هیچ چیز به اندازه ی بی حسی یا بی اعتنایی به این پرسش که : “من کیستم ؟” ، نمی تواند نشانه ی آشکار پوکی استخوان “هویت ملی ” باشد .
تفاوتی هم  ندارد که پشت چشم نازک کنیم و شانه هامان را بالا بیندازیم که یعنی  : یکی می مرد ز درد بی نوایی / تو می گویی فلان زردک می خواهی ؟!
و به بیان بی تعارف تر : ما آن قدر لنگی داریم که  حالا حالا ها نوبت به این پرسش های فیلسوف مابانه نمی رسد! و یا برعکس ، از آن سوی بام بلغزیم
که : تمام شد و رفت . پس ، بی خیال !
این احساس خاردار و گزنده ایست که مدتهاست دستکم گریبان مرا چسبیده و رها نمی کند که : “هویت من ، کو ؟! ”
به گمانم اگر بخشی از آن غیرت و حساسیت آیینی – عرفی یا عشیره ای و به اصطلاح ، اخلاقی که در باره ی بکارت زنانگی در جامعه ی ما و به ویژه
نزد ” ارزشمداران سنت ” وجود داشته و دارد ، در باره ی ” هویت انسانی یک ملت نیز وجود می داشت ، آنگاه دردناکی و اندوهباری  “ازاله ی بکارت هویت ”
ملموس تر می شد. روزگاری  بر جامعه ی ایران گذشت که برای دگردیسی شخصیت ایرانی از “رعیت در  ممالک محروسه ی قاجاری ” به  “ملت مترقی ایران در عصر پهلوی ” ، به جای خردمندانه ترین
شیوه ی دگرگونی که لازمه اش شکیبایی در به روز رسانی ذهنیت و فرهنگ و منش و رفتار مردمان در یک فرایند سنجیده و ایرانی محوربود  ، از ” سزارین مدرن سازی زورکی ” ،
استفاده شد. و البته با همه ی هیمنه و دادار ددورش ، خیلی زود جامعه ی ایران را به دو طیف : ۱-مذهبی های مقاوم در برابر مدرنیته و ۲- غیر مذهبی های عشق مدرنیسم تقسیم کرد .
این وضع ، البته در سپهر عمومی جامعه بود و محفل های روشنفکری ، چه از نوع چپ سوسیال انترناسیونال و چه از نوع ایران باستان گرا و چه حتی آن بخش ملی – مذهبی اش ، جملگی در
یک چیز “اشتراک لفظ ” داشتند : انتقاد از وضع موجود ! اما نقطه ی عزیمت و مقصد ، البته متفاوت بود .
انقلاب شد . وضع موجود رفت به حال کما ! و از آن پس ، دستکم نسل میان سال به خوبی می داند که از کجا به کجا ها رفته و برگشته و باز همچنان می رود و نمی دانم به کجا ؟!
با این همه ، انصاف حکم می کند که بگویم : تا برهه ی پایان جنگ ، انگاری “هویت غریزی ” رمقی داشت به بنیه ی اعتقاد مذهبی و علاقه مندی ملی و پیوند سیاسی با انقلاب .
اما ، برداشت من این است که بنا به علت ها ی گوناگون – که در مجالی دیگر باید برشمارم ، در این دو دهه ،انگاری موریانه ها  تا مغز استخوان ” هویت ” ما را کاویده اند ، هر برهه
به گونه ای و مهارتی !
افسوس افزونتر از اصل فاجعه ، این که پریشانی و گسیختگی هویت جامعه ی ایران ، درست در برهه ای از تحولات شتابان جهان پیرامون رخ داد که مناسب ترین مجال برای ” بازتولید هویت
روزآمد ملی ” بود : “دوران خویشاوندی انسان ها در گستره ی حق انتخاب دانش و اطلاعات و بهره مندی از تجربه و مهارت در مقیاس جهانی !”
و ما ، دست به گریبان کشمکش چپ و راست ، تهاجم فرهنگی و ادغام سرهنگی ، سازندگی و رزمندگی ، خودی و ناخودی ، اصلاحات و اصولگرایی ، گفتمان مرگ بر فلان و می میرم برای فلان !
اینک ، کدام پاسخ می تواند این پرسش سمج را قانع کند که : من کیستم ؟
” هویت گمشده ” ، مهم ترین دلهره ی من است .