سال نود و دو ، سال  عجیب ومهمی بود.مهم تر از بسیاری سال ها!
به  گمانم خیلی بیش از یک سال به درازا کشید.همواره این چنین است که زمان های انتظار بسی طولانی و دلهره آورند.
ا سال نود و دو اما سرشاربود از دغدغه های مبهم و واهمه های بی نام ونشان و نوعی بیم و دلواپسی و انتظار!من می گویم سال نود و دو ، نه چهار فصل که تنها دو فصل داشت: “زمستان سالخورده و لجوج” و “بهار نو رس و ترد”!
چه زمستانی ! یادمان نخواهد رفت ،هرگز، هرگز.که در آن هشت سال کابوس ملت و خوابگردی دولت ، از همه جای این مرزبوم صدای دندان قروچه  در گوش سرنوشت ایران چه جولان ها که نمی داد!
آغاز سال نود و دو ، گمان ندارم جز اندکی -آن هم نه به اتکای توصیف و تحلیل واقعیت های موجود و پیش بینی چشم اندازی امید بخش ، بلکه بیشتر برای  بیان آرزوهاشان-هیچ کس حتی اندک احتمالی برای جابجایی ریل های قطارسرمست “جبهه ی اصولگرا” نمی داد.
اما شد آنچه شد.
در این مجال قصد روایت و یادآوری  دگردیسی معنادار کنش سیاسی مردم ایران را ندارم که درست در وضعیتی که  “انفعال و سرخوردگی وبی عملی”  میوه ی تلخ اما بدیهی احساس ناکامی و بی فایده گی به حساب می آمد، زمستان را برآشفتند!  ادامه مطلب