دلتا

وبلاگ احمد پورنجاتی

ماه: اسفند ۱۳۹۷

ماجرای یکی از رانتخواری های من: دیروزبرای چندمین بار داشتم نقاشی دخترک هفت ساله را نگاه می کردم که سال ۷۴ برایم کشیده بود.. یک خانه ی ساده، یک اتاق، یک فرش کوچک گلدارکه آدمکی روی آن نشسته و استکان و نعلبکی چای جلویش. یک گلدان با یک ساقه و چند برگ سبز و یک گل قرمزشش پر،گوشه ی اتاق. زیر نقاشی با مداد رنگی آبی نوشته بود: «عمو احمد در خانه ما » من البته هیچگاه به خانه شان نرفته بودم.روزی،آن وقت ها که معاون سیما بودم،منشی دفترم آمد داخل اتاق و گفت: خانمی به نام فلانی، یکی از همکاران حق الزحمه ای شبکه سه – یعنی که کارمند رسمی نه – آمده اند با شما کار دارند.گفتم: خب بیایند داخل. خانم جوان با چهره ای غمگین ،گمانم با چشمانی نمناک، آمد داخل اتاق. خودش را معرفی کرد با لحنی سرشار از نگرانی و البته سپاسگزاری به خاطر فرصت دیدار بی درنگ.احساس کردم چیزی بر روح و روانش سنگینی می کند.خوب یا بد،عادت من است- لاکردار – که در برخورد با دیگری،فرقی نمی کند در چه موقعیت اجتماعی باشد، زن یا مرد، همکار یا دوست و فامیل یا حتی تازه آشنا، اگر احساس کنم حال و چهره اش دچار انقباض و جو گرفتگی ست، به ترفندی آمیخته از شوخی و جدی،هر دوی مان را خلاص می کنم از آن مخمصه ی رسمیت و تعارف.البته با خانم ها به دقت بیش تر در رعایت قاعده ی متانت عرفی.پیش از آن که خودش را معرفی کند،گفتم: من شما را یک جایی دیده ام.با تعجب گفت: یعنی کجا؟ … کمی تامل کرد و گفت: شاید آن روز که آمده بودید، بازدید شبکه.گفتم: نه. بعد گفتم: خب همینجا. الان.خنده ای زورکی تحویل داد.بعد پرسیدم: بیرون داره بارون میاد؟ هنوز در شش و بش جایی شما را دیده ام بود که با لحنی گشاده گفت: واا. نه. تابستان، بارون؟ گفتم :آهان. پس صورت تان را شسته اید.خندید و یک برگ دستمال کاغذی از جعبه ی روی میز برداشت و چشم ها را پاک کرد.گفتم: خب بفرمایید. نفس عمیق و بازدم حاکی از آرامش ،خیالم را آسوده کرد. لحن، به کلی جان گرفت : من فلانی هستم. تایپیست حق الزحمه ای شبکه سه. همسرم آقای فلانی که پیک موتوری دبیرخانه ی شبکه یک بود ،پارسال در یک سانحه تصادف کرد و کشته شد.تا پیش از مرگ همسرم در خانه ی پدرش اتاقی داشتیم و با آن ها زندگی می کردیم. یک دختر هفت ساله دارم.خانه دار بودم اما پس از مرگ شوهر، ناچار باید کار می کردم. ماشین نویسی بلد بودم.این بود که با لطف مدیر دبیرخانه به عنوان تایپیست روزمزد، مشغول به کار شدم.خوشحال بودم که دستم جلوی خانواده ام که البته وضع مالی چندان مناسبی هم ندارند، دراز نشد.اما هنوز یک هفته از چهلم مرگ همسرم نگذشته بود که روزی پدرش به اتاق ما آمد و گفت: شما هنوز جوان هستی، یک دختر بچه هم داری که باید کسی برایش پدری کند. اینجا هم خانه ی خودتان. اما به یک شرط: بیا با برادر همسرت ازدواج کن. هم برای خودت خوب است، هم برای دخترت….. به اینجا که رسید، بغض کرده بود. گفتم: چای تان سرد شد. لبی تر کرد. پرسیدم: برادر همسرتان مجرد است؟ جواب داد: بله اما معتاد و بیکار . پدرش هم تریاکی ست.پرسیدم: شغلش؟ گفت: از این آخوندهای روضه خوان سنتی.گفتم : خب. بعد چه شد؟ گفت: شما جای من بودید چه جوابی می دادید؟ رد کردم. او هم خیلی صریح و سریع به من گفت: پس فکری برای خودت بکن. ما به این اتاق احتیاج داریم. من هم افتادم دنبال پیدا کردن یک اتاق برای اجاره. هرجا می رفتم، حتی برای اجاره ی یک زیرزمین نیمه تاریک، به محض این که مالک ،متوجه می شد که بیوه هستم، بهانه می آورد. بعضی هم که روی خوشی نشان می دادند، شرط و شروطی می گذاشتند که توهین آمیز بود و طمع آلود. چند ماه است که به لطف یکی از فامیل های مادری ام خرت و پرت ها را ریخته ام در انباری خانه شان و شب ها را در اتاقی که بطور موقت در اختیارم گذاشته اند به سر می کنم. صبح زود،از خانه می زنم بیرون. دخترم را به مدرسه می رسانم و خودم می آیم اینجا.تا غروب که می رویم خانه ی آن فامیل. من تا کی می توانم با این آوارگی و بدبختی ادامه دهم؟ دخترم، مدام گریه می کند…. ادامه داد: به نظر شما چه کنم؟ جواب دادم: یک آپارتمان بخرید. ناگهان انگار صدای ترقه شنیده باشد، روی مبل جابجا شد و زهرخندی بر لب گفت: شوخی می کنید؟ گفتم: نه. چقدر پول نقد دارید؟ چه چیزهایی دارید که بتوانید به پول نقد تبدیلش کنید؟ گفت:پول نقد جز همین حقوق ماهانه ام، هیچ. موتور تصادفی شوهرم که تعمیرش کرده ایم، دو تا النگو ویک حلقه ی عروسی و یک گردنبند سبک که نمی دانم جمع آن ها چقدر می شود. گفتم: شما برو تا دور روز دیگر بررسی کن که چه مبلغی می توانی فراهم کنی. هاج و واج نگاهم کرد و با دو دلی از جا بلند شد و گفت : چشم.اما فکر نکنم با این ها حتی یک در آپارتمان هم بشود خرید….. بلافاصله پس از این که از اتاق رفت بیرون، با وزیر مسکن آن زمان – همین آقای آخوندی که وزیر کابینه ی آقای رفسنجانی بود – تماس گرفتم. با متد رها کردن تیر در تاریکی.گفتم: یک واحد آپارتمان در شهرک اکباتان با تسهیلات بانکی و تحویل فوری مورد نیاز است، هر چه کوچک تر بهتر. خندید و گفت: فرمایش دیگه ای ندارید؟ با هم از دوران همکاری در جهاد سازندگی و وزارت کشور،سابقه ی دوستی داشتیم اما مدت ها بود که ارتباط چندانی نه. خلاصه ی ماجرا را گفتم. قول داد تا فردای آن روز بررسی و نتیجه را خبر دهد. فردا تا ظهر صبر کردم. خبری نشد. تماس گرفتم که : چه شد؟ گفت: از شانس همکارتان فقط یک واحد سی و چند متری در فلان فاز اکباتان باقی مانده … نگذاشتم ادامه دهد . پرسیدم: قیمت؟ جواب داد: حدود یک میلیون و خرده ای. گفتم: خلاص. بخشی را نقد و بقیه را با وام بانک مسکن، قسطی خواهد پرداخت.خداحافظ.همین جا اعتراف می کنم که من از این جور رانت بازی ها در پرونده ام چند تایی دارم. فرصتی دست دهد گزارش خواهم کرد. روز بعد،خانم فلانی آمد. بی مقدمه پرسیدم: چقدر جور کرده ای؟ گفت : واللا جز دو سه دست لباس و چند تا پتو و بالش و مقداری ظرف و خرت و پرت، هرچی را فروختنی بود ،حساب کردم. با موتور و طلاها،جمعش حدود چهارصد و پنجاه هزار تومان. با خوشحالی گفتم: به به. مبارک باشه. خونه رو خریدیم.با تعجب گفت: کدوم خونه؟ کجا؟ چه جوری؟ برایش گفتم. و اضافه کردم: تلاش می کنیم چهار صد هزار تومان وام مسکن را جور کنیم. مبلغ خودتان را هم که اضافه کنیم، بقیه اش هر چه شد از جای دیگری وام می گیریم.گفت: این همه قسط را چطوری بپردازم؟ مگر حقوقم چقدر است؟ گفتم: شما همان مبلغی را که برای اجاره در نظر گرفته بودید، بدهید برای قسط. در ضمن، برای وام دوم هم از مدیرتان می خواهم که بعد از پایان ساعت کار به شما امکان اضافه کاری بدهد. اضافه کاری واقعی ها….. دو هفته بعد، منشی دفترم گفت: خانم فلانی می خواهد چند لحظه شما را ببیند. وقتی با جعبه ی شیرینی وارد اتاق شد، انگاری بانویی روز پس از جشن عروسی یا تولد فرزند. تمام سلول های چهره اش می خندید. گفتم: حالا دیدید که خانه خریدید! ناگهان از ذوق، زد زیر گریه. آن روز،یکی از واقعی ترین روزهای تولدم شد. چند هفنته بعد، پاکت در بسته ای در کارتابل کارهایم دیدم. باز کردم. دو برگ کاغذ دفتر نقاشی بود. خانه ای ، اتاقی، فرش گلدار کوچکی، آدمکی جلویش استکان و نعلبکی و یک گلدان که ساقه ای بود و چند برگ سبز و یک گل قرمز٫ زیرش با دستخط کودکانه ای نوشته بود: «عمو احمد در خانه ما» من، بعد از آن یادم نمی آید که دیگر هرگز آن خانم همکار را دیده باشم اما هر از چندگاهی که دلم از احوال زمانه می گیرد، سراغ نقاشی دخترک می روم و البته یادگاری های دیگری از این دست.

ماجرای یکی از رانتخواری های من:
دیروزبرای چندمین بار داشتم نقاشی دخترک هفت ساله را نگاه می کردم که سال ۷۴ برایم کشیده بود.. یک خانه ی ساده، یک اتاق، یک فرش کوچک گلدارکه آدمکی روی آن نشسته و استکان و نعلبکی چای جلویش. یک گلدان با یک ساقه و چند برگ سبز و یک گل قرمزشش پر،گوشه ی اتاق. زیر نقاشی با مداد رنگی آبی نوشته بود: «عمو احمد در خانه ما »
من البته هیچگاه به خانه شان نرفته بودم.روزی،آن وقت ها که معاون سیما بودم،منشی دفترم آمد داخل اتاق و گفت: خانمی به نام فلانی، یکی از همکاران حق الزحمه ای شبکه سه – یعنی که کارمند رسمی نه – آمده اند با شما کار دارند.گفتم: خب بیایند داخل. خانم جوان با چهره ای غمگین ،گمانم با چشمانی نمناک، آمد داخل اتاق. خودش را معرفی کرد با لحنی سرشار از نگرانی و البته سپاسگزاری به خاطر فرصت دیدار بی درنگ.احساس کردم چیزی بر روح و روانش سنگینی می کند.خوب یا بد،عادت من است- لاکردار – که در برخورد با دیگری،فرقی نمی کند در چه موقعیت اجتماعی باشد، زن یا مرد، همکار یا دوست و فامیل یا حتی تازه آشنا، اگر احساس کنم حال و چهره اش دچار انقباض و جو گرفتگی ست، به ترفندی آمیخته از شوخی و جدی،هر دوی مان را خلاص می کنم از آن مخمصه ی رسمیت و تعارف.البته با خانم ها به دقت بیش تر در رعایت قاعده ی متانت عرفی.پیش از آن که خودش را معرفی کند،گفتم: من شما را یک جایی دیده ام.با تعجب گفت: یعنی کجا؟ … کمی تامل کرد و گفت: شاید آن روز که آمده بودید، بازدید شبکه.گفتم: نه. بعد گفتم: خب همینجا. الان.خنده ای زورکی تحویل داد.بعد پرسیدم: بیرون داره بارون میاد؟ هنوز در شش و بش جایی شما را دیده ام بود که با لحنی گشاده گفت: واا. نه. تابستان، بارون؟ گفتم :آهان. پس صورت تان را شسته اید.خندید و یک برگ دستمال کاغذی از جعبه ی روی میز برداشت و چشم ها را پاک کرد.گفتم: خب بفرمایید. نفس عمیق و بازدم حاکی از آرامش ،خیالم را آسوده کرد. لحن، به کلی جان گرفت : من فلانی هستم. تایپیست حق الزحمه ای شبکه سه. همسرم آقای فلانی که پیک موتوری دبیرخانه ی شبکه یک بود ،پارسال در یک سانحه تصادف کرد و کشته شد.تا پیش از مرگ همسرم در خانه ی پدرش اتاقی داشتیم و با آن ها زندگی می کردیم. یک دختر هفت ساله دارم.خانه دار بودم اما پس از مرگ شوهر، ناچار باید کار می کردم. ماشین نویسی بلد بودم.این بود که با لطف مدیر دبیرخانه به عنوان تایپیست روزمزد، مشغول به کار شدم.خوشحال بودم که دستم جلوی خانواده ام که البته وضع مالی چندان مناسبی هم ندارند، دراز نشد.اما هنوز یک هفته از چهلم مرگ همسرم نگذشته بود که روزی پدرش به اتاق ما آمد و گفت: شما هنوز جوان هستی، یک دختر بچه هم داری که باید کسی برایش پدری کند. اینجا هم خانه ی خودتان. اما به یک شرط: بیا با برادر همسرت ازدواج کن. هم برای خودت خوب است، هم برای دخترت….. به اینجا که رسید، بغض کرده بود. گفتم: چای تان سرد شد. لبی تر کرد. پرسیدم: برادر همسرتان مجرد است؟ جواب داد: بله اما معتاد و بیکار . پدرش هم تریاکی ست.پرسیدم: شغلش؟ گفت: از این آخوندهای روضه خوان سنتی.گفتم : خب. بعد چه شد؟ گفت: شما جای من بودید چه جوابی می دادید؟ رد کردم. او هم خیلی صریح و سریع به من گفت: پس فکری برای خودت بکن. ما به این اتاق احتیاج داریم. من هم افتادم دنبال پیدا کردن یک اتاق برای اجاره. هرجا می رفتم، حتی برای اجاره ی یک زیرزمین نیمه تاریک، به محض این که مالک ،متوجه می شد که بیوه هستم، بهانه می آورد. بعضی هم که روی خوشی نشان می دادند، شرط و شروطی می گذاشتند که توهین آمیز بود و طمع آلود. چند ماه است که به لطف یکی از فامیل های مادری ام خرت و پرت ها را ریخته ام در انباری خانه شان و شب ها را در اتاقی که بطور موقت در اختیارم گذاشته اند به سر می کنم. صبح زود،از خانه می زنم بیرون. دخترم را به مدرسه می رسانم و خودم می آیم اینجا.تا غروب که می رویم خانه ی آن فامیل. من تا کی می توانم با این آوارگی و بدبختی ادامه دهم؟ دخترم، مدام گریه می کند….
ادامه داد: به نظر شما چه کنم؟ جواب دادم: یک آپارتمان بخرید. ناگهان انگار صدای ترقه شنیده باشد، روی مبل جابجا شد و زهرخندی بر لب گفت: شوخی می کنید؟ گفتم: نه. چقدر پول نقد دارید؟ چه چیزهایی دارید که بتوانید به پول نقد تبدیلش کنید؟ گفت:پول نقد جز همین حقوق ماهانه ام، هیچ. موتور تصادفی شوهرم که تعمیرش کرده ایم، دو تا النگو ویک حلقه ی عروسی و یک گردنبند سبک که نمی دانم جمع آن ها چقدر می شود. گفتم: شما برو تا دور روز دیگر بررسی کن که چه مبلغی می توانی فراهم کنی. هاج و واج نگاهم کرد و با دو دلی از جا بلند شد و گفت : چشم.اما فکر نکنم با این ها حتی یک در آپارتمان هم بشود خرید….. بلافاصله پس از این که از اتاق رفت بیرون، با وزیر مسکن آن زمان – همین آقای آخوندی که وزیر کابینه ی آقای رفسنجانی بود – تماس گرفتم. با متد رها کردن تیر در تاریکی.گفتم: یک واحد آپارتمان در شهرک اکباتان با تسهیلات بانکی و تحویل فوری مورد نیاز است، هر چه کوچک تر بهتر. خندید و گفت: فرمایش دیگه ای ندارید؟ با هم از دوران همکاری در جهاد سازندگی و وزارت کشور،سابقه ی دوستی داشتیم اما مدت ها بود که ارتباط چندانی نه. خلاصه ی ماجرا را گفتم. قول داد تا فردای آن روز بررسی و نتیجه را خبر دهد. فردا تا ظهر صبر کردم. خبری نشد. تماس گرفتم که : چه شد؟ گفت: از شانس همکارتان فقط یک واحد سی و چند متری در فلان فاز اکباتان باقی مانده … نگذاشتم ادامه دهد . پرسیدم: قیمت؟ جواب داد: حدود یک میلیون و خرده ای. گفتم: خلاص. بخشی را نقد و بقیه را با وام بانک مسکن، قسطی خواهد پرداخت.خداحافظ.همین جا اعتراف می کنم که من از این جور رانت بازی ها در پرونده ام چند تایی دارم. فرصتی دست دهد گزارش خواهم کرد. روز بعد،خانم فلانی آمد. بی مقدمه پرسیدم: چقدر جور کرده ای؟ گفت : واللا جز دو سه دست لباس و چند تا پتو و بالش و مقداری ظرف و خرت و پرت، هرچی را فروختنی بود ،حساب کردم. با موتور و طلاها،جمعش حدود چهارصد و پنجاه هزار تومان. با خوشحالی گفتم: به به. مبارک باشه. خونه رو خریدیم.با تعجب گفت: کدوم خونه؟ کجا؟ چه جوری؟ برایش گفتم. و اضافه کردم: تلاش می کنیم چهار صد هزار تومان وام مسکن را جور کنیم. مبلغ خودتان را هم که اضافه کنیم، بقیه اش هر چه شد از جای دیگری وام می گیریم.گفت: این همه قسط را چطوری بپردازم؟ مگر حقوقم چقدر است؟ گفتم: شما همان مبلغی را که برای اجاره در نظر گرفته بودید، بدهید برای قسط. در ضمن، برای وام دوم هم از مدیرتان می خواهم که بعد از پایان ساعت کار به شما امکان اضافه کاری بدهد. اضافه کاری واقعی ها…..
دو هفته بعد، منشی دفترم گفت: خانم فلانی می خواهد چند لحظه شما را ببیند. وقتی با جعبه ی شیرینی وارد اتاق شد، انگاری بانویی روز پس از جشن عروسی یا تولد فرزند. تمام سلول های چهره اش می خندید. گفتم: حالا دیدید که خانه خریدید! ناگهان از ذوق، زد زیر گریه. آن روز،یکی از واقعی ترین روزهای تولدم شد.
چند هفنته بعد، پاکت در بسته ای در کارتابل کارهایم دیدم. باز کردم. دو برگ کاغذ دفتر نقاشی بود. خانه ای ، اتاقی، فرش گلدار کوچکی، آدمکی جلویش استکان و نعلبکی و یک گلدان که ساقه ای بود و چند برگ سبز و یک گل قرمز٫
زیرش با دستخط کودکانه ای نوشته بود: «عمو احمد در خانه ما»
من، بعد از آن یادم نمی آید که دیگر هرگز آن خانم همکار را دیده باشم اما هر از چندگاهی که دلم از احوال زمانه می گیرد، سراغ نقاشی دخترک می روم و البته یادگاری های دیگری از این دست.

خلاص شدم!

بودن یا چگونه بودن؟ مساله این است!

۱- چه شد که به صدا و سیما رفتم؟
بهمن ماه ۱۳۷۲ آقای علی لاریجانی ،وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در دولت آقای هاشمی رفسنجانی از سوی مقام رهبری  به عنوان رییس سازمان صدا و سیما جایگزین آقای محمد هاشمی شد. این در واقع نخستین انتصاب رییس صدا و سیما بود،به استناد اختیارات رهبری طبق مفاد قانون اساسی پس از بازنگری و برخلاف الگوی قانون اساسی قبلی که مدیر عامل این سازمان، از سوی شورای سرپرستی متشکل از نمایندگان سه قوه برگزیده می شد. من در آن هنگام، معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد بودم. هنوز حکم ریاست آقای لاریجانی صادر و منتشر نشده بود که با من تماس گرفت تا در باره ی موضوعی – به تعبیر خودش مهم- مشورت کند. به خاطر دارم آن روز را که به محض ورود اتاق من، روی مبل نشست، با چهره ای که نگرانی و التهاب در آن موج می زد، پاکت سیگار را از جیب کت بیرون آورد و سراغ زیرسیگاری گرفت .تا آن زمان نمی دانستم سیگار هم می کشد. انگاری که حتی مجال مقدمه چینی هم ندارد یکراست رفت سر اصل مطلب : « چند روز پیش، آقا مرا خواسته اند و گفته اند شما خودت را آماده کن برای ریاست صدا و سیما». پک عمیقی به سیگار زد و اضافه کرد :« نمی دانم چه کنم؟ حسابی فکر و ذکرم را درگیر کرده» پرسیدم : چرا؟ گفت: « به ایشان هم گفتم: آخر من الان وزیر کابینه ی آقای هاشمی هستم، چه احساس و برداشتی می کند اگر من به جای برادر ایشان بشوم رییس سازمان؟ نمی دانم چه کنم…» گفتم : جواب رهبری چه بود؟ پاسخ داد: « ایشان گفتند که شما نگران این قضیه نباشید» . سپس در حالی که خاکستر سیگار را در جاسیگاری می تکاند، رو کرد به من و گفت: «این را هنوز هیچ کس خبر ندارد. خواستم خواهش کنم اگر این قضیه جدی شد، شما به من کمک کنید.» بی درنگ گفتم: من هنوز هشت ماه هم نشده که در معاونت مطبوعاتی ارشاد مشغولم. مقدمات اجرای چند پروژه را فراهم کرده ام که برای به انجام رساندش باید خودم پیگیری کنم، اولین دوره ی جشنواره ی مطبوعات، تاسیس باشگاه روزنامه نگاران، ادامه ی برگزاری نشست های دوره ای با مدیران  مطبوعات، ایجاد سازمان نظام صنفی روزنامه نگاران ،تاسیس موزه ی مطبوعات و… کلام مرا قطع کرد و گفت: «ظرفیت صدا و سیما با هیچ جای دیگر، قابل مقایسه نیست. خیلی از ایده های مورد نظرتان را آنجا می توانید دنبال کنید.من به همکاری و کمک شما، نیاز دارم.» اما من همچنان اکراه داشتم.چند روز بعد، با انتشار حکم انتصابش در اتاق ریاست سازمان در ساختمان  شیشه ای ،همان جای محمد هاشمی ،مستقرشد. تماس های لاریجانی و جلسه از پی جلسه برای مشورت در باره ی راهبردها و رویکردهای تازه ، در عمل مرا درگیر آن سازمان می کرد. همزمان معلوم شد که  جایگزین او در وزارت ارشاد ،مصطفی میرسلیم است و این، با شناختی که از خاستگاه فکری و دیدگاه های سیاسی و فرهنگی میرسلیم داشتم، عامل انگیزنده ای شد در تصمیم به کناره گیری از معاونت مطبوعاتی .البته، آقای میرسلیم به آسانی زیر بار قبول استعفای من نمی رفت.سرانجام از اوایل سال ۷۳ به عنوان «معاون سیما» مشغول به کار شدم. پستی که در تشکیلات آن زمان صدا و سیما وجود نداشت. در واقع، تاسیس معاونت سیما با حضور من، شکل گرفت. نوع برخورد و رابطه و رفتار آقای لاریجانی با من فراتر از روابط متعارف یک  رییس با معاون خودش بود.  فروتنانه، خویشتندارانه، با گارد باز و البته حمایت گرانه. چندی نگذشت که حکم و عنوان بالاتری به من داد: «قائم مقام رییس سازمان، در امور سیما». لابد برای این که دیگر بخش های سازمان، برای تمکین و همکاری، حساب کار دستشان باشد.
۲- قرارمان چه بود؟
اگر بخواهم چشم انداز مورد نظرم را که آقای لاریجانی نیز با آن موافق بود، در یک عنوان کلیشه ای بازگو کنم، این بود: « صدا و سیما باید رسانه ی ملی همه ی ایرانیان باشد». این چشم انداز، ایجاب می کرد که هم در بخش های سیاسی و خبری، هم در بخش های تولیدی و برنامه سازی، نوعی نگرش  و رویکرد غیر دستوری، حرفه ای ، روادارانه ، فراجناحی و فرابخشی ( مستقل از قوای سه گانه و دیگر نهادهای حکومتی) مد نظر باشد. من در نخستین مصاحبه ام با رسانه ها از «سلیقه ی ملی» سخن گفتم. قرار بود در فضای جامعه ی همچنان دست به گریبان پیامدهای روانی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی دوران جنگ ،طرحی نو در انداخته شود که نتیجه اش ایجاد و تحکیم امیدواری به آینده ی بهتر، زندگی دلنشین تر، حضور متنوع تر گرایش های متفاوت اندیشگی و فرهنگی و سیاسی باشد.قرار بود ، کیفیت حرفه ای در تولید و پخش برنامه ها فدای گسترش کمیتی و شتابزده نشود. قرار بود جدول برنامه های صدا و به ویژه تلویزیون از حال و هوای یکنواخت شده و شبه نظامی و کلیشه ای و کسالت بار که شاید اقتضای دوران جنگ بود، تغییر کند. برخی گروه های تولیدبرنامه در شبکه ی سراسری وابسته به نهادهای نظامی و شبیه آن بودند، : گروه تلویزیونی سپاه، گروه تلویزیونی ارتش، گروه تلویزیونی قوه ی قضاییه، گروه تلویزیونی جهاد سازندگی ! قرار بود به تدریج، شبکه های تازه ای ایجاد شود و البته هریک هویت و ترکیب و شکل و شمایل متفاوت و خاص خود را به تناسب مخاطبان هدف، داشته باشند. و خیلی قرار های دیگر با این هدف که شبکه های تلویزیون پاسخ دلچسب و قابل اعتنا و مورد اعتمادی بشوند برای نیازهای گوناگون فرهنگی، هنری، سیاسی ، سرگرمی و رسانه ای همه ی مردم ایران .قرار بود میزگردهای زنده و چالشی برای بحث و گفتگو پیرامون موضوعات اندیشگی و سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و مسایل پیش روی جامعه برگزار کنیم. با حضور تیپ ها و گرایش های گوناگون .
بی انصافی ست اگر تغییر و تحولات شکلی، محتوایی، ساختاری و البته کمیتی که در آن دوره رخ داد، نادیده گرفته شود. تا سال ۷۳، تلویزیون ایران، تنها دو شبکه داشت. شبکه ی « یک » که هر روز از ساعت ۴ بعد از ظهر آغاز و تا ۱۲ شب  پخش برنامه داشت و شبکه ی ۲ نیز که عمدتا برنامه های آموزشی و برنامه ی کودک و  گاه یک سریال داشت و تا ساعت ۱۱ شب. همین. اما به سرعت، برنامه های شبکه یک، بیست و جهار ساعته شد، شبکه ی دو نیز از حصر پایان ساعت ۱۱ شب به درآمد.شبکه سه که مقدمات تاسیس آن پیش تر فراهم شده بود، با گرایش ورزش و جوانان گسترش یافت، شبکه ی ۵ برای تهران بزرگ و شبکه ی چهار به عنوان دریچه ای برای ارتباط اندیشگی با مخاطبان خاص و فرهنگی تر، راه اندازی شد. کانال های شبکه ای جام جم نیز برای ایرانیان و پارسی زبانان خارج از کشور، تاسیس شد. برخی از برنامه های مورد نظر البته به اجرا درآمد. حتی خودم اجرای چند برنامه ی گفتگو با حضور مدیران مطبوعات سراسری را که از گرایش های متفاوتی بودند برعهده گرفتم تا راه را باز کنم.اما با این همه ، پس چه شد که من از همان نخستین سال حضور در سیما ، احساس کردم که : «خود غلط بود آنچه می پنداشتم»؟ و سرانجام، تصمیم به کناره گیری گرفتم.
۳- گام های جدایی
نخستین جرقه ی جدایی من از سیما زمانی زده شد که نشانه های آشکاری از تنگ نظری های سیاسی ،ایدئولوژیک دیکته شده ، سر و کله شان پیش پای برنامه ریزی های ما برای تولید برنامه ها، پدیدار شد. این که : فلان اشخاص در برنامه ها دعوت نشوند، برای فلان موضوعات یا فلان قشر، نقش برجسته تری در نظر گرفته شود، به نیروهای به لحاظ حرفه ای میان مایه اما با گرایش خاص سیاسی و مورد تایید، فرصت بیشتری برای تولید برنامه ها داده شود، پخش تصویری اجرای کنسرت های مجوز دار و نمایش سازهای موسیقی، محدود و سپس ممنوع شود و خلاصه باید ها و نبایدهایی که دستکم از نظر من موجب کاهش مقبولیت حرفه ای رسانه بود. اما دومین تیر زهرآگین بر خیال خام من زمانی زده شد که احساس کردم به تدریج صدا و سیما از نظر برخی نهادهای اطلاعاتی و امنیتی همچون یک ابزار ،مورد توجه و استفاده قرار گرفته است. «برنامه هویت» نمونه ای مشهور از این دست است. برنامه ای که به کلی در خارج از سازمان، فراهم شده بود و به رغم مخالفت من برای پخش آن در جدول برنامه های سیما ، سرانجام از سوی معاونت سیاسی سازمان و در یکی از باکس های متعلق به آن معاونت روی آنتن رفت. در قضیه ی پافشاری برای پخش زنده ی  محاکمه های آنچنانی شهردار وقت تهران و برخی شهرداران مناطق تهران نیز، این رویکرد «ابزاری شدن رسانه » برای هدف های خاص سیاسی را احساس کردم. اما تیر خلاص را در برهه ی فعالیت های تبلیغات انتخاباتی صدا و سیما ،پیش و در جریان برگزاری انتخابات دوم خرداد سال ۷۶ تجربه کردم. گزافه نیست اگر بگویم که صدا و سیما دستکم در سطح مدیریت عالی و راهبردها و برنامه های هدایت شده اش ، به عنوان بخش رسانه ای یک کاندیدای خاص عمل می کرد.بی هیچ تعارف و پروا. از هر ظرفیت ممکن در برنامه های خبری، تحلیلی، سیاسی و فرهنگی برای تخریب رقیب اصلی کاندیدای خاص و به نفع او، بهره گیری شد. هرچند، گاه مصداق نقض غرض ! برآیند افکار عمومی، از هوشمندی و شعور سیاسی زیرکانه ای برخوردار است. برای من اما آن وضعیت چیزی شبیه رونمایی از عالم برزخ بود و تماشای پس و پنهان ماجراها.
۴- و سرانجام، روز وداع با سیما
دخالت های روز افزون در رویکرد سیاسی و فرهنگی سیما و انتظاراتی که هیچ نسبتی با نگرش رسانه ای من نداشت، سرانجام در پی بهانه ای که مدت ها بود دنبالش می گشتم مرا به نگارش نامه ای تفصیلی برای کناره گیری از مسوولیت سیما رهنمون شد. تصمیم قطعی ام را گرفته بودم.استعفانامه ام، ابتدا از سوی آقای لاریجانی با مخالفت روبرو شد اما با وجود گفتگو های مفصل و پافشاری ایشان، در حالی که وی هیچ جایگزینی در نظر نداشت، با اکراه و دلخوری، پذرفته شد.روزی که قرار بود در سالن بزرگ مرکز همایش های صدا و سیما، مراسم تودیع من برگزار شود، به دفتر آقای لاریجانی رفتم که به اتفاق به سالن برویم. من ،حال و هوای سرخوشانه ای داشتم و ایشان بسی اندوهگین و نگران. هرگز فراموش نمی کنم این خاطره را که با لحنی به رنگ و بوی آرزوهای بی شیله پیله گفت : «آقای پورنجاتی،الان همه در سالن همایش ها منتظر حضور من و شما هستند. بیایید خرق عادتی کنیم. شما از تصمیم به استعفا منصرف شو. مراسم را به جای تودیع، به معارفه ی مجدد تان تبدیل می کنیم» و من خندیدم و پاسخ دادم : بهتر است زودتر برویم که خلق الله بیش از این منتظر و معطل نمانند.
سالن همایش ها پر بود. آقای لاریجانی در سخنرانی اش همان پیشنهادی را که در اتاق خود داده بود، تکرار کرد. من زیر نگاه سنگین و صمیمی همکارانم که فراتر از رابطه ی اداری با بسیاری شان رابطه ی دوستی و صمیمیت داشتم، احساس دوگانه ی غرور و شرمساری داشتم.پس از ایشان، برخی از مدیران ارشد سازمان و همکارانم در سیما  نیز در سخنان خود از سر لطف مرا نواختند. مراسم تودیع من از سیما، بی آن که شخص خاصی به عنوان معاون بعدی معرفی شود، پایان یافت. تا ماه ها بعد، سیما را شخص آقای لاریجانی سرپرستی می کرد. روز کناره گیری من از سیما، روز تلخ و شیرین جدایی از همکاران خوب و کار بلد از یکسو و وداع با رسانه ای سترون شده از سیاسی کاری و ابزار شدگی برای یک گرایش خاص سیاسی بود. خلاص شدم.

چالش ترس و شرم در مصاف بیماری

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیماری را نباید انکار یا حتی پنهان کرد.یعنی نه می توان نادیده اش گرفت و نه از سر لجبازی به آن بی اعتنایی کرد . دست از سر آدمی بر نمی دارد. هرچه باشد و به هر غلت. جسمی باشد یا روانی ، موضعی باشد یا سیستمی. تفاوتی ندارد.هرچه دیرتر به صرافت درمانش بیفتی، سخت جان تر می شود و جانکاه تر. این ها که اشاره رفت،بدیهیات اولیه اند. هرکس با درک و شعور معمولی نیز این ها را می داند.پس چرا برخی به جای پذیرش بیماری ، یا به کلی انکارش می کنند یا به هر شگردی می کوشند، پنهانش کنند؟! من از میان دلیل و علت های گوناگون، دو عامل را با اهمیت تر می دانم : ۱- ترس ۲- شرم.
برخی از پذیرش بیماری می ترسند چون نگران چگونگی فرایند درمان و پیامدهای احتمالی آنند. همه ی بیماری ها که در قواره ی یک سرماخوردگی ساده یا دندان درد نیست. تازه همین ناخوشی های ساده و دم دستی نیز، گاه کلی ماجرا دارد تا بهبودی. چه رسد به بیماری های نیازمند به جراحی و حتی گاه، قطع عضو. و اگر در گروه ناخوشی های روانی باشد که فرایند درمان، پیچیده تر و طولانی تر هم می شود، گاه تا مرز بستری و شوک . ترس از بیماری، گاه خطرناک تر و کشنده تر از خود بیماری ست. این است که برخی،از ترس مرگ، می میرند.
اما علاوه بر ترس، گاهی شرم ( به مفهوم و معنایی گسترده تر از کم رویی و خجالت یا حتی حس تابویی) ، عامل انکار یا پنهان سازی بیماری می شود. بیمار، احساس می کند با پذیرش و آشکار سازی بیماری اش دچار نوعی فروپاشی یا رسوایی اخلاقی و ارزشی می شود و از ستیغ چشم و دل دیگران با سر به ژرفای بی اعتباری و پستی سقوط خواهد کرد . این است که به خیال خود، حفظ ظاهر می کند و آبروداری. غافل از این که با  پس انداختن قبول واقعیت و اقدام برای درمان – که چه بسا اگر به هنگام باشد، ره به بهبودی و سلامت خواهد برد – اسب فاجعه را چهار نعل می تازد به فرجامی  بی برگشت.
اینک با چنین تابلویی از « چالش ترس و شرم در مصاف بیماری» نیم نگاهی به احوال جامعه و کشور و ساختار اداره کننده ی بخش های گوناگون کشور بیندازیم.اگر پیامدهای بی اعتنایی به بیماری فردی ، دست بالایش بر سر خود شخص و بستگان نزدیک او آوار می شود، اما بیماری اجتماعی همچون بختک، گریبان سرنوشت ملت و کشوری را می چسبد. خواه بیان این نکته کسانی را دلخور کند یا نه، اما واقعیت این است که نه تنها در این سال ها بلکه از همان آغاز شکل گیری جمهوری اسلامی، همواره سایه ی «ترس و شرم» در برخورد با پذیرش و درمان بیماری های خرد و کلان ، شخصی و شخصیتی، فردی و نهادی ،همه در عرصه ی عمومی، عامل انکار یا پنهانکاری یا کوچک نمایی آنها بوده است. با نام هایی مستعار،از این دست : پرهیز از سیاه نمایی، خودداری از تضعیف نظام، ندادن بهانه به دشمن و… می دانید ریشه ی نظری چنین رویکردی چه بوده است؟ پاسخ دو کلمه ای اش: « قدسی کردن» همه چیز٫ نگاهی به دست و دل بازی و فراوانی در کاربرد واژه ی «مقدس» برای بسیاری از امور عرفی و بشری بیندازید تا حساب کار دستتان بیاید. چیزی که مقدس شد، دیگر بدون وضو نمی توان اسمش را بر زبان آورد چه رسد به این که از بیماری و ناخوشی و ناتوانی و نارسایی و کژ و کوژی و اشتباه – حتی سهوی و ناخواسته – اش سخن به میان آوری.انگاری نوعی عصمت بی نام نشان گرداگرد آن حلقه زده که اگر بگویی فلان جای کار،نادرست و ناحق و نارواست یا به لحاظ تخصصی ایراد دارد، عرش باورهای مردم می لرزد، لابد! این است که  اگر در گوشه ای از روزنامه ای حتی به اشاره خبری هشدارگونه داده شود از نشانه های وجود یک آفت یا بیماری، به جای آن که اورژانس دستگاه های درمانگر، برای انتقال بیمار و درمان او وارد عمل شوند، حتی اگر نیاز به جراحی دارد، سراغ آن هشدار دهنده می روند که چرا سیاه نمایی؟!  جالب است که  نظام های سیاسی  توسعه یافته ی عرفی در جهان نیز با انواع بیماری و ناخوشی و چالش های گوناگون سیاسی و اجتماعی و اقتصادی دست و پنجه نرم می کنند و شیپور رسوایی فساد بالاترین مقام های حکومتی شان در گستره ی افکار عمومی نواخته می شود و سرو کارشان به دادگاه و زندان می کشد اما بنیان ساختار سیاسی شان تکان نمی خورد. چرا آنجاها از ترس و شرم در مصاف بیماری های عفونی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی خبری نیست؟
مهم ترین پیامد این الگوی برخورد از موضع « ترس و شرم» با بیماری های گوناگون در کشور ما ،علاوه بر وخیم تر شدن و متاستاز دادن و فراگیری سیستمیک و سخت تر و پرهزینه تر شدن درمان ، گره خوردن زلف  بنیان باورها و ارزش های مورد قبول مردم به امور اعتباری است و نومیدی از تاب و توان کالبد جامعه و ساختار سیاسی آن برای بهبود و بازیابی سلامت . شاید برخی در پاسخ این نوشته فهرستی بالا بلند از پیگیری های برخی دستگاه های نظارتی و برخوردهای قاطع دستگاه قضایی با متخلفان و مفسدان ارائه دهند. اما، واقعیت این است که بسیاری از این ها مصداق «نوشدارو پس از مرگ سهراب» است. رفتاری از جنس واکنش های برانگیخته از تب و تاب های مقطعی و به اصطلاح، اقدام ضربتی. بگذریم که متاسفانه در برخی از همین نمونه های برخورد نیز رد پا و نشانه هایی از یک بام و دوهوا و ملاحظات سیاسی و جناحی می توان یافت.
به گمان این قلم، نخستین گام برای خلاصی از چالش «ترس و شرم» در برخورد با بیماری های گوناگون موجود در ساختار و سازوکارها و عملکرد دستگاه های اداره کننده ی کشور این است که با فرضیه ی «قدسی بودن» وداع کنیم و بپذیریم که هیچ شخص حقیقی یا حقوقی، مصون از خطا و کژراهه و فساد و بیماری نیست.درست بر عکس آنچه تا کنون گفته ایم و القا کرده ایم و خودمان هم باورمان شده که : جامعه ی ما، نظام ما، متولیان ما، سازو کارهای اداره ی کشورما، از اساس، تافته های حریر بافته ایست سوای همه ی عالم که در آن اثری از کژ و کوژی نخواهی یافت! و گام دوم این است که از افشای بیماری ،دچار ترس و شرم مرگ یا رسوایی نشویم.
با چنین رویکردی، درمان بیماری را به تشخیص و صلاحدید پزشک متخصص واگذار خواهیم کرد، نه کسی که در ماله کشی و «خاطر مبارک آسوده» گویی، خبره است. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید

آدم ها و جاده ها

آدم ها و جاده ها

جاده ها، خیابان ها و کوچه ها، همه برای رفتن و رسیدن آدم هاست از جایی به جای دیگر. جاده ها البته مقصد نیستند اما گاه در سرنوشت مقصد ،بسیار اثرگذارند. جاده حتی اگر بی انتها باشد – که نیست – اما برای همه و تا مقصد های گوناگونی که دارند، لابد به یک اندازه نیست. یعنی باید هم اینطوری ها باشد. جاده باید به آدم ها این مجال را بدهد که مقصدشان را تا هرجا که خواستند در نظر بگیرند، کوتاه یا بلند،دور یا نزدیک .گاه، چه بسا دلشان بخواهد، غقل شان بگوید، تجربه شان رهنمون شود که اندک توفقی کنند به تامل ،پیش از رسیدن به مقصد. چه بسا از بیخ و بن، به کلی – به هر دلیل  تازه یافته یا علت نوپدید – منصرف شوند، تصمیم بگیرند راه آمده را بازگردند.همیشه هم نه برای تغییر مقصد بلکه گاه برای انتخاب جاده ای شناخته شده تر، هموارتر، امن تر، با صفاتر و البته نزدیک تر به مقصد.
جاده اما برای برخی مصداق «یک بار برای همیشه» است. مقصدشان نیز٫ انگاری نوعی «تقدیر سیزیف وار». چه بسا در کمال آرامش و رضایت، در اوج خونسردی – از آن دست خونسردی های حسرت انگیز که گاه لج آدم در می آید – برای همه ی عمر، سرشان را پایین می اندازند و در جاده ای از پیش مقرر ، به سوی مقصد می شتابند. تا وقت آن سرآید. گاه تنها مرگ است که  پایان جاده شان می شود و میعاد مقصدشان.
هیچ لزومی ندارد که برای نامگذاری این جور آدم ها از واژه های ناروا و تحقیر کننده ،گرچه خیلی هم رایج باشد، استفاده کنیم: ارتودکس، متحجر، خشکه مقدس، سخت سر یا حتی اصولگرا. اینان حالشان خوب است و عالم را آب ببرد، آنان را خمار خواب، خواهد برد. کمتر کسی را یارای گفتگوست پیرامون جاده و مقصدی دیگر با این جماعت. چون مشت های گره کرده ی ذهن و روح و روانشان،حاضر یراق است  و پابه رکاب. برای به چوب تکفیر و برچسب زنی نواختن هر کس که حتی اندکی پیرامون مقصد و جاده اش ،چون و چرا کند!
انگاری با خدای آنان شوخی کرده باشند. تجدید نظرطلب، بریده ، واداده ، پشیمان،عافیت جو، لقب های محترمانه ایست در فرهنگ و باور وفاداران به  پارادایم «یک بار برای همیشه، یک مقصد و یک جاده »
اما خواه دلخور شوند و کژتابی کنند و کار به جاهای باریک تر هم برسد یا دندان سر چگر بگذارند و به روی مبارکشان نیاورند، بیشینه ی آدم ها در حال ارزیابی مدام جاده و مقصدند. هم بسی مقصدها را از نو می کاوند و جاده ها را نیز٫ نه تنها نقص و عیب نمی دانند که اگر « راه طی شده » متضمن مقصد و مقصود نیست ، متوقف شوند، برگردند، راه تازه ای بجویند بلکه این تجدید نظر و تغییر رفتار را حق طبیعی و نشانه ی عدم اعتیاد و خودآگاهی و آزادگی می دانند. جاده ی یکطرفه که هیچ امکانی برای تغییر مسیر یا بازگشت از مسیر خلاف مقصد مداشته باشد، بزرگ ترین دشمن آدم است.
می گویم «جاده ها و آدم ها » و مقصودم منحصر و محدود به فرد یا حتی یک جمع و جماعت نیست. در قواره ی یک جامعه ، یک راهبرد فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و نیز یک ساختار مدیریت کلان و کلیت یک نظام سیاسی نیز ،قاعده ی عقلی و عرفی و تجربه شده در تاریخ دیرپای بشر، همین است.
اشتباه نشود. من از آنومی و بی هنجاری و قیقاج رفتن های هوا هوسی و احساسی و برانگیخته شده از موج های هرزه گرد ،سخن نمی گویم. سخن این نوشته، شکستن تابوی « یک بار برای همیشه ، یک جاده ،یک مقصد» است . تابویی که گاه زیر نقاب «پاکدینی و اصولگرایی و انقلابی مابی و حرف مرد ، یکی ست» پنهان می شود. این حق طبیعی و عقلایی آدم هاست که خود را گروگان جاده های بی برگشت و یکطرفه و گریز ناپذیر نکنند. برای رفتن به سوی مقصد، راه بهتری جستجو کنند.  نیم نگاهی به جاده ها ی بزرگراهی دور و بر ، دور و نزدیک بیندازید. هر لحظه مجال تصمیم برای تغییر مسیر و مقصد یا دور زدن و توقف ،فراهم است. آدم ها ،گروگان جاده ها نیستند.

دلتا © 1386 تا ۱۳۹۸ احمد پورنجاتی | کلیه حقوق محفوظ است. | نقل مطالب با ذکر منبع و بدون ویرایش آزاد می باشد.

| بالا ↑