شهروند امروز – ۲۸/۶/۸۷
تصورش را بکنید! چه حالی دارد آن کس که برای خریدن «کلاه» به بازار رفته، اما ناگهان متوجه می‌شود که به اشتباه و چه بسا از روی قصد و عمد، یک جفت «کفش» به او فروخته‌اند! اگر قضیه به همین جا ختم شود، با خیال راحت می‌توان گفت: این یک «تراژدی» تمام عیار است. مهم  نیست که قهرمان داستان، چه بلایی بر سر «کفش‌ها» خواهد آورد، آنها را به فروشنده پس خواهد داد یا از سر خشم و احساس بدشانسی، از پنجره به بیرون پرتابشان خواهد کرد و خلاص!
اما اگر به خیال آنکه «کلاه» خریده است، «کفش‌ها» را به هر ضرب و زور، بر سر گذارد و  در کوی و برزن، اسباب شگفتی و مضحکه و مسخره خلایق شود، از هیچ کس جز خود نباید رنجیده خاطر گردد.
این دیگر یک «تراژدی کمیک» به حساب می‌آید که در اوج غم‌انگیزی، خنده‌دار است و در عین «جدی» بودن، «شوخی» محض!
تاریخ تحولات سیاسی در جامعه ایران، به‌ویژه از آستانه مشروطیت تاکنون، دست به گریبان گاه‌به‌گاه این «تراژدی کمیک» بوده است.
عوضی گرفتن «کلاه» به جای «کفش» و از آن فاجعه‌بارتر، «استعمال نابجا یا جابجا»ی این دو، چه فرصت‌های ارزشمند را که تباه ساخته است و چه سوءتفاهم‌ها و شکاف‌ها و زخم‌های ناسور، که در پهنه اجتماعی ایران بر جای نهاده است.


آیا اگر کسی «کلاه» را با «کفش» عوضی بگیرد و به اشتباه آن را روی زمین بگذارد و بپوشد و در کوچه و بازار با آن راه برود و به اقتضای «کارکرد طبیعی کفش» آن را با گرد و خاک بیالاید، به «کلاه» بی‌احترامی کرده است؟!
اگر سرزنشی باید نثار کرد، در وهله نخست، شایسته آن «فروشنده طمع‌کار یا دغل» و یا حتی ناآگاه است که «کالای عوضی» فروخته هرچند که «خریدار سر به هوا» نیز از این سرزنش بی‌بهره نیست. البته زجر و زحمتی که خریدار بازیگوش و ناآگاه به خاطر این «استعمال جابجای کفش و کلاه» خواهد کشید، مجازات اندکی نیست!
حوصله‌تان سر  نرود! اینک کنایه‌گویی را به پایان می‌برم و به عرصه واقعیت می‌پردازم. «سیاست‌ورزی»، به مفهوم شناخته شده و عرفی آن، یعنی حضور در قلمرو کنش و واکنش سیاسی و برای دستیابی یا تاثیرگذاری بر «حوزه قدرت»، بدون تعارف و رودربایستی و البته با پذیرش تمامی لوازم و الزامات  و پیامدهای آن در دیدگاه من، چیزی شبیه همان «کفش‌ها»ست،  اگر کسی آن را «کلاه» از هر نوع و جنس و قیمت، تصور کرده باشد، دانسته یا نادانسته،‌ قهرمان «تراژدی کمیک» خواهد شد و البته هم خود را به ورطه رنج و بی‌اعتباری می‌افکند و هم مردم جامعه خویش را دچار سرافکندگی و شکست می‌سازد.
کسی که وارد عرصه «سیاست‌ورزی» می‌شود،‌ خواه در «قدرت» باشد یا نباشد، پیشاپیش باید بداند که با هر شأن و منزلت و پیشینه و جلال و جبروت از هر قماش، «مادی و معنوی و خانوادگی و قدسی و نظامی و حتی روشنفکری و فرهنگی»، اینک پا به عرصه‌ای چالش‌پذیر، چون و چرایی و انتقادی نهاده است. اگر روزگاری به «صفت شخصی» در قواره و قامت «کلاه» همواره بر «سر»ها جای داشته، اینک به «صفت شخصیتی» در شمایل «کفش»، باید به ناچار روی «زمین» قرار گیرد، چه بسا گاه با «لگد» دیگران نیز مواجه شود!
عرصه سیاست، میدان نواختن و نواخته شدن، تازیانه خوردن و تاب آوردن است. به گمان من پنج گروه از سیاست‌ورزان در جامعه ایران، از گذشته تا حال، گرفتار اشتباه جابجایی «کفش و کلاه» شده‌اند و از رهگذر این «موضع عوضی» هم مردم را به زحمت انداخته‌اند و هم روند تحولات ایران را دچار گسست و فرسایش کرده‌اند. آنان خواسته‌اند وارد «دریای سیاست» شوند بدون آنکه ذره‌ای رطوبت بر دامن بگیرند!
۱-‌ مُرشدان: آنان که در مقام «مراد معنوی»، «مقام قدسی» و یا «مرجع دینی» و از این دست قرار دارند و همواره گفته‌هاشان همچون گوهر ناب حقیقت، حکم «قول فصل» را دارد و کردارشان، جلوه تمام عیار «ارزش‌های موجه و مقبول» است و همچون «کلاه» جایگاهی به جز «سر»های مریدان و مقلدان و پیروان نداشته‌اند، آنگاه که پا به عرصه سیاست‌ورزی گذاشته‌اند!
شیخ فضل‌الله‌نوری، صرف‌نظر از اینکه پیرامون مشروعه‌خواهی و رفتار و کردارش در قضیه مشروطه و به‌ویژه استبداد صغیر چه قضاوتی داشته باشیم، پیش از ورود به عرصه سیاست‌ورزی، به عنوان یکی از روحانیون سرشناس و عالم، مورد احترام مریدان متدین خود و بسیاری از مردم تهران بود که چه بسا در بسیاری از تصمیمات زندگی شخصی خویش، رأی و نظر او را مطاع می‌دانستند. اما آنگاه که به هر انگیزه و هدف پا به عرصه سیاست عرفی گذاشت، در واقع خود را در معرض چالش و داوری و واکنش اجتماعی قرار داد و بنابراین از «موضع مراد و مطاع» به «موضع سیاست‌ورز» هبوط کرد، چیزی از جنس هبوط آدم از بهشت نخستین به سرزمین خاک!
آیا واکنش انقلابی و قهرآمیز مشروطه‌خواهان به‌ویژه پس از دوره استبداد صغیر نسبت به کسانی که به هر انگیزه و هدف و با هر نام و عنوان، به مخالفت با نهضت مشروطه یا همراهی با محمدعلی شاه قاجار برخاسته بودند، منحصر و محدود به اعدام شیخ فضل‌الله‌نوری بود؟!
بی‌تردید، خیر! البته این قلم، از اساس با آن شیوه خشن، یعنی اعدام مخالفان یک نهضت مردمی و مقبول، موافق نیست و چه بهتر می‌بود که به شیوه‌ای دموکراتیک عمل می‌شد اما یکی از مهمترین علت‌های برجسته‌سازی چهره و مظلومیت شیخ فضل‌الله‌نوری از سوی مریدان مذهبی و سیاسی او، همین جابجایی شأن «مرشدانه» و جایگاه «سیاست‌ورزی» است. وگرنه چرا از برخورد انقلابی مشروطه‌خواهان با دیگر مخالفان مشروطه چندان خبری نیست؟!
چاره کار آن است که اگر «مرشدان» در شمایل و نقش «سیاست‌ورزان» ظاهر شدند، نسبت به آداب آن و نیز پیامدهایش کژتابی نکنند و در موضع «کفش»، خوی و رفتار «کلاه‌مآبانه» نداشته باشند.
۲-‌ روشنفکران: این جماعت نیز که همواره خود را «پیشاهنگ» و «آگاهی‌بخش» و راهنمای فکری جامعه می‌دانند و گوهر وجودی خویش را «نقد وضع موجود» می‌شمارند، آنگاه که در موضع سیاست‌ورزی به ویژه در قلمرو قدرت، قرار می‌گیرند، گرفتار همان تئوری جابجایی «کلاه و کفش» می‌شوند و در برابر امواج انتقاد و چالش و چون و چرا، کژتابی نشان می‌دهند و البته مهمترین تفاوت آنها با گروه «مرشدان» این است که به خاطر طبع لطیف شکننده‌ای که دارند، ناگهان دست از همه چیز می‌شویند و به خلوت عزلت و ناامیدی می‌خزند! بنابراین کمتر جان سختی نشان می‌دهند و خیلی زود عرصه را خالی می‌کنند اما به هر حال و متاسفانه، خود نیز تلف می‌شوند.
۳-‌ نظامیان: تربیت و تکوین شخصیت «نظامیان» بر بستر دوگانه «دستور– اطاعت» سامان می‌یابد. تفاوت چندانی ندارد که در کجا، چه وقت و با چه ایدئولوژی. اگر تمثیل «کلاه» برای دیگر «سیاست‌ورزان اشتباهی» جنبه فرضی داشته باشد، برای «نظامیان» عین واقعیت است! عنصر نظامی، خواه از بستر تلاش دموکراتیک برای سیاست‌ورزی و حضور در عرصه قدرت برخیزد و خواه به شیوه‌های کودتایی به قدرت برسد، همواره خود را در موضع «کلاه» می‌بیند و حتی اگر بنا به مصلحت روزگار، اندک زمانی در شمایل «کفش» ظاهر شود، سرانجام به اصل خویش رجوع می‌کند. در تاریخ معاصر ایران، رضاشاه پهلوی نمونه برجسته این الگو بشمار می‌رود که البته تکرارشدنی هم هست. شاید برخی برای خدشه در این نظر، نظامیان موجه‌تری همچون جمال عبدالناصر را مثال بزنند اما صرف‌نظر از مصداق‌ها، اصل مطلب همان ماهیت متفاوت پارادایم «دستور– اطاعت» در عرصه «نظامیگری» و پارادایم «چون و چرا» در عرصه «سیاست‌ورزی» است.
۴-‌ درویش‌مآبان: اگر «سمک عیار» یا «رابین هود» و یا هر کس دیگر که به صفت «عیاری» و جوانمردی و طرفداری از ستمدیدگان و تهیدستان بی‌پناه شناخته می‌شود، پا به عرصه سیاست‌ورزی بگذارند چه چیز نصیب جامعه خواهد شد به جز همان اندک توشه‌ای که برای چند وعده در سفره نیازمندان قرار خواهد گرفت؟ کاش قضیه به همین جا متوقف می‌ماند! سیاست‌ورز درویش‌مآب که گمان می‌برد همچنان در جایگاه استیفای حقوق تهیدستان و فروماندگان قرار دارد، در ورطه بی‌تدبیری و شکست نیز حاضر به پذیرش اشتباه خویش نخواهد شد زیرا همچنان خود را مدافع حق مظلومان می‌شمارد و بنابراین، هر صدای انتقاد یا اعتراض را به مثابه مخالفت با حق مظلومان، سرکوب می‌کند!
۵-‌ کودک وارگان: در آداب تعلیم و تربیت کودکان و نوباوگان، همواره در داوری نسبت به رفتار آنان، بیش از «عیب‌جویی و انتقاد و تنبیه»، از «تشویق و جایزه و پاداش» بهره‌گیری شود. کودکان به‌ویژه از انتقاد و عیب‌جویی و تنبیه خود در حضور دیگران بسیار رنجیده خاطر می‌شوند، گاه قهر می‌کنند و چه بسا واکنش‌های عصبی و رفتاری نامطلوب بروز می‌دهند. والدین و مربیان آگاه، معمولا هوای کودکان را دارند و به این شکنندگی و ظرافت روح کودکانه، در مواقع انتقاد، اعتنای جدی روا می‌دارند.
اما آیا «کودک‌واره‌»های بزرگسال می‌توانند پا به عرصه سیاست‌ورزی بگذارند؟ پاسخ من این است که: مدت‌هاست که گذاشته‌اند!
همان‌ها که در هر مقام و کسوت، چه در قلمرو فعالیت‌های حزبی و چه در عرصه مسوولیت‌های مهم سیاسی، تاب شنیدن نازک‌تر از گل را ندارند، از کمترین انتقاد،‌ به‌گونه‌ای کودکانه، می‌رنجند، قهر می‌کنند، گاه در خلوت و حتی در جلوت، اشک عاطفه می‌ریزند و برای مردم، بساط جلب عواطف می‌گسترانند. همان ها ‌که برای «انتقاد کردن و انتقادکنندگان» به بهانه واهی «تضعیف روحیه»، هزاران ملاحظه و «تابلوی ممنوعیت» برپا کرده‌اند! کسی نمی‌پرسد که اگر روحیه یک سیاست‌ورز، خواه در عرصه قدرت یا بیرون از آن، به انتقاد و چالش و اعتراض اجتماعی، دچار تضعیف و فروپاشی می‌شود، چه ضرورتی برای حضور در عرصه سیاست‌ورزی که جولانگاه کنش و واکنش است؟ به گمان این قلم، هر کس که آمادگی روحی برای چالش‌های عرصه سیاست‌ورزی ندارد و با هر انتقاد،‌ حتی اگر نادرست باشد،‌ دچار رعشه و تضعیف روحیه می‌شود، شایسته‌تر آن است که هیچگاه پا به این عرصه نگذارد. البته اعتقاد من این است که تئوری «منع انتقاد برای پیشگیری از تضعیف روحیه متولیان و مسوولان کشور» بیش از آنکه بر واقعیت تضعیف روحیه استوار باشد،  همچون گریزگاهی برای مدیریت افکار عمومی در راستای ادامه وضع موجود است وگرنه یک سیاستمدار، یک مسوول و مقام سیاسی– حکومتی، در جایگاه یک عنصر نظامی در میدان جنگ نیست که انتقاد کردن از او در هنگامه عملیات، موجب تضعیف روحیه‌اش گردد. جامعه ما و به‌ویژه آنان که می‌خواهند در عرصه سیاست‌ورزی تلاش کنند، باید مراقب دامچاله جابجایی «کفش و کلاه» باشند، باید تکلیف خود را با منزلت و جایگاه گروه‌های پنجگانه‌ای که اشاره رفت روشن کنند.