ماجرای یکی از رانتخواری های من:
دیروزبرای چندمین بار داشتم نقاشی دخترک هفت ساله را نگاه می کردم که سال ۷۴ برایم کشیده بود.. یک خانه ی ساده، یک اتاق، یک فرش کوچک گلدارکه آدمکی روی آن نشسته و استکان و نعلبکی چای جلویش. یک گلدان با یک ساقه و چند برگ سبز و یک گل قرمزشش پر،گوشه ی اتاق. زیر نقاشی با مداد رنگی آبی نوشته بود: «عمو احمد در خانه ما »
من البته هیچگاه به خانه شان نرفته بودم.روزی،آن وقت ها که معاون سیما بودم،منشی دفترم آمد داخل اتاق و گفت: خانمی به نام فلانی، یکی از همکاران حق الزحمه ای شبکه سه – یعنی که کارمند رسمی نه – آمده اند با شما کار دارند.گفتم: خب بیایند داخل. خانم جوان با چهره ای غمگین ،گمانم با چشمانی نمناک، آمد داخل اتاق. خودش را معرفی کرد با لحنی سرشار از نگرانی و البته سپاسگزاری به خاطر فرصت دیدار بی درنگ.احساس کردم چیزی بر روح و روانش سنگینی می کند.خوب یا بد،عادت من است- لاکردار – که در برخورد با دیگری،فرقی نمی کند در چه موقعیت اجتماعی باشد، زن یا مرد، همکار یا دوست و فامیل یا حتی تازه آشنا، اگر احساس کنم حال و چهره اش دچار انقباض و جو گرفتگی ست، به ترفندی آمیخته از شوخی و جدی،هر دوی مان را خلاص می کنم از آن مخمصه ی رسمیت و تعارف.البته با خانم ها به دقت بیش تر در رعایت قاعده ی متانت عرفی.پیش از آن که خودش را معرفی کند،گفتم: من شما را یک جایی دیده ام.با تعجب گفت: یعنی کجا؟ … کمی تامل کرد و گفت: شاید آن روز که آمده بودید، بازدید شبکه.گفتم: نه. بعد گفتم: خب همینجا. الان.خنده ای زورکی تحویل داد.بعد پرسیدم: بیرون داره بارون میاد؟ هنوز در شش و بش جایی شما را دیده ام بود که با لحنی گشاده گفت: واا. نه. تابستان، بارون؟ گفتم :آهان. پس صورت تان را شسته اید.خندید و یک برگ دستمال کاغذی از جعبه ی روی میز برداشت و چشم ها را پاک کرد.گفتم: خب بفرمایید. نفس عمیق و بازدم حاکی از آرامش ،خیالم را آسوده کرد. لحن، به کلی جان گرفت : من فلانی هستم. تایپیست حق الزحمه ای شبکه سه. همسرم آقای فلانی که پیک موتوری دبیرخانه ی شبکه یک بود ،پارسال در یک سانحه تصادف کرد و کشته شد.تا پیش از مرگ همسرم در خانه ی پدرش اتاقی داشتیم و با آن ها زندگی می کردیم. یک دختر هفت ساله دارم.خانه دار بودم اما پس از مرگ شوهر، ناچار باید کار می کردم. ماشین نویسی بلد بودم.این بود که با لطف مدیر دبیرخانه به عنوان تایپیست روزمزد، مشغول به کار شدم.خوشحال بودم که دستم جلوی خانواده ام که البته وضع مالی چندان مناسبی هم ندارند، دراز نشد.اما هنوز یک هفته از چهلم مرگ همسرم نگذشته بود که روزی پدرش به اتاق ما آمد و گفت: شما هنوز جوان هستی، یک دختر بچه هم داری که باید کسی برایش پدری کند. اینجا هم خانه ی خودتان. اما به یک شرط: بیا با برادر همسرت ازدواج کن. هم برای خودت خوب است، هم برای دخترت….. به اینجا که رسید، بغض کرده بود. گفتم: چای تان سرد شد. لبی تر کرد. پرسیدم: برادر همسرتان مجرد است؟ جواب داد: بله اما معتاد و بیکار . پدرش هم تریاکی ست.پرسیدم: شغلش؟ گفت: از این آخوندهای روضه خوان سنتی.گفتم : خب. بعد چه شد؟ گفت: شما جای من بودید چه جوابی می دادید؟ رد کردم. او هم خیلی صریح و سریع به من گفت: پس فکری برای خودت بکن. ما به این اتاق احتیاج داریم. من هم افتادم دنبال پیدا کردن یک اتاق برای اجاره. هرجا می رفتم، حتی برای اجاره ی یک زیرزمین نیمه تاریک، به محض این که مالک ،متوجه می شد که بیوه هستم، بهانه می آورد. بعضی هم که روی خوشی نشان می دادند، شرط و شروطی می گذاشتند که توهین آمیز بود و طمع آلود. چند ماه است که به لطف یکی از فامیل های مادری ام خرت و پرت ها را ریخته ام در انباری خانه شان و شب ها را در اتاقی که بطور موقت در اختیارم گذاشته اند به سر می کنم. صبح زود،از خانه می زنم بیرون. دخترم را به مدرسه می رسانم و خودم می آیم اینجا.تا غروب که می رویم خانه ی آن فامیل. من تا کی می توانم با این آوارگی و بدبختی ادامه دهم؟ دخترم، مدام گریه می کند….
ادامه داد: به نظر شما چه کنم؟ جواب دادم: یک آپارتمان بخرید. ناگهان انگار صدای ترقه شنیده باشد، روی مبل جابجا شد و زهرخندی بر لب گفت: شوخی می کنید؟ گفتم: نه. چقدر پول نقد دارید؟ چه چیزهایی دارید که بتوانید به پول نقد تبدیلش کنید؟ گفت:پول نقد جز همین حقوق ماهانه ام، هیچ. موتور تصادفی شوهرم که تعمیرش کرده ایم، دو تا النگو ویک حلقه ی عروسی و یک گردنبند سبک که نمی دانم جمع آن ها چقدر می شود. گفتم: شما برو تا دور روز دیگر بررسی کن که چه مبلغی می توانی فراهم کنی. هاج و واج نگاهم کرد و با دو دلی از جا بلند شد و گفت : چشم.اما فکر نکنم با این ها حتی یک در آپارتمان هم بشود خرید….. بلافاصله پس از این که از اتاق رفت بیرون، با وزیر مسکن آن زمان – همین آقای آخوندی که وزیر کابینه ی آقای رفسنجانی بود – تماس گرفتم. با متد رها کردن تیر در تاریکی.گفتم: یک واحد آپارتمان در شهرک اکباتان با تسهیلات بانکی و تحویل فوری مورد نیاز است، هر چه کوچک تر بهتر. خندید و گفت: فرمایش دیگه ای ندارید؟ با هم از دوران همکاری در جهاد سازندگی و وزارت کشور،سابقه ی دوستی داشتیم اما مدت ها بود که ارتباط چندانی نه. خلاصه ی ماجرا را گفتم. قول داد تا فردای آن روز بررسی و نتیجه را خبر دهد. فردا تا ظهر صبر کردم. خبری نشد. تماس گرفتم که : چه شد؟ گفت: از شانس همکارتان فقط یک واحد سی و چند متری در فلان فاز اکباتان باقی مانده … نگذاشتم ادامه دهد . پرسیدم: قیمت؟ جواب داد: حدود یک میلیون و خرده ای. گفتم: خلاص. بخشی را نقد و بقیه را با وام بانک مسکن، قسطی خواهد پرداخت.خداحافظ.همین جا اعتراف می کنم که من از این جور رانت بازی ها در پرونده ام چند تایی دارم. فرصتی دست دهد گزارش خواهم کرد. روز بعد،خانم فلانی آمد. بی مقدمه پرسیدم: چقدر جور کرده ای؟ گفت : واللا جز دو سه دست لباس و چند تا پتو و بالش و مقداری ظرف و خرت و پرت، هرچی را فروختنی بود ،حساب کردم. با موتور و طلاها،جمعش حدود چهارصد و پنجاه هزار تومان. با خوشحالی گفتم: به به. مبارک باشه. خونه رو خریدیم.با تعجب گفت: کدوم خونه؟ کجا؟ چه جوری؟ برایش گفتم. و اضافه کردم: تلاش می کنیم چهار صد هزار تومان وام مسکن را جور کنیم. مبلغ خودتان را هم که اضافه کنیم، بقیه اش هر چه شد از جای دیگری وام می گیریم.گفت: این همه قسط را چطوری بپردازم؟ مگر حقوقم چقدر است؟ گفتم: شما همان مبلغی را که برای اجاره در نظر گرفته بودید، بدهید برای قسط. در ضمن، برای وام دوم هم از مدیرتان می خواهم که بعد از پایان ساعت کار به شما امکان اضافه کاری بدهد. اضافه کاری واقعی ها…..
دو هفته بعد، منشی دفترم گفت: خانم فلانی می خواهد چند لحظه شما را ببیند. وقتی با جعبه ی شیرینی وارد اتاق شد، انگاری بانویی روز پس از جشن عروسی یا تولد فرزند. تمام سلول های چهره اش می خندید. گفتم: حالا دیدید که خانه خریدید! ناگهان از ذوق، زد زیر گریه. آن روز،یکی از واقعی ترین روزهای تولدم شد.
چند هفنته بعد، پاکت در بسته ای در کارتابل کارهایم دیدم. باز کردم. دو برگ کاغذ دفتر نقاشی بود. خانه ای ، اتاقی، فرش گلدار کوچکی، آدمکی جلویش استکان و نعلبکی و یک گلدان که ساقه ای بود و چند برگ سبز و یک گل قرمز٫
زیرش با دستخط کودکانه ای نوشته بود: «عمو احمد در خانه ما»
من، بعد از آن یادم نمی آید که دیگر هرگز آن خانم همکار را دیده باشم اما هر از چندگاهی که دلم از احوال زمانه می گیرد، سراغ نقاشی دخترک می روم و البته یادگاری های دیگری از این دست.