای به اصطلاح “مجازی” را می توان تا لحظه ی نگارش این نوشته، مورد توجه ترین، گسترده ترین،آسان ترین والبته تاثیرگذارترین “واسطه یا مدیا”ی ارتباطی انسان ها از آغاز پیدایی “انسان اجتماعی” تلقی کرد.
شتاب کم نظیر گسترش و نفوذ این شبکه ها چه در سطح و چه در ژرفای جامعه و از این ها مهم تر، قابلیت های “فرا رسانه ای” آن ها به مثابه پدیده ای چندوجهی که ویژگی های  چندین نهاد اجتماعی را یکجا دارد، رمز و راز “مهره ی مار” این شبکه هاست!
پسند من و شما باشد یا نباشد،”شبکه های اجتماعی” حریم سلطانی نهادهای گوناگون، از “خانواده تا محفل و حزب و رسانه و کارگاه و اداره و “تشریفات بوروکراتیک ساختار های سیاسی و نظم مستقر” و حتی  مکان های گذران اوقات فراغت  مردمان و از این دست” را،یا نادیده گرفته اند و وارد شده اند و یا دست در آغوش این ها شده اند و به نوعی همزیستی رسیده اند.
این ها که نوشته ام، نه در ستایش و نه در نکوهش بلکه تنها در توصیف واقعیتی به نام “شبکه های اجتماعی مجازی” است.همین!
البته همچون هر واقعیت نوپدید دیگر، در این باره نیز داوری های “گزافه گویانه” و رفتارها و واکنش های “واهمه گون” چیز عجیب و غریبی نیست.
چه آنان که  به شبکه های اجتماعی همچون “اسب راهوارانقلاب اجتماعی ” می نگرند و گاه پژواک صدای چند باره ی خویش را “فریاد فراگیر جامعه” می پندارند و چه آنان که دچار “فوبیای اژدهای از شیشه برون جسته ی شبکه های اجتماعی ” اند و نگران برافتادن ارزش ها و هنجارهای جامعه، هر دو گرفتار نوعی “چشم درد” اند!
این قلم،دستکم هفت،هشت سال است که کم یا بیش در فضای  برخی”شبکه های اجتماعی” حضور دارد. به ویژه در سال های اخیرکوشیده ام که این حضور به گونه ای کنشگرانه باشد.
انکار نمی کنم که همچون هر واقعیت نوپدید در زندگی دنیای مدرن، هم خوبی ها و نیز بدی هایی دارد. درست تر است که بگویم: هم قابلیت های سودمند و”فرصت آفرین” ،هم پیامدهایی از جنس “آسیب یا محدویت”!
اما به گمانم برآیند حضور در شبکه های اجتماعی ، هم از منظر سنجش شخصی و هم از زاویه ی نقش اجتماعی نه تنها مثبت و سودمند بلکه امری گریز ناپذیر است.
باورم این است که اگرحضور در شبکه های اجتماعی مجازی برای شهروندان عادی یک امرانتخابی واختیاری است، برای “گروه های مرجع” و نیز پژوهشگران و کنشگران اجتماعی و به ویژه برای دست اندر کاران سیاست و قدرت، یک ضرورت است.
متولیان اداره ی کشور، بیش از هر جای دیگر می توانند به “واقعیت بی نقاب یا کمتر ماسکه شده ی ذهنیت جامعه” پی ببرند.
خودم را می گویم:هیچگاه با شبکه های اجتماعی مجازی به مثابه”قبله یا امامباره یا مقتدا یا کتابخانه و مدرسه و حتی تریبون یا خلوتکده ی دلگشایی و غمگساری و ازین دست” رفتار نکرده ام و از دیگرانی نیز که در این شبکه حضور دارند،چنین انتظاری نداشته ام.
در نگاه من،”شبکه اجتماعی مجازی”چیزی شبیه “چند شنبه بازار”در سنت مبادله ی روستاهاست که اینک در سپهر “جهانشهر مدرن” جلوه گر می شود. هم جایی برای عرضه ی هرچه که هرکس دارد و دیگری آن را می خواهد و هم مجالی برای دیدار اجتماعی و پرس و جوی احوال یکدیگر و البته مبادله ی هم زمان “کالا و خدمت و خبر و کارت دعوت به عروسی و عزا”!
آنچه هنوز برای من نامفهوم و شگفت انگیز است، تکرار ناکام مواجهه ی سرد و یکسره بدگمان و “توطئه اندیش” و توانفرسای برخی اشخاص یا نهادهای رسمی با “شبکه های اجتماعی مجازی” است ،لابد به اتکای پاره ای صغرا، کبراها و نتیجه گیری ها ی منطق صوری!
داستان شبکه های اجتماعی را باید به شیوه ی چشم پزشکان، با نگاهی از موضع “شبکیه” بازخوانی کرد.
شبکیه یعنی “سپهر هرچه تصویر انسان از واقعیت های پیرامون”.
من، تا اطلاع بعدی، شبکه های اجتماعی را”هزار دستان دوران پسامدرن” می شناسم.

احمد پورنجاتی

۲۱/۱۰/۹۳

سلام،دوست افغانی من!

یادداشت نوروزی برای دوستانم در افغانستان

ویژه نامه روزنامه شرق برای افغانستان

 

سلام،دوست افغانی من!
مهرماه سال ۱۳۵۱ خورشیدی.نخستین باربود که با یک شهروند افغانی دوست  می شدم.ترم اول تحصیل دردانشکده دندانپزشکی دانشگاه تهران. من از شهرستان آمده بودم وتهران،پایتخت آن سال ها ی کشورم ایران،در نظرم شهری بزرگ و پرهیاهو بود واز شما چه پنهان،اندکی بیگانه! آدم است دیگر.گاه حتی در بزرگ ترین شهر کشور خودش نیز،شاید برای نخستین بار،احساس غربت و تنهایی کند.
آن روزبرای انتخاب واحد درسی به اتاق مدیرآموزش دانشکده رفته بودم .جوانی خوش سیما و تر و تمیز و مرتب،دو گام به سوی من آمد.هماهنگی رنگ طوسی کت و شلوار وکراواتش هنوز در خاطرم مانده و آهنگ  صدای مردانه اش:
“درود بر شما. من… هستم از افغانستان. هم دوره ی شما”
کمی جاخوردم.نه از این که کسی از کشوری دیگر برای تحصیل به دانشگاه تهران آمده.فراوان بودند آن سال ها دانشجویان بورسیه ازکشورهای گوناگون،از مصر،لبنان، کویت،شرق آسیا در رشته های گروه پزشکی و فنی و مهندسی وحتی از برخی کشورهای اروپایی برای تحصیل دررشته های ادبیات فارسی و فلسفه در دانشگاه تهران.
شگفتی من ازاحساس نوعی یگانگی و خویشاوندی بود در ضرباهنگ واژه ها و پیوند نگاه ها، با آن دانشجوی افغانی که در همان چند لحظه آشنایی،در همان یک جمله ی کوتاه، تمام وجودم را فراگرفت. آن لحن و لهجه ی شیرین پارسی اش. با رنگ و بوی رهاوردی از″خراسان تاریخی، از هرات و بلخ”!
انگاری داشتم با “شهید بلخی” با “بیدل دهلوی” با “احمد جامی” و از همه مهم تر،با “فردوسی” سخن می گفتم. جوانه ی احساس خویشاوندی من و افغانی،از همان روزهای دوستی با همکلاسی خوش پوش افغانی ام،شکفته شد.
دوست افغانی من،اکنون سالیان سال است که با دانشنامه ی دکتری دندانپزشکی از دانشگاه تهران،از ایران به سرزمین خود بازگشته اما هرگز آهنگ نوای خویشاوندی پارسی اش از گوش و دل من بیرون نرفته است.
ریشه های مشترک،نمی توانند به ساقه ها و میوه های خود بی اعتنا باشند؛
درست است که افغانستان نام کشوری دویست ساله است اما،جای جای این سرزمین رنگارنگ،با نام ها و نشانه های آشنا،در همه ی فرهنگ و ادبیات و تاریخ مشترک “من و آن دوست افغانی” ام همچون شیر وشکر آمیخته و جاری شده است. کابل، زابل، سمنگان،بلخ،البرزکوه،معبد نوبهار،نیمروز و هیرمند و بسیاری نام ها که هزار سال پیش ازاین در شاهنامه ی فردوسی از آن ها یادشده،حکایت “شناسنامه ی مشترک” من و دوست افغانی من است،بی گمان!
من آنگاه که  در کتابخانه ی شخصی ام به سراغ شاهنامه می روم،برایم “دکتر اسلامی ندوشن” و “دکتر محمد جعفر محجوب” و “دکتر حمیدیان” و “دکتر محمد بقایی ماکان” و “دکتر میرجلال الدین کزازی” – همه ایرانی-به خاطر کوشش ها شان برای پژوهش در شاهنامه به همان اندازه گرامی و ارجمندند که: “احمد علی کهزاد” و “غلام فاروق نیلاب رحیمی” و ” عبدالحی حبیبی” و “عبدالرحمن محمودی”و “محمد حیدر ژوبل” و ” “رازق رویین” و “عبدالرزاق فرهادی”و “محمد یونس طغیان ساکایی” که همه افغانی اند.
این است که من،هیچگاه افغانی را در کشورم ایران،بیگانه ندانسته ام. نه آن سال ها که افغانستان،کشوری آرام و بی دغدغه بود و من وآن دوست افغانی ام،همکلاسی دانشکده ی دندانپزشکی دانشگاه تهران بودیم و نه بعدها که برادران و خواهران افغانی ام از بد حادثه اینجا به پناه آمدند، به نام مهاجر!
مهاجرت ناخواسته و برخاسته از نابسامانی های سیاسی ،همواره در همه جای جهان،گریبان شهروندان بسیاری از کشورهای آسیب دیده از جنگ و ناامنی و خشونت را گرفته است. مردمان ما نیز در دوران جنگ تجاوزکارانه ی عراق با ایران،طعم تلخ و ناگوار مهاجرت ناخواسته را چشیده اند.
داوری ناسزاوار و غیر منصفانه ایست اگر کسی ادعا کند که:
۱- همه یا بیشترایرانیان از حضور مهاجران افغان در ایران، ناخرسند بوده اند یا آنان را میهمان ناخوانده و مزاحم دانسته اند و آنان را دوست نمی داشته اند و با آنان رفتاری ناشایست و نامهربانانه داشته اند؛
۲- همه یا بیشتر افغانی های مهاجر در ایران،انسان هایی بی تعهد و شرور و قاچاقچی  و بزهکار بوده اند و بنابراین باید از ورودشان جلوگیری کرد و به حضورشان در ایران پایان بخشید.
این دو ناداوری در واقع دو روی یک سکه است: نفی خویشاوندی تاریخی،فرهنگی”ایرانی و افغانی”!
نباید به هیچ کس،اجازه دهیم که شناسنامه و شجره نامه ی مشترک ما را داغ باطله بزند.
من و دوست افغانی ام، گرچه از فاصله ی فرسنگ ها، در همه ی فراز و فرودهای آن سال های سخت،همواره از حال هم با خبر بوده ایم.برای یکدیگر غمگساری کرده ایم .
ایران من،ایران او نیز بوده است. افغانستان او،افغانستان من نیز٫پس چرااینک که هم اینجا و هم آنجا، چشم انداز های درخشان تری نسبت به گذشته های تلخ،پیش روی ماست،دستان یکدیگر را به مهر و یاری،نفشاریم؟!
آه.که چه حس غریب و حسرت انگیزی در درونم شعله کشان است،اینک برای سفر به دیار دامنه های “البرزکوه” در ولایت بلخ،برای گلگشت در سمنگان و مزار شریف و قندهار و کوچه پس کوچه های کابل و همسفر شدن با جاری “هیرمند “خروشان!
نوروزسال ۱۳۹۴ خورشیدی را به پاس عهد دیرین با خویشاوندان تاریخی و فرهنگی ام،با مردمان سخت کوش و با فرهنگ افغانی و با آن دوست همکلاسی دوران دانشکده ام،”دکتر…” سرآغاز فصلی تازه میکنم برای سلام دوباره به شمایان:
خجسته باد روزگارتان،دوستان افغانی من!
احمد پورنجاتی.تهران. واپسین روزهای اسفند ۱۳۹۳

 

 

سررسید بیش از کتاب “کاربرد” دارد، به یک شرط البته!

روزنامه شرق
هر آدم عاقلی می داند که کتاب،یک “موجود عجیب الخلقه” ی بی مصرف و پرافاده ایست که نگو و نپرس٫تنها کاربردی که دارد این است که به درد خواندن می خورد و چیزی فهمیدن.همین! مهم نیست که با چه انگیزه ای و برای چه نتیجه ای. مهم این است که کتاب،خواهی نخواهی و معمولا بدون اجازه وهماهنگی  خواننده اش،کارهایی با آدم می کند که گاه کلی بر سرنوشت بشریت تاثیر می گذارد و نکته ی جالب قضیه اینجاست که این موجود “آب زیرکاه”،اصلا و ابدا به روی خودش هم نمی آورد که چه بلایی به سر آدم ها آورده در طول تاریخ و عرض جغرافیا!
کم بلایی نیست، افزایش فهم و آگاهی و بالارفتن شاخک های حسی و پایین آمدن آستانه ی تحریک وکنجکاوی انسان در برابر آنچه دور و برش می گذرد.کاری می کند این “مظلوم نما”- کتاب که آدم،تبدیل می شود به یک فضولباشی.که تا از ته و توی هرچیزی سر در نیاورد ول کن ماجرا نیست!
با این وصف،خودش را با هزار ادا و اطوار،در پوشش “رمان و شعر و ادبیات و دانش و فلسفه و آداب واخلاق اجتماعی و مدنی و هزارنقش دیگر”، در دل انسان جا می زند به عنوان “یارمهربان”!
کاربرد دیگری جز این مزاحمت ها که اشاره کردم ندارد،”کتاب”. نه می شود از آن به عنوان چرکنویس( یا پیش نویس) استفاده کرد،نه  حتی قد و قواره اش به درد خمیر کردن و مقواسازی می خورد.(مگر مشمول لطف سانسور شده باشد) و نه حتی می توان روی هم گذاشت و به جای چارپایه از آن استفاده کرد یا برای سرگرمی نونهالان شیطون، جلوی آنان گذاشت که با مداد رنگی، خط خطی اش کنند تا مادر به کارش برسد.
از همه مهم تر این که هیچ خاصیتی برای”هدیه دادن” ندارد.کتاب هم شد “کادو”؟! به جای ایجاد حس سپاسگزاری و خرسندی در وجود مبارک آن کس که هدیه اش می گیرد،ایجاد انزجار می کند. آنتی پاتیک است. بی خود نیست که بیشتر مردم، به ویژه مشتریان بنگاه های اقتصادی و مؤسسات و شرکت ها وحتی برخی مدیران و کارکنان نهادهای عمومی به جای کتاب، “سررسید”هدیه می دهند که هم خیلی “وزین” است هم بسیارسودمند و به ویژه تو دل برو هم هست. از همه مهمم تر این که نه تولید و نه مصرف”سر رسید” نیاز به حتی یک نخود “فسفر یا هرگونه ماده ی گرانقیمت” ندارد.
پس،زنده باد “سررسید”!
من به عنوان یک دریافت کننده ی حرفه ای و معتاد به “سررسید” که هر سال، یکی دو ماه مانده به نوروز،چندین سررسید از اینجا و آنجا برایم هدیه می فرستند و از شما چه پنهان عزا می گیرم که با این موجودات نجیب،چه کنم که دوستان ارسال کننده به تریج قبایشان برنخورد،فروتنانه از همه ی “عزیزان سررسید هدیه کن”،خواهش می کنم همچنان به همین شیوه ادامه دهند ویک وقت دچار انحراف به راست و چپ نشوند که به جای سررسید، کتاب هدیه بدهند.البته، به یک شرط:
ذره ای احساس مسؤولیت یا دغدغه  برای افزایش آگاهی و اعتلای فرهنگ جامعه ایران به وجود مبارکشان راه ندهند! مرسی
احمد پورنجاتی

۴/۱۰/۹۳

“آقای دولت”؛لطفا،فقط “دولت” باش!

سالنامه ۹۳ شرق

 

این انتظاری بزرگ و سخت و ناشدنی نیست. به گمان من یکی از مهم ترین ریشه های ناکارآمدی و بی فرجامی و ناکامی دولت ها در کشور ما، این بوده که ترجیح داده اند به جای اکتفا به “دولت”بودن، سرگرم  نقش آفرینی و دخالت و بازیگوشی در عرصه های دیگری شوند که ارتباط به “دولت بودن” ندارد!
از این رو،بخش مهمی از ظرفیت های قانونی در اختیار آنان برای اجرای وظایف و نیز بهره گیری از اختیارات و حقوق دولت در راستای پاسخگویی به انتظارات اجتماعی،به حاشیه رانده شده و دم بریده و نیمه کاره باقی مانده است.
دوران محمود احمدی نژاد برهه ی اوج این دگردیسی بود ،که به گمان من، حتی  زمینه های رخنه و گسترش فساد سیستماتیک را در ساختار و بدنه ی دولت نیز فراهم کرد.
من به عنوان یک شهروند ایرانی از آقای رییس جمهور انتظار دارم راهبرد و رویکرد اساسی خود را در سال ۹۴ بر محور “دولت تمام عیار” و نه چیز دیگر،قرار دهد. یعنی “دولت” ،نه نقش ملت(جامعه ی مدنی) و نه نقش “کنشگران سیاسی” یا روشنفکران را ایفا کند. و البته تمام همت خود را روانه ی هدف مهم بهره گیری کامل از اختیارات قانونی برای انجام همه ی وظایف قانونی اش کند که متاسفانه در مواردی  مهم، دچار دست اندازی دیگر بخش ها و نهادها و کانون های قدرت خارج از دولت شده است. تردید ندارم که دنبال کردن چنین رویکردی گره گشای بسیاری از چالش های موجود خواهد شد. “دولت” برخلاف برخی برداشت های نادرست، ازقدرت و امکانت قانونی بسیار زیادی برخوردار است،به شرط آن که: فقط “دولت” باشد!

سندرم ایرانی” امتناع از نمی دانم”!

روزنامه شرق

 

بارها هنگام رانندگی در جستجوی نشانی خیابان و کوچه ای،از عابری پرسیده ام: ببخشید.فلان خیابان از کجا باید بروم؟ و بی درنگ با قیافه ای شبیه “گوگل مپ” پاسخ گرفته ام: مستقیم. جلوتر باید باشد! و من پس از چند کیلومتر رانندگی مستقیم- جلوتر،تازه متوجه شده ام که اصلا فلان خیابان را عوضی رفته ام و آن جناب عابر نیز مرا دنبال نخود سیاه فرستاده .نه از روی عمد و غرض.بلکه به خاطر ابتلا به یک مرض که من “سندرم ایرانی امتناع از نمی دانم” می ناممش!
“نمی دانم”به گمان من یکی از “ارزشمند ترین” واژه های مهجور و کمیاب در فرهنگ ارتباطی بسیاری ازما ایرانیان است. شگفت آن که تفاوت چندانی میان شهروند عادی و دانش آموخته و روشنفکر و روحانی و کنشگر سیاسی و مقام دولتی نیز وجود ندارد. همه مان انگاری اهل “همه دان”یم.از سیر تا پیاز،از تحلیل علل و عوامل سقوط قیمت جهانی نفت تا دلایل شکست تیم ملی فوتبال در فلان مسابقه و تا عوارض جانبی مصرف ژلوفن و حتی گاه تا خصوصی ترین مسائل حریم خانوادگی فلان چهره ی سرشناس را فروگذار نمی کنیم حتی اگر شده به  یاری آسمان ریسمان برخی شنیده ها و خوانده های پراکنده و چاشنی گمانه های ذهنی شخص شخیص خودمان. مهم این است که هیچ پرسشی را بی پاسخ نگذاریم و زبانم لال،ناگزیر نشویم که بگوییم: در این باره،چیزی نمی دانم!
به یاد دارم سال هشتاد و دو،در دیداری که به عنوان رییس کمیسیون فرهنگی مجلس ششم با وزیر فرهنگ و هنر دولت فدرال آلمان داشتم در باره ی زمینه های همکاری فرهنگی و هنری دو کشور مذاکره می کردیم و من با اشاره به پیشینه ی موسیقی کلاسیک آلمان و نیز موسیقی سنتی و دستگاهی ایران  از او پرسیدم: نظرتان در باره ی امضای یک توافقنامه ی همکاری برای ارتباط و آشنایی و معرفی موسیقی دو کشور به یکدیگر چیست؟ پاسخ داد: من در زمینه ی موسیقی تخصصی ندارم. در آلمان هر ایالت جداگانه تصمیم می گیرد. من نمی توانم برای همه ی ایالت ها تصمیم بگیرم.پیشنهاد کرد که با مقامات ایالت “وایمار”گفتگو کنیم.
در همان جلسه،ناخودآگاه به یاد اظهار نظر های “ذولفنون مابانه”ی بسیاری از مقامات و مسؤولان ایرانی افتادم که هر روز در رسانه ها و همایش هاشان در باره ی همه چیز″فضل فروشی” می کنند جز در باره ی آنچه که به قلمروی وظیفه شان مربوط است. شلم شوربای شگفت انگیزیست به واقع! فرمانده یک نهاد شبه نظامی در باره سیاست خارجی چنان سخن می گوید که انگاری فارغ التحصیل دوره ی دکتری سیاست بین الملل دارد و بیست سال سابقه ی دیپلماتیک! فلان روحانی که به اعتراف خودش هیچ فیلم سینمایی جز “محمد رسول الله” را در سال ۵۸ ندیده چنان در باره ی سینما و تآتر نظر می دهد که …نمونه ها به قدری زیاد است که این ویژگی بیمار گونه به نوعی “هنجاراجتماعی” تبدیل شده است.
اکنون نوبت آن است که در این معرکه یا چالش به حساب “مرغ عزا و عروسی “برسم. زورمان که به اهالی قدرت و سیاست و روشنفکران و روحانیان و صاحب نظران حرفه ای “همه چیز دان” نمی رسد. پس،به سیاق مآلوف به سراغ اصحاب رسانه می روم که از خودمانند!
امان از این خبرنگاران که برخی شان چه نقش مهم و سهم بزرگی دارند در ابتلای”ما و دیگران” به سندرم ایرانی “امتناع از نمی دانم”! پرسش و مصاحبه در باره ی هر موضوع با هرکس که تنها دو ویژگی داشته باشد:۱- به هر دلیل، برای افکار عمومی شناخته شده  باشد.۲-حاضر به اظهار نظر وگفتگو باشد.همین.
جالب است که اگر در پاسخ برخی خبرنگاران عزیز در باره ی موضوعی که یا در تخصص تو نیست یا دستکم اطلاعات به هنگام از آن نداری،بگویی: نظری ندارم. دلخور می شوند . من خود بارها با این مساله مواجه بوده ام.
نمی دانم.چه بسا این عادت بیمارگونه که  “سندرم امتناع از نمی دانم “خوانده ام در این وانفسای مشکلات گوناگون جامعه،از نظر برخی چندان مهم نباشد اما به گمان من اگر قرار باشد با جلوه های گوناگون “جرثومه ی دروغ” مبارزه کنیم، اگر قرار باشد هرکس در برابر سخن یا اظهار نظری که می کند،پاسخگو باشد، اگر قرار باشد هر چیز در جای خودش قرار گیرد، می بایست واژه ی “نمی دانم” کاربست گستره تر و افتخار آمیز تری پیدا کند.نمی دانم. شاید!
احمد پورنجاتی

۴/بهمن/۹۳

نامه ی محرمانه به یک “کرگدن خاص”!

 کرگدن؛ ضمیمه روزنامه اعتماد ۱۹/۱۲/۹۳
سلام،رییس!
این که از میان این همه کرگدن بزرگ و کوچک،چاق و لاغر،مستکبر و مستضعف،آچارکشیده و شاسی بریده و خلاصه “خودی و نخودی”،تو را برای نامه نگاری برگزیده ام،لابد بی حکمت نیست،عزیزم. مخاطب خاص،این روزها قیمت دارد!
مرحوم پدرم می گفت: وقتی می خواهی به کسی نگاه کنی،اول به کفشهای خوت نگاه کن تا مبادا به اشتباه پا توی کفش همان کسی که روبرویت ایستاده،کرده باشی.
نمونه اش،همین چند روز پیش. رفته بودم به میهمانی ناهار همکاران بازنشسته ام در سازمان “جلیل المخارج” صدا وسیما. ضیافتی که البته به نوبت از کیسه ی خودمان چهارشنبه های آخر هر ماه، برقرار می شود، به قصد خاله بازی (البته با حیا تر است که بگویم:دایی بازی،چون متاسفانه همه  به ظاهرجنس مذکر هستیم) پیش از ناهار،به قصد ریا رفتیم نمازخانه تا به قول “مرحوم مادر بزرگ دوست قدیمی ام،آقای کرباسچی”که در نوجوانی اش ،اول وقت اذان به او می گفته:
“غلامحسین! مادرجون برو نمازت رو بخوان.جونت راحت شه”،حساب اقساط روزانه مان را با “اوستا کریم” صاف کنیم! از نمازخانه که بیرون آمدیم،معلوم شد کفش های پیشنمازمان – که البته کسی نبود جز دوست نازنینی که اول از هم به نماز ایستاده بود- جلوی در نیست.البته یک جفت کفش گل گشاد دیگر بود که به ناچار مورد عنایت امام جماعت قرار گرفت از باب اضطرار!
جانم که شما باشید،جناب کرگدن،ناهار تمام شد و گپ و گفت نیز٫وقت غزل خداحافظی فرا رسید و یک به یک الوداع تا چهارشنبه ی ماه آینده. ناگهان یکی از دوستان با پرنسیب  که از قضا مدل ریش پروفسوری اش شباهت عجیبی به محاسن سه ماهه ی اول وزارت چهره ی مبارک “دکتر ظریف” خودمان دارد،نگاهش به کفش های خودش افتاد و با شگفتی گفت:
“این کفش های من نیست که! یعنی با کفش کی عوض شده؟”
آدم، دو ساعت پاهایش توی کفش های کس دیگرباشد و در برابر پرس و جوی صاحب کفش و تقلای دیگران به جای این که نگاه کند پاهایش را کجا فروکرده، با دیگران همنوایی کند که: “یعنی چی شد این کفش های آقای فلانی؟!” نوبر نیست ،واللا!
می دانم که با فراست و ذکاوتی که اصولا در ژن مبارک کرگدن است،فلسفه ی این همه روده درازی  و رطب و یابس را دریافته ای که خواستم سر بسته بگویم:
یک مشکل اساسی در جامعه ی ما و بیش تر در جامعه ی “بقیه ی فرد اعلای ما” که از باب اجتناب از ترک اولی نامشان را نمی برم،همین است که پاهایمان توی کفش همدیگر است”. عجیب است که تنگی و گشادی را هم یا احساس نمی کنیم یا به روی مبارک نمی آوریم و گاه حتی اگر به چشم دیگران بیاید و بر زبانشان،هرچند به اشاره و تلویح وتلمیح ،چیزکی جاری شود که:
برادر!
شما که فرمانده بسیج هستی و علی الاصول،کفش هایت از جنس فرد اعلای “پوتین یا چکمه” است، چرا حواس پرتی می کنی وپاهایت را می چپانی توی کفش شبروی نازک نارنجی “ظریف”؟! که چرا پیاده روی کرده؟ حساب نمی کنی چه حالی می گیری از ملت؟مگر پوتین شما را پوشیده،طفلکی؟!
یا آن برادر دیگر!
شما که هنوز تفاوت مضراب سنتور را با زنگوله ی شتر و توفیر غنا با موسیقی و “ردیف میرزا عبدالله “را با قواعد صرف و نحو “نصاب الصبیان” نمی دانی و هنوز مشغول مباحثه در “شبهه ی غلتاندن صدا در حنجره ی خروس همسایه” هستی و انگار نه انگار که بیست و اندی سال پیش،حکم قطعی حاکم جامع الشرایط در مانحن فیه(موسیقی و شطرنج و آلات مشترکه )صادر شد و پس از آن نیز،دو قبضه امضا شد و خلاص؛ بله، شما هم نگاهی به کفش هایی که یحتمل عوضی اشتباه پوشیده ای،بینداز!
یعنی می شود یک شهر و هزار قانون؟ که یکی مجوز بدهد،دیگری مهر باطل شد بزند!
کرگدن جان!
دلم خون است از این همه پاهای بی ملاحظه، بی حواس ،گاهی گنده تر از سایز،گاهی کوچک تر،که لخ لخ کنان  می روند در کفش دیگران!
سربسته عرض می کنم:اینجا همه،همه چیز دان و همه فن حریف و ذوالفنون و فضول باشی محله اند،برخی کمتر،برخی بیشتر. برخی برای حال گیری از رقیب سیاسی، برخی برای فخر فروشی و دانه پاشی رو به پنجره ی انتخابات ،برخی به عنوان احساس مسؤولیت در برابر مصلحت جامعه!
کرگدن جان!
می دانم،رؤیایی داری!
اگر روزی روزگاری به آستانه ی رؤیایت رسیدی،سلام مرا به اهالی برسان و بگو:
بنده خدایی به نام “منتسکیو”،از دیار باقی پیام فرستاده که: سه سه بار،نه بار،توبه کردم از این گناه کبیره ی “تفکیک قوا” که شده ابزار فیس و ادا!
دوستان بر اریکه ی قدرت که تکیه می زنند، مجریه و مقننه و قضاییه شان آب و روغن قاطی می کنند و برای ورود به همه ی امور،احساس تکلیف شرعی شان به بار می نشیند،آن هم چه باری!
شنیده ام “بهار” در پیش است؛
من اگر کاره ای بودم، یکی از این دو شعار را برای سال نو پیشنهاد می کردم:
“سال پرهیز از فرو کردن پا در کفش دیگران؛
سال هرکسی کفش خودش،نقش خودش،آتیش به انبان خودش”!
زیاده عرضی نیست.
سلام برسان به اهای شریف “کرگدن خانه ی علیا”
عزت زیاد
« نوشته های قدیمی تر نوشته های جدیدتر»

دلتا © 1386 تا ۱۳۹۸ احمد پورنجاتی | کلیه حقوق محفوظ است. | نقل مطالب با ذکر منبع و بدون ویرایش آزاد می باشد.

| بالا ↑