دلتا

وبلاگ احمد پورنجاتی

سال: ۱۳۹۰

تولد گل شمعدانی

هفته نامه چلچراغ

مگر چقدر طول کشید، از وقتی که دست  چپ و راست خودم را شناختم و نخستین واژه های کودکانه را _ هرچند نصفه نیمه و کژ و کوژ _ بر زبان آوردم که: ” دستمو بگیر، بابا “!
و چون می خواستم از جا برخیزم، به تقلید از بابا گفتم: ” یا علی ” ؟!
چنگی به دل نمی زند، سرگذشت و یادآوری آمدن و رفتن بسیاری از ” نام ها “. چه بسیار که گفته باشی: ” کاش نبودند، هرگز! ” و به حساب نابختیاری و بدشانسی زندگی چند هزارساله ات گذاشته باشی. امّا درست در لحظه ای که طعم گس خاطره ” کاش نبودند، هرگز″ ها بر ذائقه ات سنگینی می کند لابد از سر لج به زمین و زمان غر می زنی که: ” این بود پرده پایان آفرینش؟ که انسان، از رنج دیگری سرمست شود، عاطفه و عشق را به بازی بگیرد و هر کاری را برای ” بودن خود ” و ” نبودن دیگری ” مجاز بشمارد؟!
و کسی هست که آهسته و مهربان، تقویم رومیزی را پیش چشمانت قرار دهد که: ” این روزها قرار است کسی به دنیا بیاید ” !
” علی به گمانم یک شخص نیست. منظومه ایست که پژواک صفاتش پاسخ پرسش ها، نیازها، حسرت ها و از کف دادن های زندگی تاریخی ماست.
سال ها پیش در گقتاری از ” او ” خوانده بودم : ” القلب مصحف البصر : دل کتاب خاطره چشم است ” و تازه دریافته ام که چشمانم را همچون یک گزارشگر خستگی ناپذیر، مستندساز ماهر و هنرمند نقاش، در خدمت خاطره نگاری دل، بارور کنم.  ادامه مطلب

نقاب مرگ

درد”می کنم” ، از بس″تیر” می کشد ،

کماندار از پس پشت تپه ی خرگوش!

کاش سرک نمی کشید

– دیدمش –

بر بالینم می آید؟

…پیش از “نقاب مرگ”! … کاش…

دلتا © 1386 تا ۱۳۹۷ احمد پورنجاتی | کلیه حقوق محفوظ است. | نقل مطالب با ذکر منبع و بدون ویرایش آزاد می باشد.

| بالا ↑