شهروند امروز – ۱۱/۸/۸۷

۱- «تاریخ» یا «نقد حال» ؟
در واکاوی تحولات اجتماعی در همه جای جهان، «رخداد»هایی را می‌توان یافت که در برابر «تاریخی شدن» جان سختی و مقاومت نشان می‌دهند. انگار حاضر نیستند دست از گریبان «سرنوشت اکنون»‌ آدم‌ها بردارند. فارغ از «سعد» ‌و «نحس» ‌ماهیت خود، ‌خواه همچون «مدال افتخار» یا «طوق لعنت»، ‌دست به کار بی وقفه تقدیر امروز و چه بسا فردای جامعه خویشند!
گرچه از «تاریخ» گزیری نیست، ‌دیر یا زود، ‌اما به هرحال، ‌تاریخ یعنی سرگذشت «گذشته ها و گذشتگان» و چیزی شبیه «گورمردگان» است، ‌هر چند در قواره‌ای با شکوه و زیبا و غلط انداز و حتی «زنده نما»‌ همچون آرامگاه فراعنه مصر یا ویترین جسد مومیایی شده حضرت لنین!
به گمان من، تعبیر «تاریخ معاصر»‌ با همه شهرت و دامنه رواج مسامحه آمیزش، نوعی «کلاژ آب و آتش» است و ماهیت پارادوکسیکال دارد. «اکنون»‌ که «تاریخ» نیست، ‌نقد حال و مقال است، «غوره» بخت ناگشوده‌ایست که تا «انگور»‌شدن یا نشدن، ‌تا به بلوغ «کشمش» رسیدن یا نرسیدن و تا فرجام نامشخص سرنوشت، هنوز راهی دراز در پیش دارد.
اما «گذشته» تاریخ است و هم از این رو با «فعل ماضی» روایت می‌شود. «جنگ‌چالدران»‌تاریخ است، ‌همچنانکه جنگ اول و دوم جهانی. در فلان روز از فلان سال آغاز و در بهمان روز از بهمان سال پایان یافتند و خلاص! این یعنی تاریخی شدن.
اما «قضیه فلسطین»‌و تشکیل کشوری به نام اسرائیل را، به رغم سپری شدن شصت سال و با وجود همه کوشش‌های حقوقی، ‌سیاسی، ‌نظامی و از این دست، ‌هنوز نمی‌توان با «فعل ماضی»‌روایت کرد، «کشتار ارامنه»‌ در دوران «خلافت یا امپراطوری عثمانی» را نیز!
چرا که این گونه رخدادها هرچند به لحاظ «تقویمی»‌متعلق به «گذشته»اند، اما به لحاظ «تقدیر»ی، آن گونه که هر روز شاهدیم، ‌«گریبان اکنون»‌را محکم چسبیده‌اند، ‌رهایش نمی‌کنند، همچون همزاد اکنون یار گرمابه و گلستان‌اند! تا چه وقت؟ نمی‌دانم، یعنی معلوم نیست.
ساده‌ترین و البته درست‌ترین شیوه روایت این گونه رخدادهای «فراری از تاریخ»‌ بهره‌گیری از «فعل ماضی نقلی»‌ است که هم حق «ریشه گذشته»‌ و هم حرمت «ساقه و برگ و بار اکنون»‌ را درباره آنها پاس می‌دارد.
اینک وقت آن است که در سالگرد ماجرای تصرف سفارت سابق آمریکا در تهران توسط گروهی از دانشجویان ایرانی در سیزده آبان سال پنجاه و هشت و با بهره‌گیری از ادبیات سیاسی ایدئولوژیک رایج، ‌این پرسش را پیش روی خواننده قرار دهم که:
«آیا تسخیر لانه جاسوسی آمریکا توسط دانشجویان مسلمان پیرو خط امام»‌را می‌توان یک «رخداد تاریخی»‌به حساب آورد؟
واقعیت این است که بسیاری از رخدادهای ریز و درشت در اینجا و آ‌نجای سرزمین پرالتهاب ایران پس از انقلاب، ‌اینک فرازی از «تاریخ»‌ ما را تشکیل می‌دهند. حتی کناره‌گیری معنادار دولت موقت انقلاب، ‌با همه اهمیت و طنین و تأثیرش، چندی نگذشت که سرنوشت محتوم «تاریخی‌شدن» ‌را گردن نهاد، هرچند شاید روی دیگر سکه «قضیه لانه»‌بود.
اما به باور من، «قضیه لانه»‌ سی سال است که محمل روایت بی پایان «شهرزاد ناکام» ‌سرنوشت جامعه ایران است و هنوز این «قصه هزارویک شب»‌ ما پرده‌های تازه آشکار می‌سازد. تا چه وقت؟ نمی‌دانم.
«قضیه لانه» ، داستان دیروز ما نیست که: ‌چگونه، چه وقت و به دست چه کسانی اتفاق افتاد، ‌موافق و مخالف‌اش چه کسانی بودند و برخوردار و آسیب دیده‌اش چه کسان!
اگر «قضیه لانه»‌با همه آب و تاب و التهاب سیاسی‌اش در هنگامه وقوع و حتی با همه پیامدهای گونه‌گون سیاسی، امنیتی، ‌نظامی و حتی اقتصادی‌اش، از سقوط دولت بازرگان گرفته تا قطع رابطه آمریکا و عملیات نظامی ناکام در طبس و تلاش‌های ایذایی از قبیل کودتا و تحریم اقتصادی و جنگ نظامی و فرهنگی و رسانه‌ای، ‌به همین‌ها و همین جاها سرانجام می‌گرفت، اینک بخشی از «تاریخ»‌قلمداد می‌شد . اما واقعیت آن است که: «قضیه لانه»‌حتی به گمان من فراتر از اصل انقلاب، ‌همچنان در برابر «تاریخی‌شدن»‌ کژتابی می‌کند و بنابراین وصف الحال اکنون «جامعه ایران»‌ است. تا چه وقت؟ نمی‌دانم! مگر رهبری انقلاب آن را «انقلابی بزرگ‌تر از انقلاب» ‌نام ننهاد؟
باور من این است که جامعه ایران سالهاست که زیر «سایه سنگین»‌ و پیشرونده «قضیه‌لانه»‌ زندگی می‌کند به گونه‌ای که به رغم تمامی دگرگونی‌ها، فراز و نشیب‌ها و حتی جابجایی‌ها در گرایش‌ها و نگرش‌های فرهنگی و اقتصادی و سیاسی جامعه و لایه‌‌بندی‌های قدرت و نیز تفاوت‌ها و تغییر مواضع اساسی دست‌اندرکاران اصلی آن قضیه، کمترین نشانه‌ای از زمینه «تاریخی‌شدن» و به گذشته پیوستن و بی‌تعارف، آمادگی‌ برای رها کردن گریبان سرنوشت جامعه ایران، ‌در چهره و رفتار «قضیه لانه» ‌مشاهده نمی‌شود!
آفرینندگان اصلی آن قضیه، سالهاست که به تاریخ پیوسته‌اند، برخی از آنان در عرصه مصاف با دشمن بعثی شهید شدند، برخی دیگر به گمان یا باور «پایان ماجرا» به عرصه زندگی عادی برگشتند، گروهی نیز اینجا و آنجا، سکان عرصه‌ای از مدار قدرت را عهده‌دار شدند و البته اندکی نیز از اساس، «ترک می و مستی» کردند و رفتند! کار به جایی رسید که از سالها پیش، مراسم سالروز آن قضیه نیز همچون دیگر مناسبت‌های رسمی، وجهه‌ای یکسره دولتی یافت ، که به نظر من می‌توانست خود نشانه‌ای از «تاریخی‌شدن» ‌باشد اما نشد که نشد. مراسم سالگرد «قضیه لانه»‌البته از خاصیت افتاد و به گونه‌ای «تاریخی» شد اما اصل قضیه، ‌هرگز!
خواه پسند ما باشد یا نباشد، ‌باید بپذیریم که همچنان در متن «قضیه لانه» زندگی می‌کنیم و سرنوشت حال و آینده ملت ایران به تدبیر و سیاست و ادبیات و مناسبات آن قضیه در حال رقم خوردن است. مشاهده نمی‌کنید؟! «مو» را رها کنید، ‌«پیچ و تاب»‌ آن را به نظاره و تأمل بنگرید. «قضیه لانه»، ‌تاریخ نیست، «نقد حال»‌است.
۲- اندر سیرت «قضیه لانه»
همانند هر پدیده‌ای، «قضیه لانه»‌نیز صورتی دارد و سیرتی، «شکلی»‌و «ماهیتی»!
من در این مجال قصد بازگویی و توصیف «صورت و شکل»‌قضیه را ندارم که چندان نیازی هم به این شرح واقعه نیست. هر چند نمی‌توانم «حیرت» خود را از چگونگی «آغاز»‌و «انجام»‌آن پنهان کنم. آیا شگفت‌انگیز نیست که هم «آغاز»‌و هم «فرجام»‌قضیه لانه، ‌ماهیتی «ناخواسته، اضطراری و تمکین‌پذیر» داشته است؟! به روایت صریح دست‌اندرکاران اصلی «قضیه لانه»‌در ابتدا قرار بر اشغال سفارت و استقرار طولانی در آن مکان مطرح نبوده است. چیزی بوده در حد و اندازه «حضور اعتراض آمیز و تحصن محدود»‌برای رساندن پیام. که البته چنانکه می‌دانیم به گونه‌ای دیگر شد. پایان ماجرا نیز که در شکل و شمایل «بیانیه الجزایر» ‌نمایان شد چیزی از جنس «طلاق طلبی زنان ستمدیده از جفای همسر»‌بود که از قاعده مشهور «مهرم حلال، ‌جانم آزاد» پیروی می‌کند!
اما آنچه می‌خواهم در این نوشته هرچند به اجمال، به آن بپردازم «ماهیت و سیرت»‌قضیه لانه است. پرسش‌، این است:
به واقع «قضیه لانه» چه بود؟ باید برای تمهید مطلب اندکی به گذشته بازگردم. به سالهای پیش از انقلاب و نیز به شرایط و احوال زمانه آستانه انقلاب به ویژه در فضای دانشگاه و جنبش دانشجویی.
نکته اساسی و کلیدی مورد نظر من این است که:‌ با وجود همه تلاش‌های سیاسی و مبارزاتی شخصیت‌ها و جریان‌های اسلامی در عرصه سیاست‌ورزی جامعه ایران و به ویژه از برهه انقلاب مشروطه و پس از آن، واقعیت انکارناپذیر این است که تا پیش از انقلاب اسلامی، همواره حضور و هیمنه سیاسی جریان چپ (به مفهوم «مارکسیستی» و با اندکی مسامحه «سوسیالیستی») بر کلیت عرصه سیاست ایران «سایه‌ سنگین و تعیین کننده» داشته است.
به رغم کوشش‌های توانفرسا و پر هزینه شخصیت‌های سیاسی مسلمان همچون «محمد نخشب»‌، «مهندس بازرگان»، «آیت‌الله طالقانی»، «دکتر شریعتی»، «شهید مطهری» و نیز جریان انجمن‌های اسلامی، چه دانشجویی و چه صنفی، بنا به دلایل و عوامل گوناگون، «هژمونی جریان چپ» چه در محافل سیاسی جامعه و چه حتی در زندان‌های رژیم سابق قابل انکار نبود.
حتی ظهور سازمان‌های مخفی مبارزه مسلحانه با رژیم که نام و عنوان «اسلامی» داشتند، از کوچک و بزرگ، نتوانست نامعادله «سایه و زیر سایه» ‌را میان جریان چپ و جریان اسلامی دچار دگرگونی اساسی سازد.
جنبش دانشجویی نیز از این قاعده، ‌جدا نبود. با آن که در سالهای دهه پنجاه به اتکای کوشش‌های دانشجویان مسلمان روند شکل‌گیری «انجمن‌های اسلامی دانشجویی»‌ در کنار «انجمن‌های دانشجویی»‌که در اختیار گرایش‌های غیرمذهبی و عمدتا چپ قرار داشت، گسترش بسیار داشت اما فضای عمومی عرصه سیاست ورزی، همچنان در اختیار جریان چپ بود.
ظهور انقلاب اسلامی، ‌با همه ویژگی‌هایش از نظر پایگاه اجتماعی و گرایش صنفی و ماهیت اندیشگی، به گونه‌ای فراگیرو موج‌وار، فضای سیاسی ایران را به سود جریان اسلامی و در راستای فرعی سازی جریان چپ تغییر داد. نامعادله قبلی «سایه و زیرسایه» یکسره برعکس شد. اما آنچه تغییر چندانی نکرد، ‌وضعیت «جنبش دانشجویی اسلامی»‌ بود که با وجود «هژمونی کلیت جریان اسلامی» در فضای سیاسی جامعه ایران در حال انقلاب، همچنان نقش حاشیه‌ای داشت. چرا؟ چون به واقع نه خاستگاه اولیه و نه گرانیگاه ثانویه (پایگاه‌اجتماعی) و نه هسته رهبری و هدایت کننده انقلاب اسلامی، «دانشگاه»‌و «جنبش اسلامی دانشجویی» نبود.
دانشگاه و دانشجویان نیز، هرچند اندکی زودتر و پا به رکابتر، اما همچون دیگر قشرهای جامعه به موج انقلاب پیوسته بودند. به این ترتیب و با وجود همراهی و هم‌آوایی جنبش اسلامی دانشجویی با جریان انقلاب در واقع این «انقلاب اسلامی» بود که به دانشگاه می‌رفت و نه دانشگاه که انقلاب می‌کرد! آیا تحصن گروهی از شخصیت‌های روحانی مشهور در مسجد دانشگاه تهران، نماد معناداری از این واقعیت نیست؟ دانشگاه و دانشجو ذیل انقلاب و روحانیت قرار داشتند. به این ترتیب «جریان دانشجویی مسلمان»‌همچنان در سایه باقی ماند، هرچند به برکت انقلاب اسلامی از شمول سایه جریان چپ خارج شده بود. اما مگر «پری‌رو تاب مستوری دارد؟!» اگر در دوران هژمونی سیاسی جریان چپ امکان رخ نمایی تمام عیار فراهم نشد، اگر در برهه نهضت مردمی و فراگیر علیه رژیم سابق مجال «عرضه اندام»‌هویت دار و تعیین کننده دست نداد، ‌اینک در فردای پیروزی انقلاب اسلامی نباید فرصت تاریخی «رخ نمایی دوران ساز» ‌را از کف داد.
به باور من «قضیه لانه»‌، صرفنظر از همه انگیزه‌ها، ‌شعارها و تحلیل‌های ارائه شده پیرامون آن و فارغ از داوری ارزشی درباره آنها، از یک منظر جامعه شناختی، نوعی «فرصت سازی و بهره‌گیری از فرصت» توسط «جریان مسلمان دانشجویی» بود برای جبران آن حرمان تاریخی، ‌برای ابراز وجود موثر و تعیین کننده و برای بازیابی نقش رهبری گری و پیشتازی جنبش دانشجویی مسلمان در تحولات سیاسی اجتماعی ایران که به دلایل پیش گفته، ‌در گذشته امکانش دست نداده بود.
آیا «قضیه لانه»‌با همه فراز و فرودهایش، برای جنبش اسلامی دانشجویی چنین رهاوردی داشت؟ پاسخ من این است: آری، ‌داشت، اما هم اکنون ندارد!
«قضیه لانه»‌به جریان اسلامی دانشجویی فرصت داد در لایه‌های گوناگون عرصه قدرت سیاسی در جامعه پس از انقلاب اسلامی حضور موثر پیدا کند.
شکل‌گیری مهم‌ترین نهادهای مدیریت جامعه پس از انقلاب، از «جهاد سازندگی» و پاجوش‌هایش (جهاد ادارات، ‌جهاد دانشگاهی و…) تا «سپاه پاسداران»‌و نهادهای اطلاعاتی (دفتر اطلاعات و تحقیقات نخست وزیری و وزارت اطلاعات و…) و حتی بدنه اصلی دستگاه دیپلماسی کشور (وزارت خارجه)، وام دار حضور موثر عناصر دست‌اندرکار «قضیه لانه»‌ شد. در خانه اصلی «جنبش اسلامی دانشجویی» یعنی دانشگاه نیز هیمنه سیاسی «قضیه لانه»‌حضور سنگین و موثری داشت. جریان «تحکیم وحدت» به مثابه سازوکار فراگیر و شبکه‌ای مدیریت جنبش دانشجویی پس از انقلاب، البته در غیاب هر جریان رقیب، خواه صنفی یا سیاسی و یا ایدئولوژیک، در فضای پس از جریان انقلاب فرهنگی، بیش از هر شخص یا جریان، در اختیار «دوستان لانه»‌بود.
این وضعیت، هرچند در فضای سیاسی دهه دوم انقلاب به بعد و تاکنون، دچار دگرگونی‌های اساسی شد و بازخوانی شرایط حال نیازمند مجالی دیگر است، ‌اما به هرحال برهه‌ای از تاریخ سیاسی ایران را رقم زده که باید از آن به عنوان «دوران هژمونی سیاسی لانه»‌ یاد کرد، دورانی که مهم‌ترین ویژگی‌اش «هویت بخشی» به جریان دانشجویی اسلامی بوده است. این است «ژنتیک قضیه لانه»!
اینک ماییم و استمرار «قضیه لانه»‌ هرچند در غیاب آفرینندگان اصلی آن یعنی «جنبش‌اسلامی دانشجویی»!
این که سکان «قضیه لانه» ‌اکنون در اختیار کیست، مسأله چندان مهمی به نظر نمی‌رسد. آن چه مهم است کژتابی لجوجانه «قضیه‌لانه»‌ در برابر پیوستن به تاریخ است. تاریخ گریزی هم حدی دارد!