آدم هااز تنهایی می گریزند،می ترسند،نمی دانم چرا؟ انگاری در خلوت،احساسی دارنداز جنس تعلیق میان زمین و آسمان،یا دلهره ای از آن دست که هنگام پرت شدن از فراز یک بام یاسقوط دردره ای بی انتها.
هراس کودکانه ای داریم از تنهایی،از نبودن کسی در کنارمان!
به گمان من،اصل مساله چیز دیگری ست: ما،انگاری در تنهایی، دچار واهمه ایم از روبرو شدن باخود بی نقاب خویش!
از بس به دیگران سنجاق شده ایم،انگاری دیگر چیزی نیستیم جز همان سنجاق!

من اما،خلوت تنهایی را گاه بیش از هزار رفیق،دوست داشته ام،گاه از نان شب لازم تر و از هرچه آرامش بخش،سودمندتر یافته ام.می توانم درک کنم که دلتنگی در لحظه های تنهایی برای بسیاری از ما،چیزی از جنس تیر کشیدن و ذق ذق کردن استخوان های آدم معتاد است. به گمانم انسان ازهمان لحظه ی اجتماعی شدن، ناخواسته،به”دیگری” معتاد شده است، به بادیگری بودن،به در جمع بودن!
نمی خواهم زندگی اجتماعی را با همه ی سالخوردگی میلیون ساله و ویژگی های خوب و بدش یکسره چوب حراج بزنم کهنه شدنی و نه سودمند و خردمندانه است.اما هرچیز به جای خود.نمی دانم چرا باید”خلوت و تنهایی” انسان،قربانی”اجتماعی شدن “او شده باشد!
افسوس و دریغ که کام فریب خورده ی انسان اجتماعی،تنهایی را تلخ مزه می کند.
من اما،سرخوش ترین لحظه هایم را در “خلوت دلتای تنهایی”می گذرانم.می نشینم به تماشای عریان و بی بزک وبی نقاب همه چیز،همه کس،همه جاو هرچه ‌”همه” از این دست. می نشینم به نقاشی پرتره ی همه ی آنان،آن گونه که به واقع می بینمشان.بی هیچ ملاحظه ای از این و آن.بی هیچ واهمه ای از دیگری،هرکس که باشد،دوست یا نادوست!
و خودم رامی یابم اصل اصل،لخت وبی پیرایه.گاه زشت،گاه زیبا!
راست ترین حرف هایم را در دلتای خلوت تنهایی واگویه می کنم.نه از آن رو که دروغ بن مایه ی زبان ارتباط اجتماعی است-که البته کم یا بیش این چنین است-بلکه چون در تنهایی،هراسی از راستگویی در میان نیست.
چه بگویم و چگونه که آنکس که خوش خیالانه گفت:”رهایی در راستگویی و صداقت است”،نرنجد!
صداقت ناب را تنها و تنها در صدف خلوت تنهایی،در دلتای بی حضور دیگری،می توان یافت.هنگام که با دیگری،درکنار و حضور دیگری باشی -هرکس که باشد-گفتار و رفتار و حتی پندار و عواطف و احساسات و عکس و نقاشی و شعر و نوشته هایت نیز،از هرچه و هرکس ،ناخالصی دارد.آدم معتاد،خیلی ترسو،احتیاط کار،زبون و ترحم طلب است و البته آنگاه که کارد به استخوانش برسد،بسیار بی رحم می شود وخطرناک!
“دلتای خلوت تنهایی”من،مجالی نو به نو برای ترک اعتیاداست از وابستگی به دیگری.آیا من،انسان نیستم،اگر گاه بخواهم بی حضور هیچ دیگری،هیچ هیچ،با خودم تنهای تنها باشم؟!
باور کنید که دردلتای خلوت تنهایی،مجال فراخ تر و بی پیرایه تری خواهم یافت،برای برق انداختن به آینه ی دلبستگی هایم، به هر کس که دوست می دارمش،عشق می ورزمش،هزار بار زلال ترازلحظه های حضور دیگری!
من،خلوتم رادوست می دارم،دلتای من است.عشق من!
شباهنگام ۲۷ اسفند ۹۳