ما کجا بودیم آن شب ، مست لایعقل،
بی حضور هیچ تن پوشی!
بی رقیب کمترین چشمی،
و استنطاق هر گوشی!
مردمان بازیچه ی مرگی به نام زندگی بودند،
با بساط خویشتن مشغول،
یا فروخفته به خوابی چند،
کودکانه ، ناز و خرگوشی! ما کجا بودیم آن شب،
تا سحر بیدار!
قصه ها گفتیم و خندیدیم،
آری ، اندک از بسیار!
برق اشکی گاه بر چشمان من دیدی،
و خندیدی!
تا نسیم صبح در آغوش تو ماندم،
هر چه از بر کرده بودم ، بی هوا خواندم!
موج می زد ارتعاش بی سرانجامم،
رو به اقیانوس سرمستی،
در صمیم لُخت بی برگی.
ناگهان خورشید را دیدم ، به استقبال می آمد،
بود دستانش پر از هستی!
من درنگی با تو را – در شب –
به یک خورشید ، صد اختر ، هزار هستی،
نخواهم داد،
هرچه بادا باد!