همیشه گمان می کردم آدم هایی که دچار ” بی خوابی ” می شوند، خیلی زجر می کشند. این که در دل شب به دور و بر نگاه کنی، همه مثل اصحاب کهف در خواب ناز باشند و تو حتی حریف پلک هایت نشوی که دو ثانیه روی هم قرار بگیرند، خب معلوم است که لج آدم درمی آید.

همیشه تصور می کردم ” بی خوابی ” وبال گردن پیرو پاتال هاست یا آن هایی که به هر دلیل دچار افسردگی ( دپرسیون ) شده اند و یا آدم های بدهکار و البته از همه بدتر، زن و شوهرهایی که کار اختلافاتشان به جاهای باریک و تاریک کشیده!

حتی شنیده بودم – و البته خودم از نزدیک دیده بودم – که بعضی زندانی ها در دوره بازجویی و حتی گاه شب های پیش از جلسه دادگاه دچار بی خوابی می شوند.
به خاطر همین تصورهای مألوف از قضیه ” بی خوابی “، همواره احساس خاصی نسبت به ” بی خواب ها ” داشتم، نوعی حسّ ترحم و تأسف. چه بسا دلم به حال آن ها می سوخت که نمی توانند مثل بقیه آدم ها راحت بخوابند.  ادامه مطلب