از من چه می خواهی تو ای ، باد خزان گلشنم

چون کفتری آزرده دل از بام تو پر می زنم
من می روم تا اوج غم
بی واهمه از بیش و کم
یادت مرا چون اخگری
سوزد چنان چوب تری
از دود من غوغا شود
هفت آسمان شیدا شود
افسون کفر زلف تو، باطل نمی گردد چرا؟
محراب طاق ابرویت چون قبله می ماند مرا
ای شور شیرین کار من
دیگر مگو با من سخن سحر لبت دل می برد
مهر دلت جان می خرد
سرگشته ی کوی توام
دلبسته ی موی توام
طی شد بهار عیش من در جستجوی روی تو
من در نماز آخرین دست نیازم سوی تو
با آن همه جورو جفا
از تو نمی گردم جدا
من در ره خم خانه ات
سر می نهم بر شانه ات
مستم تو هشیارم مکن
خوابم تو بیدارم مکن
در این شب سیاه و بی سحر         ندارد آه و زاری ام اثر
هیچم چاره نمانده ، پرکن جام مرا ساقی
بر این آتش فتنه، افشان زان می باقی