متن سخنرانی در خانه هنرمندان – ۱۰/۱۱/۸۷

بود در کشور افسانه کسی

شهره در، نه، گفتن؛

نام می خواهی؟

نه

کام می جویی؟

نه

تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر؟

نه

مذهب ما را می دانی؟

نه

خط ما می خوانی آیا؟

نه

نه، به هر بانگ که برپا می شد

نه، به هر سر که فرو می آمد

نه، به هر جام که بالا می رفت

نه، به هر نکته که تحسین می شد

نه، به هر سکه که رایج می گشت

روزی آینه به دستش دادند؛

می شناسی او را؟

آه، آری خود اوست

می شناسم او را

گفته شد دیوانه است

سنگسارش کردند.

«سیاوش کسرایی»

آدم ها را به صفت های گوناگون می توان طبقه بندی کرد؛ جنسیتی، جغرافیایی، قومی و نژادی و مذهبی و غیر اینها. از جمله به صفت شغل و حرفه و منزلت اجتماعی. اهالی هر صنف و حرفه را، در کنار همه کمالات و جمالات و مزایای مادی و معنوی، دنیوی و اخروی و امثالهم، آفات و بلایایی نیز در کمین است. در این مجال، که به بهانه گرامیداشت یاد مرحوم احمد بورقانی برپاست، می خواهم اندکی به «آفات المشاغل» بپردازم. چون این مراسم در «خانه هنرمندان» برگزار می شود، به احترام صاحب خانه، از «صنف هنرمند» آغاز می کنم. پیشاپیش از اتحادیه اصناف و مشاغل پوزش می خواهم؛

۱- هنرمندجماعت، در معرض آفت «سقوط از دماغ فیل» است. کار هنری اش را باید بفهمی، باید تحسین کنی، به چشم بکشی و البته از اینکه چنین فهم و شعور هنرشناسانه یی داشته یی، سر به آسمان افتخار بسایی، نازک تر از گل؟، پرسش و نقد؟، لابد شعور هنری نداری. هنرمند عزیز، قهر می کند، چهره درهم می کشد، عصبانی می شود و خدا آن روز را نیاورد که؛ جیغ بکشد، هنرمندجماعت، در معرض آفت ننر بودن است.

۲- سیاستمدارجماعت، در معرض آفت «قالتاق گری و پاچه ورمالیدگی» است. به همه موجودات عالم، از جماد و نبات و جانور، اعم از حیوان و انسان و امثال اینها و حتی به همه مقدسات زمینی و آسمانی و تحت الارضی و فوق العرشی، به چشم نردبان یا تسمه نقاله نگاه می کند. قرار است که تشریف ببرد آن بالا. به هر وسیله که شتابان تر، همان بهتر.

۳- اعزه الاصناف، «طبیبان و قاضیان و روحانیان» هر سه صنف که غبار قدوم مبارک شان را توتیای دیدگان کورشده مان می کنیم، در معرض آفت؛ «نگاه عاقل اندرسفیه» به جمله خلایق اند. غرور و تکبر و خودگنده بینی، انگار از لوازم شغلی این سه صنف شریف است، که البته نیست. «طبیب جماعت» گمان می کند زمامدار مرگ و زندگی بیمار مفلوک است. سلامتی و زندگی بیمار، بازیچه طبابت اوست. تا بخواهی برای بیمار قیافه می گیرد و پرسش های مضطربانه او را به نگاهی خشک و بی اعتنا پاسخ می دهد. «قاضی جماعت» مقدرات حال و آینده اصحاب دعوا، خواه متهم یا مدعی، را در کف با کفایت داوری خویش می بیند. چرخش نوک قلم شریفش، می تواند شما را محکوم یا تبرئه کند. تا چه پسندد طبع خیال انگیزش، از این رو ذره یی فروتنی و ادب و نزاکت و مهربانی و تعارفات معمول نسبت به ارباب رجوع را مخل آن هیبت سرنوشت ساز می داند. چه بسا نیم ساعت شما را، خواه متهم یا مدعی، در برابر خود، سرپا نگه می دارد، حتی سر مبارک خویش را از نمایش مطالعه پرونده یی که پیش رویش گشوده، بلند نمی کند و گاه حتی پاسخ سلام شما را نمی دهد که مبادا به اقتدار صنفی اش که به اشتباه «استقلال قاضی» نامیده می شود، خدشه یی وارد نشود. اما «روحانی جماعت» در همه ادیان و مذاهب، «و ما ادراک ما روحانی»، خدایگان دنیا و آخرت. از لحظه قرائت اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ تا هنگامه تلقین شهادتنامه میت در موسم تدفین.
اگر کسی را از این صنف شریف مشاهده کردید که در سلام کردن از شما پیشی بگیرد، حق دارید تعجب کنید. خیلی اگر مرحمت کنند، سلام شما را به پاسخی زیردندانی تسویه کنند. به این فروتنی آخوندهای اصلاح طلب، امثال خاتمی و کروبی و کدیور، دل خوش نکنید. اینها که روحانی نیستند، روحانی نمایند،

۴- روشنفکرجماعت در معرض آفت «خودبسندگی و افاده های طبق طبق» است. هزار نسخه آزادی و حقوق بشر و نقد قدرت برای «توده» می پیچد اما توانایی دو دقیقه برقراری ارتباط و همدمی با مردم کوچه و بازار را ندارد. حوصله اش سر می رود. برای گفت وگو با توده، واژه کم می آورد. اما تا بخواهید کاسه کوزه همه عقب ماندگی ها و توسعه نایافتگی ها را بر سر توده عوام می شکند.

۵- مدیر دولتی جماعت، در معرض آفت «نان به نرخ روز خواری، چهار شاخداری لنجان» است و متخصص شدن در عرصه موفق هواشناسی، کسی که تا دیروز در دولت پیشین برای واکس زدن کفش های آقای رئیس جمهور و البته عرض ارادت ششدانگ، در صف نوبت می ایستاد، امروز به اشتیاق و امید چسباندن نان فتیر خود به تنور داغ سفارت فلان کشور دست چندم، در هر مجال و جلسه یی روضه مصیبت دوران اصلاحات سر می دهد. باری، مشاغل فراوان است و آفات فراوان تر. باز هم بگویم؟

۶- روزنامه نگارجماعت در معرض آفت «سواد بند انگشتی و ادعاهای به این درشتی است». کم سوادی و بی اطلاعی و ناشیگری اش را با مچ گیری های کودکانه، پرسش های سادیست مآبانه و گاه «سرکار گذاشته شدن» های هنرمندانه جبران می کند. خبرنگار و روزنامه نگار اگر گرفتار این آفت مرموز شود، لقمه لذیذی است در کام بی انتهای آفت زدگان همه مشاغل به ویژه خطرناک ترین آنها که؛ سیاستمداران باشند.

اینک می پرسم؛ احمد بورقانی چه کاره بود؟ شغلش چه بود؟ سیاستمدار؟ روشنفکر؟ روزنامه نگار؟ مدیر دولتی؟ وکیل مجلس؟ همه اینها بود و نبود،

احمد بورقانی، مست بود. مست حقیقت. فقط و فقط،

من مستم

من مستم و میخانه پرستم

 راهم منمایید، پایم بگشایید

 وین جام جگرسوز مگیرید ز دستم

 من لاله و باغم 

 من شمع و چراغم

 می همدم من، همنفسم، عطر دماغم

 خوش رنگ، خوش آهنگ

 لغزیده به جامم

 از تلخی طعم وی اندیشه مدارید

 گواراست به کامم

 با آن که در میکده را باز ببستند

 با آن که سبوی می ما را بشکستند

 با آن که گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم

 با محتسب شهر بگویید که هشدار،

 هشدار که من مست می هر شبه هستم

«فرازی از سروده سیاوش کسرایی»