دلتا

وبلاگ احمد پورنجاتی

ماه: فروردین ۱۳۹۴ (صفحه 1 از 2)

سبزه هامان را با هم گره بزنیم؛اوضاع فرق خواهد کرد!

ما ایرانی ها،در این یک سده و بیش تر،از آستانه ی مشروطه تا کنون،برای تغییر و بهبود وضعیت،روش ها و الگوهای گوناگونی را تجربه کرده ایم. حتی پیش از بسیاری از کشورها و ملت های خاورمیانه و شرق و غرب آسیا و شبه قاره و دیگر دور و بری ها. نهضت مشروطه خواهی،در واقع گام نخست برای اصلاح ساختار سیاسی و نهادسازی اجتماعی و ورود به جهان مدرن بود،البته با رنگ و بوی فرهنگ بومی .نهضت ملی نیز،نوعی پالایش هرم قدرت سیاسی داخلی بود و عرضه اندام استقلال طلبی اقتصادی در برابر قدرت سیاسی بیگانه.انقلاب اسلامی و تحولات پس از آن نیز در بنیان خویش، نقطه ی عزیمت و رویکردی جز تکمیل و به نتیجه رساندن همان “پروژه های ناتمام یا ناکام “نداشت،هرچند با هزار پهلو چرخانی از چپ به راست یا برعکس!
اما این که چرا با وجودهمه ی این تلاش ها ی سیاسی،اجتماعی و فرهنگی که گاه بسیار پرهزینه هم بوده اند،هنوز انگاری آونگ وار،در وضعیت تعلیق و ناپایداری به سر می بریم،چالشی غم انگیز و انکار ناپذیر و مهم ترین پرسش پیش روی ماست.
در یک بررسی گذرا،به گمانم همواره عادت کرده ایم که در تحلیل مساله و تلاش برای یافتن پاسخ، چشم هامان را روانه ی کانون های قدرت سیاسی کنیم. خواه این کانون ها در حاکمیت باشند یا بر حاکمیت!

برداشت من این است که تا تلاش برای تحول اجتماعی با هر بند ناف و به هر نام و نشان،از زهدان “قدرت سیاسی”- خواه در حاکمیت یا بر حاکمیت- نوش جان می کند،همچنان در وضعیت”جنینی” و وابسته به زهدان،باقی خواهد ماند.این است راز ناتمام ماندن و بی فرجامی “پروژه ی معلق تحول اجتماعی در ایران”صد سال اخیر!
سخن یا نظریه ی تازه و عجیب و غریبی ندارم. می خواهم بر این نکته تاکید کنم که: مساله ی اجتماعی،راه حل اجتماعی می طلبد.برای درمان کم توانی عضلانی و بی حس و حالی و لرزش دست ها،تجویز آنتی بیوتیک ،هیچ نتیجه ای جز بد تر شدن اوضاع نخواهد داشت. در واقع،درمان بی ربط، از درمان نکردن،خطرناکتر است.
تحول بنیادین در وضعیت اجتماعی ایران،راهی جز ‌”درمان اجتماعی” ندارد. با تاسف می گویم و خود را نیز به عنوان یک شهروند به خاطر استمرار این وضعیت،سرزنش می کنم که: ما ایرانیان،هنوز به اندازه ی کافی “اجتماعی‌”نشده ایم. می دانم و می توانم فهرستی بلند بالا از جلوه های تلاش های به ظاهر اجتماعی و  در اصل،سیاسی در برهه های گوناگون ارائه کنم. ارزش گذاری و قدر شناسی از آن تلاش ها،مانع نمی شود که بگویم: “خیلی ممنون.اما هنوز،ما اجتماعی نشده ایم.همچنان برای حل مساله ی اجتماعی به راه حل های غیر اجتماعی،خواه سیاسی یا اقتصادی،می اندیشیم”
شاخص یا نمونه می خواهید؟
خنده آور است اما برای من، رفتار بیگانه از هم یا سر به توی همسایه های یک مجتمع آپارتمانی-مسکونی یا اداری و تجاری- در برخورد با آنچه به سرنوشت مشترک اهالی آن مجتمع مربوط است،نشانه ی بی پرده و نقاب “نا اجتماعی بودن” یکایک ساکنان است. آیا تدبیر سیاسی می تواند این بی رمقی  روحیه و رفتار جمعی را درمان کند؟.هرگز! ربطی ندارد.
من،هرچند با مطالعه ی اندکم در باره ی تاریخ تحولات اجتماعی در بسیاری از جوامع غربی،ژاپن و شرق آسیا،به جرات ادعا می کنم که هیچ تحول مهم اجتماعی در این جوامع رخ نداده مگر به اتکای “‍نهادینه شدن فرهنگ رفتار جمعی و تکوین شخصیت اجتماعی در نهاد مردم”.
نگاه به بالا را رها کنیم. همه ی نهضت های اجتماعی:برابری خواهی،دفاع از حقوق بشر،زیست محیطی،بهزیستی و …خاستگاهی در متن جامعه داشته اند و به اتکای “فرهنگ رفتار و همکاری جمعی” به جایی رسیده اند.
نخستین گام،فراهم کردن فهرستی از موضوعات است در قلمروی زندگی اجتماعی که نوعی سرنوشت مشترک را در واحدهای اجتماعی- از مجتمع مسکون و محله گرفته تا محل کار و صنف و حرفه – رقم می زند.
گام دوم،با دیگران سخن گفتن است برای سنجش احساس مشترک پیرامون آن موضوعات.
گام سوم،هم اندیشی برای اقدام مشترک و تقسیم کار…
بیایید،سبزه ها را با هم “گره”بزنیم. ۱۱/فروردین/۹۴

جنگ جهانی سوم!

* این یک تحلیل سیاسی نیست*!
خیال می کنم:
جنگ جهانی سوم؛
مدت هاست که آغاز شده است،
در گستره ای پیش رونده از شرق تا غرب آسیا و آفریقا و خاورمیانه عربی و شبه قاره هند و خلیج فارس!
اما این بار بر خلاف دو جنگ اول و دوم که قدرت های بزرگ جهانی هم در ستاد و هم در صف،بی واسطه و مستقیم در کارزار حضور داشتند،شاهد نوعی “جبهه ی سیال”هستیم که همه ی بار هزینه و آسیب و خسارت آن را “ملت ها”ی درگیر در کارزارهای ناخواسته بر دوش می کشند.
چه بازار داغ و پر رونقی برای تولید کنندگان سلاح! به گمانم بسی بیشتر از دوران دو قطبی “جنگ سرد”،بازار فروش و مصرف تسلیحات،رونق گرفته است، در این سال ها.
نکته ی جالب در “پرسپکتیو”نقشه ی این “جنگ سیال”،وجود نوعی تفاهم اعلام نشده و غیر رسمی برای “تقسیم سهام و سود سهام” میان قدرت های بزرگ جهانی و “قدرت های نوخاسته”ی منطقه ایست.
نقش کشورهایی همچون ترکیه و ایران و عربستان را در تحولات سوریه،عراق،یمن از این زاویه نیز می توان ارزیابی کرد.
در این صف آرایی، همه کم یا بیش،سهمی از “نمد” خواهند داشت،همه برنده اند.بازنده اما،ملت های نگون بخت اند که یا هزینه ی جنگ را می پردازند یا زیر بار خسارت و خانه خرابی و آوارگی اش،کمر خم می کنند و نفله می شوند.
سهم اسراییل از این سفره ی خون،لاشه خواری و احساس نوعی امنیت در سایه ی جنگ دیگران با دیگران است

چه جور سالی خواهد بود،سال” دولت- ملت،همدلی-همزبانی”؟!

واژه ها رنگ و بو دارند و طعم و تاثیر.برخی سپید یا سبز یا آبی آسمانی اند و برخی سیاه،همچون قیر یا زغال! برخی شیرین اند و برخی بی مزه یا حتی گس٫برخی بوی عطر یاس رازقی دارند و برخی دیگر مشام آزارند .اما به گمانم همه ی واژه ها،تاثیر دارندبر :احساس و ادراک و پندار و گفتار و رفتار آدم ها؛آشکارا یا پنهان و زیر پوستی!
سالیان است که در آغاز گردش  سالانه ی زمین به دور خورشید که در سپهر جغرافیایی ما ایرانیان خاور نشین،همزاد فصل بهار است و عید نوروز،از سوی مقام رهبری جمهوری اسلامی ایران،نام و شعاری برای هر سال برگزیده می شود. در این مجال قصد نقد و سنجش و ارزش گذاری در باره ی اصل این رسم حکومتی  را ندارم. البته بر آنم که انتخاب  یک چشم انداز برای هر برهه از زندگی انسان،خواه در قلمروی زیست فردی  یا اجتماعی ،همواره می تواند برای نوعی هدفمندی و  توان ورزی و پرهیز از ولنگاری و بی برنامه گی و هدر رفتن سرمایه ی انسانی،سودمند باشد.
اما دریغ و حسرت که در سبد واقعیت،آنچه در این سال ها از طعم و تاثیر شعارهای سالانه دیده ایم،بیش از “نتیجه ی سودمند عملی”، کاریکاتورهایی از رفتارها بوده در قواره و اندازه ی برخورد دانش آموزان با “موضوع انشا”ی آموزگار : یک دوجین شعار و عبارت پردازی و سخن پراکنی و پرده و تابلو نویسی و حتی گاه عصای صخره نوردی به سوی ستیغ درون حلقه ی قدرت یا چماق سازی برای سرکوفت رقیبان سیاسی برون از حلقه ی قدرت!
می توانم یک به یک،سرگذشت همه ی نام گذاری های سالیان سپری شده را واکاوی کنم اما می خواهم مجال این نوشته را با نگاهی از پنجره ی امید، رو به سوی سال نو،بگشایم.
با این همه،به گمانم شعار سال ۱۳۹۴ در مقایسه با شعارهای پیشین،دستکم از منظر واقعیت های پیش روی جامعه ی ایران، وسوسه انگیز و جذاب است.
بیاییدبرای نوعی دستگرمی هم که شده، سرنوشت شعار امسال را  با گمانه های خویش در قالب جمله سازی ،دستکم در رؤیاهامان رقم بزنیم.
با این چهار واژه :”دولت،ملت،همدلی،همزبانی” ،چه می توان کرد؟کدام عبارت ها ی معنادار و از آن مهم تر،جان دار رامی توان ساخت و کدام عمارت ها را!
اما نخست باید دید که این دو :”دولت و ملت” ،کیستند  یا چیستند؟!
دولت اگر آن است که در اصل سوم قانون اساسی جمهوری اسلامی وظایف شانزده گانه اش را بر شمرده اند که از جمله می بایست:
ایجاد محیط مساعد برای رشد فضایل اخلاقی  کند و مبارزه با کلیه ی مظاهر فساد و تباهی(چرا  فقط مظاهر؟ نمی دانم!)؛
سطح آگاهی های عمومی را با استفاده از مطبوعات و رسانه های گروهی و وسایل دیگر بالا ببرد؛
آموزش و پرورش و تربیت بدنی رایگان برای همه در تمام سطوح فراهم سازد؛
………
………
محو هرگونه استبداد و خودکامگی و انحصار طلبی کند؛
عامه ی مردم را در تعیین سرنوشت سیاسی،اقتصادی،اجتماعی و فرهنگی خویش مشارکت دهد؛
رفع تبعیضات ناروا و ایجاد امکانات عادلانه برای همه کند؛
…….
……..
……
حقوق همه جانبه ی افراد از زن و مرد را تامین و امنیت قضایی عادلانه برای همه  کند و تساوی عموم در برابر قانون،نیز!
و مسؤولیت هایی دیگر از این دست؛
پس این دولت ،همان مجموعه ی حاکمیت است.
اما اگر مقصود از دولت،دستگاه اجرایی یا قوه ی مجریه  باشد،در واقع یک یال از سه یال مخروط قدرت (سه قوه)است ،تازه اگر  فرایند چاق و چله شدن برخی نهادهای  نظامی،امنیتی،رسانه ای و دستگاه های موازی در بخش های اقتصادی و امنیتی را نادیده بگیریم که البته نادیده گرفتنی نیستند به استناد واقعیت های پیش رو!
اما،ملت:
آیا مقصود از ملت ،همان است که در فصل سوم قانون اساسی ،حقوق آن را بر شمرده اندکه:
مردم ایران از هر قوم و قبیله و رنگ و نژاد و زبان و مانند این ها که باشند از حقوق مساوی برخوردارند و امتیازی بر هم ندارند؛
همه ی افراد ملت اعم از زن و مرد در حمایت قانون قرار دارند و….
حقوق زن در تمام جهات باید تضمین شود؛
حیثیت،جان،مال،حقوق،مسکن و شغل آشخاص از تعرض مصون است…
تفتیش عقاید،ممنوع است و هیچ کس را نمی توان به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مؤاخذه قرار داد؛
نشریات و مطبوعات در بیان مطالب آزادند،مگر مخل به مبانی اسلام یا حقوق عمومی باشند؛
بازرسی و نرساندن نامه ها و ضبط و فاش کردن مکالمات تلفنی ،… سانسور…استراق سمع و هرگونه تجسس ممنوع است…
تشکیل اجتماعات  و راهپیمایی ها،بدون حمل سلاح،به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است؛
…….
……..
هیچ کس را نمی توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون تعیین می کند…. (تفهیم اتهام کتبی و با ذکر دلایل و بلافاصله و  حداکثر ظرف بیست و چهار ساعت ،تشکیل پرونده و ارسال به مقامات صالحه ی قضایی )
اصل بر برائت است…
هرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار یا کسب اطلاع،ممنوع است و…
هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانون ،دستگیر،بازداشت،زندانی یا تبعید شده به هر صورت که باشد،ممنوع و موجب مجازات است!
و…. مواردی دیگر از این دست؛
بسیار خوب! اکنون وقت آن است که هرکس با توجه به برداشتی که از این دو واژه :دولت- ملت دارد، با بهره گیری از آن دو واژه ی دیگر:همدلی- همزبانی، یک جمله بسازد!
نا امید نیستم،نگرانم که  با برخی تفسیر ها و برداشت های شگفت انگیز و گاه من درآوردی که  در این دو دهه و به ویژه ، در این سال های تلخکامی  از سوی برخی متولیان امور شاهد بوده ایم ، بتوان  از این چهار واژه حتی یک عبارت معنادار و سودمند و خوش آب و رنگ و تاثیرگذار تولید کرد!
زلف کدامین دولت و ملت را -حتی به فرض ،از خاستگاهی خیرخواهانه و سرشار از صفا و صداقت – قرار است و می توان با اندرز و شعار به یکدیگر
گره زد تا همدل و همزبان باشند؟
نیم نگاهی به عرصه ی عمومی  و چالش های گونه گون فراراه برخی از مهم ترین حقوق به حاشیه رانده شده ی ملت بیندازید که چگونه آماج نمدمالی و تیپازدن های “گروهک های آسوده خیال موسوم به داعیه داران دفاع از ارزشهای اسلام و انقلاب”می شود و البته  همه یا بیشتر آن ها نیز،به ضرب و زور و حقنه ی تبلیغات رسانه ها وتریبون های از هفت دولت آزاد ،بهره مند از غسل تعمید و توجیه شرعی!
چه می گویم؟! حقوق ملت،پیشکش.گاه اختیارات قانونی دولت(قوه مجریه) دستاویز سلیقه ی مزاجی آن حضرت امام جمعه و این سرکار استوار می شود!
چه قشقره ای به راه انداختند در باره ی انتخاب مدیران در این دولت با تمسک به پیراهن عثمان “فتنه”!
چه شلتاقی می کنند در باره ی برخی تصمیم های هزار دست آب کشیده  و پاستوریزه ی وزارت ارشاد در صدور مجوز اجرای کنسرت و انتشار کتاب و اکران فیلم !
گمان نمی کنم مقصود ازهمدلی و همزبانی دولت با ملت،یک دست شدن و صافکاری واستحاله ی روحی روانی همه ی مردم ایران  و نیز دولت کنونی با این جماعت باشد.
اگر قرار باشد،شعار امسال پنجره  ی امیدی باشد به سوی ترمیم شکاف های گوناگون در جامعه ایران،یک پیش نیاز مهم باید پذیرفته شود:
“هر کس در هر مقام،لباس،موقعیت اجتماعی،منزلت مذهبی و هر عنوان دیگری که نوعی قدرت آشکار و پنهان از آن برآید،ذره ای حق ویژه (رانت) یا مصونیت خاص در مقایسه با شهروندان عادی ندارد. هیچ ایرانی،ایرانی تر از دیگری نیست”!
پس آنگاه در بلندای چنین افق و چشم اندازی از شعار”همدلی و همزبانی دولت- ملت”،بسیاری از چالش های موجود در عرصه ی سیاسی داخلی،سرنوشت دیگری خواهد یافت:
ادامه ی حصر و حبس بسیاری از کنشگران قانونی ،بی وجه خواهد بود؛
قانون شکنی متشرعانه مورد سرزنش و بازخواست قرار خواهد گرفت؛
مبارزه با فساد سیستماتیک بی هیچ ملاحظه و نگرانی ومصلحت سنجی پی گرفته خواهد شد؛
تخلفات و انحراف ها از قانون در هر دولت به ویژه در دولت های نهم و دهم،تا گاو و ماهی دنبال خواهد شد؛
از تصمیماتی غیر موجه،همچون ممنوعیت انتشار عکس و سخن یک شخصیت حقیقی فاقد هرگونه محکومیت کیفری،خبری نخواهد بود.
شعار پسندیده ایست،اگر جامه ی عمل بپوشد: دولت-ملت؛همدلی و همزبانی؛ به شرطها و شروطها!
اول فروردین ۹۴

“سپید دندان”

مسیحانه بود،نگاهت
آن گاه که،
لاشه ی سگی مرده را،
به تماشا ایستادی
با حواریان
که دستارهاشان را
سپر کرده بودند
پیشاپیش دماغ ها
-از بوی عفن لاشه-
و تو،
نادیده گرفتی
آن همه بوی عفونت مرگ را
زبان به ستایش گشودی
به رغم حواریان:
“دندان هایش،چه سپید،چه صدف گونه”!
سپید بود نگاهت،
مسیحانه!

زمستان ۹۰

*مسیح با حواریان از کوچه ای می گذشت. ناگهان بوی عفن لاشه ی مرده سگی توجه آنان را به خود جلب کرد. بینی هاشان را گرفتند ازنفرت. مسیح،نزدیک شد. دندان های سپید سگ مرده را اشاره رفت به شگفتی و تحسین: چه دندان هایی به سپیدی همچون صدف!

پس کی”زمانه”تحویل می شود؟ این دغدغه ی سالیان من است!

از بس که درچرخه ی بی حوصله و پر مشغله ی زندگی گرفتاریم،انگاری دیگر حال ومجال فکر کردن نداریم که،مدتهاست کارکرد پندآموزاین گزاره:”بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین”، به چیزی در حد و اندازه ی حسرت گذشته و اندوه عمر از کف رفته تقلیل یافته و انگاری چندان چاره نخواهد کرد، بسی ناهمواری ها و دشواری ها وناخرسندی هامان را در آنچه زندگی می نامیمش!
به گمان من ،نخست باید تکلیف خودمان را با دو واژه ی به ظاهر همزاد اما ناهمراه،مشخص کنیم: “زمان” و “زمانه”
چه اشتباه بزرگ و هولناکی،یکی دانستن این دو واژه! به همان اندازه که “زمان”،بی حوصله است و ناآرام و دگرگون شونده که می توان آینه وار،در جاری آب جوی،گذران عمر را به تماشا نشست،”زمانه “اما بسیار خویشتندار و دنده پهن و گاه سمج و لجباز وکژتاب است برای دگرگونی که جان آدمی را به لب می رساند تا تکانی به خود بدهد!
چه تفاوتی دارد که با کدام تقویم ،گذر زمان را می سنجیم:خورشیدی،هجری،میلادی یا چینی و ماچینی؟ پس و پیش آغاز و پایان یک سال،چه تفاوت و تاثیری دارد در سرنوشت ما آسیایی ها،آفرقایی ها،آمریکایی ها و اروپایی ها و حتی جزیره نشینان بدوی که هنوز دست مبارک “تمدن ماشینی و مدرنیته” گلی به سر آنان نزده است و برای همه ی ما که در گستره ی جهان با همه ی گونه گونی های مادی و معنوی،به یک اندازه در تخته بند “زمان” گرفتاریم!
آنچه سرگذشت و سرنوشت انسان ها را می سازد، “گذر زمان “نیست.
بگذارید تولید کنندگان “کلمات قصار”،برای آرامش دادن به روح نژند و آزرده ی خویش یا دیگران، شعر بگویند که : بسا مشکلات انسان را “گذر زمان”حل خواهد کرد،اما به واقع، با آویختن به ریسمان گذر زمان،هیچ چیزجز خود زمان،دگرگون نخواهد شد.
این است که به باور من،به جای انتظار برای “لحظه ی تحویل سال نو” که هنری جز نمایش “گذرزمان “ندارد شایسته تر آن است که تقویم تازه ای بنویسیم که “لحظه ی تحویل زمانه ی نو” را نوید دهد. می ارزد اگرهزار نوروزدر تقویم “گذر زمان” را فدای آفرینش یک “نو زمانه” کنیم، به شرط آن که وضعیت تازه ای را برای خود و دیگران رقم بزنیم که در آن ،سرنوشت شرافت و کرامت و آزادگی و سعادت انسان وام دار هیچ چیزجزخواست و همت و عشق خود انسان به خویشتن و به دیگری نباشد.
بیایید یک بار برای همیشه خود را از زیر بار منت “تحویل سال نو” خلاص کنیم.اصلا مگر چیزی را به من و شما تحویل می دهد این “گذر زمان”؟!
بیاییداین همه دست افشانی و شادکامی را قلمدوش “زمانه ی تازه”ای کنیم که خود،خواهیمش ساخت.
نوروز،عید نازنین و زیبای ما،در گستره ی “ایران تاریخی ” و بسی فراتر از مرزهای کنونی کشور ماست.می دانم و دوست می دارمش اما، دغدغه ی سالیان من،انتظار لحظه ی “تحویل زمانه” است.ماایرانیان به گواهی تاریخ پر فراز و فرودمان،آنگاه که تصمیم گرفته ایم ،آنگاه که به آفرینش “لحظه ی تحویل زمانه” برخاسته ایم،آنگاه که از پوسته ی گذر زمان و “تحویل تقویمی سال” برون جسته ایم،سرنوشتی تازه نه تنها برای خود که برای جهانیان رقم زده ایم. نوروزتان،طلایه دار لحظه ی “تحویل نوزمانه تان”،فرخنده باد!

زنده باد،خلوت دلتا!

آدم هااز تنهایی می گریزند،می ترسند،نمی دانم چرا؟ انگاری در خلوت،احساسی دارنداز جنس تعلیق میان زمین و آسمان،یا دلهره ای از آن دست که هنگام پرت شدن از فراز یک بام یاسقوط دردره ای بی انتها.
هراس کودکانه ای داریم از تنهایی،از نبودن کسی در کنارمان!
به گمان من،اصل مساله چیز دیگری ست: ما،انگاری در تنهایی، دچار واهمه ایم از روبرو شدن باخود بی نقاب خویش!
از بس به دیگران سنجاق شده ایم،انگاری دیگر چیزی نیستیم جز همان سنجاق!

من اما،خلوت تنهایی را گاه بیش از هزار رفیق،دوست داشته ام،گاه از نان شب لازم تر و از هرچه آرامش بخش،سودمندتر یافته ام.می توانم درک کنم که دلتنگی در لحظه های تنهایی برای بسیاری از ما،چیزی از جنس تیر کشیدن و ذق ذق کردن استخوان های آدم معتاد است. به گمانم انسان ازهمان لحظه ی اجتماعی شدن، ناخواسته،به”دیگری” معتاد شده است، به بادیگری بودن،به در جمع بودن!
نمی خواهم زندگی اجتماعی را با همه ی سالخوردگی میلیون ساله و ویژگی های خوب و بدش یکسره چوب حراج بزنم کهنه شدنی و نه سودمند و خردمندانه است.اما هرچیز به جای خود.نمی دانم چرا باید”خلوت و تنهایی” انسان،قربانی”اجتماعی شدن “او شده باشد!
افسوس و دریغ که کام فریب خورده ی انسان اجتماعی،تنهایی را تلخ مزه می کند.
من اما،سرخوش ترین لحظه هایم را در “خلوت دلتای تنهایی”می گذرانم.می نشینم به تماشای عریان و بی بزک وبی نقاب همه چیز،همه کس،همه جاو هرچه ‌”همه” از این دست. می نشینم به نقاشی پرتره ی همه ی آنان،آن گونه که به واقع می بینمشان.بی هیچ ملاحظه ای از این و آن.بی هیچ واهمه ای از دیگری،هرکس که باشد،دوست یا نادوست!
و خودم رامی یابم اصل اصل،لخت وبی پیرایه.گاه زشت،گاه زیبا!
راست ترین حرف هایم را در دلتای خلوت تنهایی واگویه می کنم.نه از آن رو که دروغ بن مایه ی زبان ارتباط اجتماعی است-که البته کم یا بیش این چنین است-بلکه چون در تنهایی،هراسی از راستگویی در میان نیست.
چه بگویم و چگونه که آنکس که خوش خیالانه گفت:”رهایی در راستگویی و صداقت است”،نرنجد!
صداقت ناب را تنها و تنها در صدف خلوت تنهایی،در دلتای بی حضور دیگری،می توان یافت.هنگام که با دیگری،درکنار و حضور دیگری باشی -هرکس که باشد-گفتار و رفتار و حتی پندار و عواطف و احساسات و عکس و نقاشی و شعر و نوشته هایت نیز،از هرچه و هرکس ،ناخالصی دارد.آدم معتاد،خیلی ترسو،احتیاط کار،زبون و ترحم طلب است و البته آنگاه که کارد به استخوانش برسد،بسیار بی رحم می شود وخطرناک!
“دلتای خلوت تنهایی”من،مجالی نو به نو برای ترک اعتیاداست از وابستگی به دیگری.آیا من،انسان نیستم،اگر گاه بخواهم بی حضور هیچ دیگری،هیچ هیچ،با خودم تنهای تنها باشم؟!
باور کنید که دردلتای خلوت تنهایی،مجال فراخ تر و بی پیرایه تری خواهم یافت،برای برق انداختن به آینه ی دلبستگی هایم، به هر کس که دوست می دارمش،عشق می ورزمش،هزار بار زلال ترازلحظه های حضور دیگری!
من،خلوتم رادوست می دارم،دلتای من است.عشق من!
شباهنگام ۲۷ اسفند ۹۳

توی مایه ی “کبوتربازی”

دیباچه ای بر کتاب ” استتوس باز″ نوشته مسعود مرعشی

مسعودخان مرعشی به من پیشنهاد وسوسه برانگیزی داد: یرای “استاتوس باز″مقدمه ای بنویس! به اندازه ی دلخواه خودش نیز، چاشنی “پیزور”اضافه کرد و نوشابه ی تگری هم کنارش گذاشت که البته من به روی او نیاوردم که :حالی ام هست!
قصد ندارم در باره ی آنچه در کتاب آمده اظهارنظر کنم. لابد می خوانیدش. هرچند نمی توانم از هوشمندی و نازک بینی مسعود مرعشی در انتخاب و گرد آوری “استاتوس ها” ناستوده بگذرم. این مهارت البته به توانمندی طنازانه نیاز دارد که مولف “استاتوس باز” ما خودش این کاره است!
به نظر من “استاتوس باز” شباهت حیرت انگیزی به “کفترباز” دارد.این احساس و ادعای من است که به گمانم در هر دو رشته! تجربه و “سابقه دار”م. اما پیش از آن که به این شباهت ها بپردازم بهتر است اندکی اعتراف کنم:
روزهای اول حضور در “مجازستان ” -همان که اسمش را نباید بیاوریم چون شبهه ناک است- گمان می کردم که “شهر هرت” است.بی هیچ قرار و قاعده. بعد احساس کردم محله ی “هارلم” است یا چیزی توی  مایه های دروازه غارتهران در دهه ی سی و چهل. متوجه منظورم هستید که؟ هرکس برای خودش  یک کتی راه می رود و کش کش کفش هایش را می کشد روی سنگفرش و می زند زیر آواز و البته تکه می اندازد به این و آن  و تنه می زند و مثل آب خوردن دست به یقه! و یک ریسه ی بلند بالا کامنت از نوچه های دو طرف دعوا!
اما خیلی زود متوجه شدم این قدرها هم بی حساب و کتاب نیست.  چهاردیواری و اختیاری هست اما “استاتوس” نوعی برگه ی هویت صاحب خانه است. درست است که از آژان و محتسب و نظمیه و عدلیه خبری نیست اما یک سلسله جبال انگشت پا به رکاب روی “کیبورد”دارد که بی معطلی و تعارف، امان نمی دهند نقطه ی پایانی “استتوس” حتی چند لحظه مکث کند، بی درنگ سرازیر می شوند برای لایک و دیسلایک و مشتمال!
نمی گویم در فضای “استاتوس بازی” همه چیز پاستوریزه و بهداشتی و سرشار از ویتامین یا حتی بی ضرر است.اما به اتکای تجربه ی حضور جدی و نزدیک به پنج ساله ام و نیزمشاهده ی روندی که هم از سوی گردانندگان و هم از سوی کاربران برای پایش نوعی “پروتکل یا قرار و مداررعایت برخی اصول اخلاق جمعی “پی گرفته شده ،اینک بر این باورم که استاتوس بازی در”مجازستان” هر روز بیش از پیش زیر سایه ی ” داوری بی تعارف اهالی” به نوعی قاعده مندی اعلام نشده وفدار شده یا به ناچار تمکین کرده است.
همچنان بر این باورم که “استاتوس” برگه ی هویت کسی ست که آن را می آفریند.
نیم نگاهی به همین مجموعه ی پیش رو بیندازید.قصد تایید فله ای هر چه به نام “استاتوس″و گزافه گویی  در این باره را ندارم اما، آیا در پس بسیاری از این ها، منظومه ای از: توانمندی اندیشگی، خلاقیت هنری، مهارت هدف گیری و البته زیرکی طنازانه نمی یابید؟!
چه بخواهیم یا نه،چه بپسندیم یا نه، اینک “استاتوس” بخشی بسیار گسترده و پیشرونده و تاثیرگذاراز “لوگوی فرهنگ عمومی” را در همه جای جهان  تشکیل می دهد و جامعه ی ما نیز به ویژه در گستره ی لایه های اجتماعی کنشگر در عرصه ی عمومی ،در چنین حال و هوایی ست.
همزادپنداری:”استاتوس باز و کبوتر باز″!
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
*هردو به نوعی “خیال انگیز″ند، برای کبوتر باز، در افق اوج پرواز کبوتر”جلد” و برای استاتوس باز در کشاکش “لایک و کامنت و اشتراک”
* هردو “اعتیادآور”ند و ترک ناکردنی حتی در قرنطینه ی منزلت اجتماعی یا هر چاردیواری و ملاحظات دیگر!
*هردو “تعصب برانگیز″ند و مقتضای نوعی “کرکری” خواندن: “کبوتر باز” به ارتفاع اوج پرواز و قدرت نفس و مهارت کبوترش در پشتک وارو، “استاتوس باز” به تعداد لایک ها و کامنت ها و به اشتراک رفتن هایش!

*هردو به رغم همه ی حرف و حدیث ها و رنج و هزینه هایش، لذت بخش اند.
استاتوس، نوعی “کبوتر جلد” است برای جلوه گری در آسمان،آنگاه که در میدان تماشای همگان قرار می گیرد!
من به سهم خود به عنوان یک “استاتوس باز شاغل” و یک “کبوترباز بازنشسته” از مسعود مرعشی سپاسگزاری می کنم.
احمدپورنجاتی

این طورها نبود، جناب آقای محمد علی رامین!

در شماره ۷ هفته نامه صدا که شنبه ۵ مهر ماه منتشر شد، در بخش گفتگو با آقای محمدعلی رامین نکاتی در باره ی بنده و نحوه ی حضورایشان در شبکه ی چهارسیما مطرح گردیده که نیاز به توضیح و تصحیح دارد:
۱-ایشان در پاسخ به این پرسش که: چه شد که آن قدر راحت به شما تریبون داده شد؟ گفته اند:
“یک نیروی انقلابی،  خودش یک رسانه است؛در فروردین سال ۱۳۷۴ توسط آقای دکتر احمد پورنجاتی به صدا و سیما دعوت شدم. ایشان سابقا در امور بین الملل با جناب آقای ری شهری همکاری می کرد و بنده را از سالیان پیشین در آلمان می شناخت.”
توضیح: متاسفانه هردو مطلب ایشان خلاف واقع است( امیدوارم ناشی از خطای حافظه باشد) بنده ایشان را دعوت به کار در صدا و سیما نکردم. ایشان نیز همچون بسیاری دیگر از افرادی که معمولا احساس می کنند ایده های مهم و مفیدی برای  ارائه  در صدا وسیما دارند با دفتر بنده تماس گرفتند و خواستند که دیداری داشته باشیم. در آن دیدار به ملاقاتشان با برخی اعضای ارشد دفتر مقام رهبری اشاره و اعلام آمادگی و علاقه کردند که در هر بخشی که مقدور باشد همکاری کنند. در آن برهه به تازگی شبکه چهار سیما در گستره ی پوشش محدود چند استان آغاز به کار کرده بود . ایشان را به مدیر آن شبکه معرفی کردم که در هر هر بخشی مناسب می داند از ایشان استفاده شود. و قرار شد در گروه معارف آن شبکه کار کنند. پس دعوت ابتدایی از سوی بنده مطرح نبوده است!
بنده هیچگاه معاون بین الملل جناب آقای ری شهری نبوده ام. و نمی دانم بیان این فراز از سوی ایشان به کجای ماجرا ارتباط دارد!اما داستان آشنایی من با جناب رامین:
 در سال های آغازین دهه ی هفتاد  دوبار از سوی “انجمن های اسلامی دانشجویان در اروپا” برای سخنرانی دعوت شدم. نخستین بار آقای رامین را در مرکز اسلامی هامبورگ دیدم و برای بار دوم در سرکنسولگری جمهوری اسلامی در هامبورگ . ناگفته نماند که داوری سرکنسول ایران -دستکم در گفتگو با بنده-در باره ی ایشان و مواضع . عملکردشان ،بسیار متقاوت از توصیف تمجیدگونه ای بود که ایشان از خودشان در گفتگو با ” صدا” ابراز داشته اند! نکته ی جالب در دیدار دوم در سرکنسولگری، حضور دوست ارجمند و فرهیخته ام جناب آقای دکتر محمد رضا بهشتی( فرزند شهید بهشتی) بود که در آن زمان مشغول تحصیل در آلمان بودند. سربسته می گویم و می گذرم که در همان جلسه، بحث و گفتگوی انتقادی شدیدی میان ایشان و جناب دکتر بهشتی پیرامون برخی تعابیر غلو آمیز ایشان در گرفت!
این سابقه و حد و اندازه ی آشنایی بنده با جناب رامین بود تا پیش از مراجعت نامبرده به ایران و قضیه ی صدا وسیما که اشاره رفت.
۲- ایشان در بخش دیگری از گفتگو با “صدا” گفته اند:”…. تا آقای پورنجاتی مرا برای همکاری در تاسیس شبکه چهار سیما دعوت کرد، ایشان برای جذب حقیر در تعبیری گفت:”این شبکه باب طبع شماست و می خواهیم شبکه ای بشود که کفاره گناهان شبکه های دیگر سیما باشد” و با این دیدگاه بود که وارد سیما شدم”
در باره بخش نخست این فراز، توضیح دادم. اما در باره ی تلاش بنده برای “جذب حقیر- به تعبیر ایشان عرض می کنم- واکنش بنده چیزی از جنس شاخ در آوردن است!
تاسیس شبکه چهار نیز پیش از حضور ایشان  انجام شده بود و تعبیری هم که از قول بنده در باره ی شبکه چهار و کفاره ی دیگر شبکه ها آورده اند، یحتمل باید به حساب خیالات انقلابی ایشان گذاشت!
مهم ترین نکته ی راست در گفتگوی ایشان همان است که گفته اند: “بنده ( یعنی خود جناب رامبن) هیچ تغییری در مواضع خود نداده ام.” هرچند در ادامه گفته اند: اما از مواضع فکری کنونی دکتر پورنجاتی بی خبر هستم”. لابد بنده در غار اصحاب کهف هستم!

هزاردستان دوران “پسا رسانه”!

مگر همه ی مردم به پارک یا سینما یا کوهنوردی می روند؟! مگر همه روزنامه می خوانند؟ معلوم است که،نه!
حتی چه بسیار که به رادیو و تلویزیون هم توجه ندارند. اما واقعیت این است که احساس نیازو اشتیاق انسان به  برقرای”رابطه” با دیگران ،هر روز بیش از پیش فزونی گرفته و می گیرد.
به گمانم “شبکه های اجتماعی”در فضای به اصطلاح “مجازی” را می توان تا لحظه ی نگارش این نوشته، مورد توجه ترین، گسترده ترین،آسان ترین والبته تاثیرگذارترین “واسطه یا مدیا”ی ارتباطی انسان ها از آغاز پیدایی “انسان اجتماعی” تلقی کرد.
شتاب کم نظیر گسترش و نفوذ این شبکه ها چه در سطح و چه در ژرفای جامعه و از این ها مهم تر، قابلیت های “فرا رسانه ای” آن ها به مثابه پدیده ای چندوجهی که ویژگی های  چندین نهاد اجتماعی را یکجا دارد، رمز و راز “مهره ی مار” این شبکه هاست!
پسند من و شما باشد یا نباشد،”شبکه های اجتماعی” حریم سلطانی نهادهای گوناگون، از “خانواده تا محفل و حزب و رسانه و کارگاه و اداره و “تشریفات بوروکراتیک ساختار های سیاسی و نظم مستقر” و حتی  مکان های گذران اوقات فراغت  مردمان و از این دست” را،یا نادیده گرفته اند و وارد شده اند و یا دست در آغوش این ها شده اند و به نوعی همزیستی رسیده اند.
این ها که نوشته ام، نه در ستایش و نه در نکوهش بلکه تنها در توصیف واقعیتی به نام “شبکه های اجتماعی مجازی” است.همین!
البته همچون هر واقعیت نوپدید دیگر، در این باره نیز داوری های “گزافه گویانه” و رفتارها و واکنش های “واهمه گون” چیز عجیب و غریبی نیست.
چه آنان که  به شبکه های اجتماعی همچون “اسب راهوارانقلاب اجتماعی ” می نگرند و گاه پژواک صدای چند باره ی خویش را “فریاد فراگیر جامعه” می پندارند و چه آنان که دچار “فوبیای اژدهای از شیشه برون جسته ی شبکه های اجتماعی ” اند و نگران برافتادن ارزش ها و هنجارهای جامعه، هر دو گرفتار نوعی “چشم درد” اند!
این قلم،دستکم هفت،هشت سال است که کم یا بیش در فضای  برخی”شبکه های اجتماعی” حضور دارد. به ویژه در سال های اخیرکوشیده ام که این حضور به گونه ای کنشگرانه باشد.
انکار نمی کنم که همچون هر واقعیت نوپدید در زندگی دنیای مدرن، هم خوبی ها و نیز بدی هایی دارد. درست تر است که بگویم: هم قابلیت های سودمند و”فرصت آفرین” ،هم پیامدهایی از جنس “آسیب یا محدویت”!
اما به گمانم برآیند حضور در شبکه های اجتماعی ، هم از منظر سنجش شخصی و هم از زاویه ی نقش اجتماعی نه تنها مثبت و سودمند بلکه امری گریز ناپذیر است.
باورم این است که اگرحضور در شبکه های اجتماعی مجازی برای شهروندان عادی یک امرانتخابی واختیاری است، برای “گروه های مرجع” و نیز پژوهشگران و کنشگران اجتماعی و به ویژه برای دست اندر کاران سیاست و قدرت، یک ضرورت است.
متولیان اداره ی کشور، بیش از هر جای دیگر می توانند به “واقعیت بی نقاب یا کمتر ماسکه شده ی ذهنیت جامعه” پی ببرند.
خودم را می گویم:هیچگاه با شبکه های اجتماعی مجازی به مثابه”قبله یا امامباره یا مقتدا یا کتابخانه و مدرسه و حتی تریبون یا خلوتکده ی دلگشایی و غمگساری و ازین دست” رفتار نکرده ام و از دیگرانی نیز که در این شبکه حضور دارند،چنین انتظاری نداشته ام.
در نگاه من،”شبکه اجتماعی مجازی”چیزی شبیه “چند شنبه بازار”در سنت مبادله ی روستاهاست که اینک در سپهر “جهانشهر مدرن” جلوه گر می شود. هم جایی برای عرضه ی هرچه که هرکس دارد و دیگری آن را می خواهد و هم مجالی برای دیدار اجتماعی و پرس و جوی احوال یکدیگر و البته مبادله ی هم زمان “کالا و خدمت و خبر و کارت دعوت به عروسی و عزا”!
آنچه هنوز برای من نامفهوم و شگفت انگیز است، تکرار ناکام مواجهه ی سرد و یکسره بدگمان و “توطئه اندیش” و توانفرسای برخی اشخاص یا نهادهای رسمی با “شبکه های اجتماعی مجازی” است ،لابد به اتکای پاره ای صغرا، کبراها و نتیجه گیری ها ی منطق صوری!
داستان شبکه های اجتماعی را باید به شیوه ی چشم پزشکان، با نگاهی از موضع “شبکیه” بازخوانی کرد.
شبکیه یعنی “سپهر هرچه تصویر انسان از واقعیت های پیرامون”.
من، تا اطلاع بعدی، شبکه های اجتماعی را”هزار دستان دوران پسامدرن” می شناسم.

احمد پورنجاتی

۲۱/۱۰/۹۳

سلام،دوست افغانی من!

یادداشت نوروزی برای دوستانم در افغانستان

ویژه نامه روزنامه شرق برای افغانستان

 

سلام،دوست افغانی من!
مهرماه سال ۱۳۵۱ خورشیدی.نخستین باربود که با یک شهروند افغانی دوست  می شدم.ترم اول تحصیل دردانشکده دندانپزشکی دانشگاه تهران. من از شهرستان آمده بودم وتهران،پایتخت آن سال ها ی کشورم ایران،در نظرم شهری بزرگ و پرهیاهو بود واز شما چه پنهان،اندکی بیگانه! آدم است دیگر.گاه حتی در بزرگ ترین شهر کشور خودش نیز،شاید برای نخستین بار،احساس غربت و تنهایی کند.
آن روزبرای انتخاب واحد درسی به اتاق مدیرآموزش دانشکده رفته بودم .جوانی خوش سیما و تر و تمیز و مرتب،دو گام به سوی من آمد.هماهنگی رنگ طوسی کت و شلوار وکراواتش هنوز در خاطرم مانده و آهنگ  صدای مردانه اش:
“درود بر شما. من… هستم از افغانستان. هم دوره ی شما”
کمی جاخوردم.نه از این که کسی از کشوری دیگر برای تحصیل به دانشگاه تهران آمده.فراوان بودند آن سال ها دانشجویان بورسیه ازکشورهای گوناگون،از مصر،لبنان، کویت،شرق آسیا در رشته های گروه پزشکی و فنی و مهندسی وحتی از برخی کشورهای اروپایی برای تحصیل دررشته های ادبیات فارسی و فلسفه در دانشگاه تهران.
شگفتی من ازاحساس نوعی یگانگی و خویشاوندی بود در ضرباهنگ واژه ها و پیوند نگاه ها، با آن دانشجوی افغانی که در همان چند لحظه آشنایی،در همان یک جمله ی کوتاه، تمام وجودم را فراگرفت. آن لحن و لهجه ی شیرین پارسی اش. با رنگ و بوی رهاوردی از″خراسان تاریخی، از هرات و بلخ”!
انگاری داشتم با “شهید بلخی” با “بیدل دهلوی” با “احمد جامی” و از همه مهم تر،با “فردوسی” سخن می گفتم. جوانه ی احساس خویشاوندی من و افغانی،از همان روزهای دوستی با همکلاسی خوش پوش افغانی ام،شکفته شد.
دوست افغانی من،اکنون سالیان سال است که با دانشنامه ی دکتری دندانپزشکی از دانشگاه تهران،از ایران به سرزمین خود بازگشته اما هرگز آهنگ نوای خویشاوندی پارسی اش از گوش و دل من بیرون نرفته است.
ریشه های مشترک،نمی توانند به ساقه ها و میوه های خود بی اعتنا باشند؛
درست است که افغانستان نام کشوری دویست ساله است اما،جای جای این سرزمین رنگارنگ،با نام ها و نشانه های آشنا،در همه ی فرهنگ و ادبیات و تاریخ مشترک “من و آن دوست افغانی” ام همچون شیر وشکر آمیخته و جاری شده است. کابل، زابل، سمنگان،بلخ،البرزکوه،معبد نوبهار،نیمروز و هیرمند و بسیاری نام ها که هزار سال پیش ازاین در شاهنامه ی فردوسی از آن ها یادشده،حکایت “شناسنامه ی مشترک” من و دوست افغانی من است،بی گمان!
من آنگاه که  در کتابخانه ی شخصی ام به سراغ شاهنامه می روم،برایم “دکتر اسلامی ندوشن” و “دکتر محمد جعفر محجوب” و “دکتر حمیدیان” و “دکتر محمد بقایی ماکان” و “دکتر میرجلال الدین کزازی” – همه ایرانی-به خاطر کوشش ها شان برای پژوهش در شاهنامه به همان اندازه گرامی و ارجمندند که: “احمد علی کهزاد” و “غلام فاروق نیلاب رحیمی” و ” عبدالحی حبیبی” و “عبدالرحمن محمودی”و “محمد حیدر ژوبل” و ” “رازق رویین” و “عبدالرزاق فرهادی”و “محمد یونس طغیان ساکایی” که همه افغانی اند.
این است که من،هیچگاه افغانی را در کشورم ایران،بیگانه ندانسته ام. نه آن سال ها که افغانستان،کشوری آرام و بی دغدغه بود و من وآن دوست افغانی ام،همکلاسی دانشکده ی دندانپزشکی دانشگاه تهران بودیم و نه بعدها که برادران و خواهران افغانی ام از بد حادثه اینجا به پناه آمدند، به نام مهاجر!
مهاجرت ناخواسته و برخاسته از نابسامانی های سیاسی ،همواره در همه جای جهان،گریبان شهروندان بسیاری از کشورهای آسیب دیده از جنگ و ناامنی و خشونت را گرفته است. مردمان ما نیز در دوران جنگ تجاوزکارانه ی عراق با ایران،طعم تلخ و ناگوار مهاجرت ناخواسته را چشیده اند.
داوری ناسزاوار و غیر منصفانه ایست اگر کسی ادعا کند که:
۱- همه یا بیشترایرانیان از حضور مهاجران افغان در ایران، ناخرسند بوده اند یا آنان را میهمان ناخوانده و مزاحم دانسته اند و آنان را دوست نمی داشته اند و با آنان رفتاری ناشایست و نامهربانانه داشته اند؛
۲- همه یا بیشتر افغانی های مهاجر در ایران،انسان هایی بی تعهد و شرور و قاچاقچی  و بزهکار بوده اند و بنابراین باید از ورودشان جلوگیری کرد و به حضورشان در ایران پایان بخشید.
این دو ناداوری در واقع دو روی یک سکه است: نفی خویشاوندی تاریخی،فرهنگی”ایرانی و افغانی”!
نباید به هیچ کس،اجازه دهیم که شناسنامه و شجره نامه ی مشترک ما را داغ باطله بزند.
من و دوست افغانی ام، گرچه از فاصله ی فرسنگ ها، در همه ی فراز و فرودهای آن سال های سخت،همواره از حال هم با خبر بوده ایم.برای یکدیگر غمگساری کرده ایم .
ایران من،ایران او نیز بوده است. افغانستان او،افغانستان من نیز٫پس چرااینک که هم اینجا و هم آنجا، چشم انداز های درخشان تری نسبت به گذشته های تلخ،پیش روی ماست،دستان یکدیگر را به مهر و یاری،نفشاریم؟!
آه.که چه حس غریب و حسرت انگیزی در درونم شعله کشان است،اینک برای سفر به دیار دامنه های “البرزکوه” در ولایت بلخ،برای گلگشت در سمنگان و مزار شریف و قندهار و کوچه پس کوچه های کابل و همسفر شدن با جاری “هیرمند “خروشان!
نوروزسال ۱۳۹۴ خورشیدی را به پاس عهد دیرین با خویشاوندان تاریخی و فرهنگی ام،با مردمان سخت کوش و با فرهنگ افغانی و با آن دوست همکلاسی دوران دانشکده ام،”دکتر…” سرآغاز فصلی تازه میکنم برای سلام دوباره به شمایان:
خجسته باد روزگارتان،دوستان افغانی من!
احمد پورنجاتی.تهران. واپسین روزهای اسفند ۱۳۹۳

 

 

نوشته های قدیمی تر

دلتا © 1386 تا ۱۳۹۷ احمد پورنجاتی | کلیه حقوق محفوظ است. | نقل مطالب با ذکر منبع و بدون ویرایش آزاد می باشد.

| بالا ↑