دلتا

وبلاگ احمد پورنجاتی

نویسنده: احمد پورنجاتی (صفحه 1 از 18)

تکنیک «سنگ کردن» در تجارت و سیاست «بزخری»!از گذشته های دور،یکی از شگردهای رندانه ی«بز خر» ها در بازار سنتی،«سنگ کردن» فروشنده ی کالا بوده. نمی دانم این اصطلاح در همه جا رایج است یا نه اما من که تا دوره ی نوجوانی ام را در بازار قم و مشاهده ی معاملات فرش گذرانده ام بارها آن را از دلال های فرش می شنیدم. تکنیک خیلی ساده ای داشت: فروشنده ی فرش ( که بیشتر مواقع خودش بافنده هم بود) به اولین تاجر یا مغازه دار فرش مراجعه می کرد و قیمت مورد نظرش را می گفت. جناب تاجر هم به عمد و برای اغوای فروشنده، رقمی نزدیک به قیمت فروشنده را پیشنهاد می کرد. فروشنده احساس می کرد لابد قیمت را خیلی پایین گفته که خریدار با تفاوت اندکی مایل به خرید است.قبول نمی کرد و از مغازه می آمد بیرون. به مغازه ی بعدی که می رفت، اندکی قیمت را بالاتر می گفت. تاجر دومی ابروها را بالا می انداخت و با خاراندن پشت گوش یا کشیدن انگشت نشانه به زیر بینی ، قیمتی بسیار پایین تر را – زیر قیمت خریدار اول – پیشنهاد می کرد. فروشنده ی خجسته هم شانه ها را بالا می انداخت و فرش خود را بر می داشت و می گفت: «همکار بغلی تون می خواست فلان مبلغ بالاتر بخره من ندادم» و با عجله می رفت سراغ مغازه ی بعدی و بعدی و تکرار پیشرونده ی کاهش قیمت پیشنهادی برای خرید و خاک به سر کردن مال.سرانجام، فروشنده ی تیره بخت،برمی گشت سراغ همان تاجر اولی که نرخ مناسب تری را پیشنهاد داده بود. اما، ای دل غافل. طرف می گفت: « نه ! حالا که بردی همه ی بازار چرخوندی و مشتری پیدا نکردی دیگه به اون قیمت خریدار نیستم». و سرانجام، فروشنده ی خسته و کوفته از آن همه تیپا خوردن چون مهره ی طاس، برای خلاصی از نافرجامی،تسلیم «بز خری» می شد و به بدترین گزینه ی ناگزیر، تن می داد. به گمانم تکنیک «سنگ کردن»،مختص بازار سنتی نیست. در دنیای سیاست نیز به ویژه در جبهه ی تاجران سیاست کنار گود، چه در داخل و چه به ویژه در آن سوی جهان امن و بی خطر، این شگرد بزخری افکار عمومی در جریان است. بسیاری از «سرکار گذاری» های تکرار شونده، نمود داغی بازار همین تکنیک است..بازی کثیفی ست،جا زدن حباب های یک فوتک به عنوان ستاره های درخشان در آسمان شب.واقعیت را در اندازه و قواره ی حقیقی اش باید دید.

ماجرای یکی از رانتخواری های من: دیروزبرای چندمین بار داشتم نقاشی دخترک هفت ساله را نگاه می کردم که سال ۷۴ برایم کشیده بود.. یک خانه ی ساده، یک اتاق، یک فرش کوچک گلدارکه آدمکی روی آن نشسته و استکان و نعلبکی چای جلویش. یک گلدان با یک ساقه و چند برگ سبز و یک گل قرمزشش پر،گوشه ی اتاق. زیر نقاشی با مداد رنگی آبی نوشته بود: «عمو احمد در خانه ما » من البته هیچگاه به خانه شان نرفته بودم.روزی،آن وقت ها که معاون سیما بودم،منشی دفترم آمد داخل اتاق و گفت: خانمی به نام فلانی، یکی از همکاران حق الزحمه ای شبکه سه – یعنی که کارمند رسمی نه – آمده اند با شما کار دارند.گفتم: خب بیایند داخل. خانم جوان با چهره ای غمگین ،گمانم با چشمانی نمناک، آمد داخل اتاق. خودش را معرفی کرد با لحنی سرشار از نگرانی و البته سپاسگزاری به خاطر فرصت دیدار بی درنگ.احساس کردم چیزی بر روح و روانش سنگینی می کند.خوب یا بد،عادت من است- لاکردار – که در برخورد با دیگری،فرقی نمی کند در چه موقعیت اجتماعی باشد، زن یا مرد، همکار یا دوست و فامیل یا حتی تازه آشنا، اگر احساس کنم حال و چهره اش دچار انقباض و جو گرفتگی ست، به ترفندی آمیخته از شوخی و جدی،هر دوی مان را خلاص می کنم از آن مخمصه ی رسمیت و تعارف.البته با خانم ها به دقت بیش تر در رعایت قاعده ی متانت عرفی.پیش از آن که خودش را معرفی کند،گفتم: من شما را یک جایی دیده ام.با تعجب گفت: یعنی کجا؟ … کمی تامل کرد و گفت: شاید آن روز که آمده بودید، بازدید شبکه.گفتم: نه. بعد گفتم: خب همینجا. الان.خنده ای زورکی تحویل داد.بعد پرسیدم: بیرون داره بارون میاد؟ هنوز در شش و بش جایی شما را دیده ام بود که با لحنی گشاده گفت: واا. نه. تابستان، بارون؟ گفتم :آهان. پس صورت تان را شسته اید.خندید و یک برگ دستمال کاغذی از جعبه ی روی میز برداشت و چشم ها را پاک کرد.گفتم: خب بفرمایید. نفس عمیق و بازدم حاکی از آرامش ،خیالم را آسوده کرد. لحن، به کلی جان گرفت : من فلانی هستم. تایپیست حق الزحمه ای شبکه سه. همسرم آقای فلانی که پیک موتوری دبیرخانه ی شبکه یک بود ،پارسال در یک سانحه تصادف کرد و کشته شد.تا پیش از مرگ همسرم در خانه ی پدرش اتاقی داشتیم و با آن ها زندگی می کردیم. یک دختر هفت ساله دارم.خانه دار بودم اما پس از مرگ شوهر، ناچار باید کار می کردم. ماشین نویسی بلد بودم.این بود که با لطف مدیر دبیرخانه به عنوان تایپیست روزمزد، مشغول به کار شدم.خوشحال بودم که دستم جلوی خانواده ام که البته وضع مالی چندان مناسبی هم ندارند، دراز نشد.اما هنوز یک هفته از چهلم مرگ همسرم نگذشته بود که روزی پدرش به اتاق ما آمد و گفت: شما هنوز جوان هستی، یک دختر بچه هم داری که باید کسی برایش پدری کند. اینجا هم خانه ی خودتان. اما به یک شرط: بیا با برادر همسرت ازدواج کن. هم برای خودت خوب است، هم برای دخترت….. به اینجا که رسید، بغض کرده بود. گفتم: چای تان سرد شد. لبی تر کرد. پرسیدم: برادر همسرتان مجرد است؟ جواب داد: بله اما معتاد و بیکار . پدرش هم تریاکی ست.پرسیدم: شغلش؟ گفت: از این آخوندهای روضه خوان سنتی.گفتم : خب. بعد چه شد؟ گفت: شما جای من بودید چه جوابی می دادید؟ رد کردم. او هم خیلی صریح و سریع به من گفت: پس فکری برای خودت بکن. ما به این اتاق احتیاج داریم. من هم افتادم دنبال پیدا کردن یک اتاق برای اجاره. هرجا می رفتم، حتی برای اجاره ی یک زیرزمین نیمه تاریک، به محض این که مالک ،متوجه می شد که بیوه هستم، بهانه می آورد. بعضی هم که روی خوشی نشان می دادند، شرط و شروطی می گذاشتند که توهین آمیز بود و طمع آلود. چند ماه است که به لطف یکی از فامیل های مادری ام خرت و پرت ها را ریخته ام در انباری خانه شان و شب ها را در اتاقی که بطور موقت در اختیارم گذاشته اند به سر می کنم. صبح زود،از خانه می زنم بیرون. دخترم را به مدرسه می رسانم و خودم می آیم اینجا.تا غروب که می رویم خانه ی آن فامیل. من تا کی می توانم با این آوارگی و بدبختی ادامه دهم؟ دخترم، مدام گریه می کند…. ادامه داد: به نظر شما چه کنم؟ جواب دادم: یک آپارتمان بخرید. ناگهان انگار صدای ترقه شنیده باشد، روی مبل جابجا شد و زهرخندی بر لب گفت: شوخی می کنید؟ گفتم: نه. چقدر پول نقد دارید؟ چه چیزهایی دارید که بتوانید به پول نقد تبدیلش کنید؟ گفت:پول نقد جز همین حقوق ماهانه ام، هیچ. موتور تصادفی شوهرم که تعمیرش کرده ایم، دو تا النگو ویک حلقه ی عروسی و یک گردنبند سبک که نمی دانم جمع آن ها چقدر می شود. گفتم: شما برو تا دور روز دیگر بررسی کن که چه مبلغی می توانی فراهم کنی. هاج و واج نگاهم کرد و با دو دلی از جا بلند شد و گفت : چشم.اما فکر نکنم با این ها حتی یک در آپارتمان هم بشود خرید….. بلافاصله پس از این که از اتاق رفت بیرون، با وزیر مسکن آن زمان – همین آقای آخوندی که وزیر کابینه ی آقای رفسنجانی بود – تماس گرفتم. با متد رها کردن تیر در تاریکی.گفتم: یک واحد آپارتمان در شهرک اکباتان با تسهیلات بانکی و تحویل فوری مورد نیاز است، هر چه کوچک تر بهتر. خندید و گفت: فرمایش دیگه ای ندارید؟ با هم از دوران همکاری در جهاد سازندگی و وزارت کشور،سابقه ی دوستی داشتیم اما مدت ها بود که ارتباط چندانی نه. خلاصه ی ماجرا را گفتم. قول داد تا فردای آن روز بررسی و نتیجه را خبر دهد. فردا تا ظهر صبر کردم. خبری نشد. تماس گرفتم که : چه شد؟ گفت: از شانس همکارتان فقط یک واحد سی و چند متری در فلان فاز اکباتان باقی مانده … نگذاشتم ادامه دهد . پرسیدم: قیمت؟ جواب داد: حدود یک میلیون و خرده ای. گفتم: خلاص. بخشی را نقد و بقیه را با وام بانک مسکن، قسطی خواهد پرداخت.خداحافظ.همین جا اعتراف می کنم که من از این جور رانت بازی ها در پرونده ام چند تایی دارم. فرصتی دست دهد گزارش خواهم کرد. روز بعد،خانم فلانی آمد. بی مقدمه پرسیدم: چقدر جور کرده ای؟ گفت : واللا جز دو سه دست لباس و چند تا پتو و بالش و مقداری ظرف و خرت و پرت، هرچی را فروختنی بود ،حساب کردم. با موتور و طلاها،جمعش حدود چهارصد و پنجاه هزار تومان. با خوشحالی گفتم: به به. مبارک باشه. خونه رو خریدیم.با تعجب گفت: کدوم خونه؟ کجا؟ چه جوری؟ برایش گفتم. و اضافه کردم: تلاش می کنیم چهار صد هزار تومان وام مسکن را جور کنیم. مبلغ خودتان را هم که اضافه کنیم، بقیه اش هر چه شد از جای دیگری وام می گیریم.گفت: این همه قسط را چطوری بپردازم؟ مگر حقوقم چقدر است؟ گفتم: شما همان مبلغی را که برای اجاره در نظر گرفته بودید، بدهید برای قسط. در ضمن، برای وام دوم هم از مدیرتان می خواهم که بعد از پایان ساعت کار به شما امکان اضافه کاری بدهد. اضافه کاری واقعی ها….. دو هفته بعد، منشی دفترم گفت: خانم فلانی می خواهد چند لحظه شما را ببیند. وقتی با جعبه ی شیرینی وارد اتاق شد، انگاری بانویی روز پس از جشن عروسی یا تولد فرزند. تمام سلول های چهره اش می خندید. گفتم: حالا دیدید که خانه خریدید! ناگهان از ذوق، زد زیر گریه. آن روز،یکی از واقعی ترین روزهای تولدم شد. چند هفنته بعد، پاکت در بسته ای در کارتابل کارهایم دیدم. باز کردم. دو برگ کاغذ دفتر نقاشی بود. خانه ای ، اتاقی، فرش گلدار کوچکی، آدمکی جلویش استکان و نعلبکی و یک گلدان که ساقه ای بود و چند برگ سبز و یک گل قرمز٫ زیرش با دستخط کودکانه ای نوشته بود: «عمو احمد در خانه ما» من، بعد از آن یادم نمی آید که دیگر هرگز آن خانم همکار را دیده باشم اما هر از چندگاهی که دلم از احوال زمانه می گیرد، سراغ نقاشی دخترک می روم و البته یادگاری های دیگری از این دست.

ماجرای یکی از رانتخواری های من:
دیروزبرای چندمین بار داشتم نقاشی دخترک هفت ساله را نگاه می کردم که سال ۷۴ برایم کشیده بود.. یک خانه ی ساده، یک اتاق، یک فرش کوچک گلدارکه آدمکی روی آن نشسته و استکان و نعلبکی چای جلویش. یک گلدان با یک ساقه و چند برگ سبز و یک گل قرمزشش پر،گوشه ی اتاق. زیر نقاشی با مداد رنگی آبی نوشته بود: «عمو احمد در خانه ما »
من البته هیچگاه به خانه شان نرفته بودم.روزی،آن وقت ها که معاون سیما بودم،منشی دفترم آمد داخل اتاق و گفت: خانمی به نام فلانی، یکی از همکاران حق الزحمه ای شبکه سه – یعنی که کارمند رسمی نه – آمده اند با شما کار دارند.گفتم: خب بیایند داخل. خانم جوان با چهره ای غمگین ،گمانم با چشمانی نمناک، آمد داخل اتاق. خودش را معرفی کرد با لحنی سرشار از نگرانی و البته سپاسگزاری به خاطر فرصت دیدار بی درنگ.احساس کردم چیزی بر روح و روانش سنگینی می کند.خوب یا بد،عادت من است- لاکردار – که در برخورد با دیگری،فرقی نمی کند در چه موقعیت اجتماعی باشد، زن یا مرد، همکار یا دوست و فامیل یا حتی تازه آشنا، اگر احساس کنم حال و چهره اش دچار انقباض و جو گرفتگی ست، به ترفندی آمیخته از شوخی و جدی،هر دوی مان را خلاص می کنم از آن مخمصه ی رسمیت و تعارف.البته با خانم ها به دقت بیش تر در رعایت قاعده ی متانت عرفی.پیش از آن که خودش را معرفی کند،گفتم: من شما را یک جایی دیده ام.با تعجب گفت: یعنی کجا؟ … کمی تامل کرد و گفت: شاید آن روز که آمده بودید، بازدید شبکه.گفتم: نه. بعد گفتم: خب همینجا. الان.خنده ای زورکی تحویل داد.بعد پرسیدم: بیرون داره بارون میاد؟ هنوز در شش و بش جایی شما را دیده ام بود که با لحنی گشاده گفت: واا. نه. تابستان، بارون؟ گفتم :آهان. پس صورت تان را شسته اید.خندید و یک برگ دستمال کاغذی از جعبه ی روی میز برداشت و چشم ها را پاک کرد.گفتم: خب بفرمایید. نفس عمیق و بازدم حاکی از آرامش ،خیالم را آسوده کرد. لحن، به کلی جان گرفت : من فلانی هستم. تایپیست حق الزحمه ای شبکه سه. همسرم آقای فلانی که پیک موتوری دبیرخانه ی شبکه یک بود ،پارسال در یک سانحه تصادف کرد و کشته شد.تا پیش از مرگ همسرم در خانه ی پدرش اتاقی داشتیم و با آن ها زندگی می کردیم. یک دختر هفت ساله دارم.خانه دار بودم اما پس از مرگ شوهر، ناچار باید کار می کردم. ماشین نویسی بلد بودم.این بود که با لطف مدیر دبیرخانه به عنوان تایپیست روزمزد، مشغول به کار شدم.خوشحال بودم که دستم جلوی خانواده ام که البته وضع مالی چندان مناسبی هم ندارند، دراز نشد.اما هنوز یک هفته از چهلم مرگ همسرم نگذشته بود که روزی پدرش به اتاق ما آمد و گفت: شما هنوز جوان هستی، یک دختر بچه هم داری که باید کسی برایش پدری کند. اینجا هم خانه ی خودتان. اما به یک شرط: بیا با برادر همسرت ازدواج کن. هم برای خودت خوب است، هم برای دخترت….. به اینجا که رسید، بغض کرده بود. گفتم: چای تان سرد شد. لبی تر کرد. پرسیدم: برادر همسرتان مجرد است؟ جواب داد: بله اما معتاد و بیکار . پدرش هم تریاکی ست.پرسیدم: شغلش؟ گفت: از این آخوندهای روضه خوان سنتی.گفتم : خب. بعد چه شد؟ گفت: شما جای من بودید چه جوابی می دادید؟ رد کردم. او هم خیلی صریح و سریع به من گفت: پس فکری برای خودت بکن. ما به این اتاق احتیاج داریم. من هم افتادم دنبال پیدا کردن یک اتاق برای اجاره. هرجا می رفتم، حتی برای اجاره ی یک زیرزمین نیمه تاریک، به محض این که مالک ،متوجه می شد که بیوه هستم، بهانه می آورد. بعضی هم که روی خوشی نشان می دادند، شرط و شروطی می گذاشتند که توهین آمیز بود و طمع آلود. چند ماه است که به لطف یکی از فامیل های مادری ام خرت و پرت ها را ریخته ام در انباری خانه شان و شب ها را در اتاقی که بطور موقت در اختیارم گذاشته اند به سر می کنم. صبح زود،از خانه می زنم بیرون. دخترم را به مدرسه می رسانم و خودم می آیم اینجا.تا غروب که می رویم خانه ی آن فامیل. من تا کی می توانم با این آوارگی و بدبختی ادامه دهم؟ دخترم، مدام گریه می کند….
ادامه داد: به نظر شما چه کنم؟ جواب دادم: یک آپارتمان بخرید. ناگهان انگار صدای ترقه شنیده باشد، روی مبل جابجا شد و زهرخندی بر لب گفت: شوخی می کنید؟ گفتم: نه. چقدر پول نقد دارید؟ چه چیزهایی دارید که بتوانید به پول نقد تبدیلش کنید؟ گفت:پول نقد جز همین حقوق ماهانه ام، هیچ. موتور تصادفی شوهرم که تعمیرش کرده ایم، دو تا النگو ویک حلقه ی عروسی و یک گردنبند سبک که نمی دانم جمع آن ها چقدر می شود. گفتم: شما برو تا دور روز دیگر بررسی کن که چه مبلغی می توانی فراهم کنی. هاج و واج نگاهم کرد و با دو دلی از جا بلند شد و گفت : چشم.اما فکر نکنم با این ها حتی یک در آپارتمان هم بشود خرید….. بلافاصله پس از این که از اتاق رفت بیرون، با وزیر مسکن آن زمان – همین آقای آخوندی که وزیر کابینه ی آقای رفسنجانی بود – تماس گرفتم. با متد رها کردن تیر در تاریکی.گفتم: یک واحد آپارتمان در شهرک اکباتان با تسهیلات بانکی و تحویل فوری مورد نیاز است، هر چه کوچک تر بهتر. خندید و گفت: فرمایش دیگه ای ندارید؟ با هم از دوران همکاری در جهاد سازندگی و وزارت کشور،سابقه ی دوستی داشتیم اما مدت ها بود که ارتباط چندانی نه. خلاصه ی ماجرا را گفتم. قول داد تا فردای آن روز بررسی و نتیجه را خبر دهد. فردا تا ظهر صبر کردم. خبری نشد. تماس گرفتم که : چه شد؟ گفت: از شانس همکارتان فقط یک واحد سی و چند متری در فلان فاز اکباتان باقی مانده … نگذاشتم ادامه دهد . پرسیدم: قیمت؟ جواب داد: حدود یک میلیون و خرده ای. گفتم: خلاص. بخشی را نقد و بقیه را با وام بانک مسکن، قسطی خواهد پرداخت.خداحافظ.همین جا اعتراف می کنم که من از این جور رانت بازی ها در پرونده ام چند تایی دارم. فرصتی دست دهد گزارش خواهم کرد. روز بعد،خانم فلانی آمد. بی مقدمه پرسیدم: چقدر جور کرده ای؟ گفت : واللا جز دو سه دست لباس و چند تا پتو و بالش و مقداری ظرف و خرت و پرت، هرچی را فروختنی بود ،حساب کردم. با موتور و طلاها،جمعش حدود چهارصد و پنجاه هزار تومان. با خوشحالی گفتم: به به. مبارک باشه. خونه رو خریدیم.با تعجب گفت: کدوم خونه؟ کجا؟ چه جوری؟ برایش گفتم. و اضافه کردم: تلاش می کنیم چهار صد هزار تومان وام مسکن را جور کنیم. مبلغ خودتان را هم که اضافه کنیم، بقیه اش هر چه شد از جای دیگری وام می گیریم.گفت: این همه قسط را چطوری بپردازم؟ مگر حقوقم چقدر است؟ گفتم: شما همان مبلغی را که برای اجاره در نظر گرفته بودید، بدهید برای قسط. در ضمن، برای وام دوم هم از مدیرتان می خواهم که بعد از پایان ساعت کار به شما امکان اضافه کاری بدهد. اضافه کاری واقعی ها…..
دو هفته بعد، منشی دفترم گفت: خانم فلانی می خواهد چند لحظه شما را ببیند. وقتی با جعبه ی شیرینی وارد اتاق شد، انگاری بانویی روز پس از جشن عروسی یا تولد فرزند. تمام سلول های چهره اش می خندید. گفتم: حالا دیدید که خانه خریدید! ناگهان از ذوق، زد زیر گریه. آن روز،یکی از واقعی ترین روزهای تولدم شد.
چند هفنته بعد، پاکت در بسته ای در کارتابل کارهایم دیدم. باز کردم. دو برگ کاغذ دفتر نقاشی بود. خانه ای ، اتاقی، فرش گلدار کوچکی، آدمکی جلویش استکان و نعلبکی و یک گلدان که ساقه ای بود و چند برگ سبز و یک گل قرمز٫
زیرش با دستخط کودکانه ای نوشته بود: «عمو احمد در خانه ما»
من، بعد از آن یادم نمی آید که دیگر هرگز آن خانم همکار را دیده باشم اما هر از چندگاهی که دلم از احوال زمانه می گیرد، سراغ نقاشی دخترک می روم و البته یادگاری های دیگری از این دست.

خلاص شدم!

بودن یا چگونه بودن؟ مساله این است!

۱- چه شد که به صدا و سیما رفتم؟
بهمن ماه ۱۳۷۲ آقای علی لاریجانی ،وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در دولت آقای هاشمی رفسنجانی از سوی مقام رهبری  به عنوان رییس سازمان صدا و سیما جایگزین آقای محمد هاشمی شد. این در واقع نخستین انتصاب رییس صدا و سیما بود،به استناد اختیارات رهبری طبق مفاد قانون اساسی پس از بازنگری و برخلاف الگوی قانون اساسی قبلی که مدیر عامل این سازمان، از سوی شورای سرپرستی متشکل از نمایندگان سه قوه برگزیده می شد. من در آن هنگام، معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد بودم. هنوز حکم ریاست آقای لاریجانی صادر و منتشر نشده بود که با من تماس گرفت تا در باره ی موضوعی – به تعبیر خودش مهم- مشورت کند. به خاطر دارم آن روز را که به محض ورود اتاق من، روی مبل نشست، با چهره ای که نگرانی و التهاب در آن موج می زد، پاکت سیگار را از جیب کت بیرون آورد و سراغ زیرسیگاری گرفت .تا آن زمان نمی دانستم سیگار هم می کشد. انگاری که حتی مجال مقدمه چینی هم ندارد یکراست رفت سر اصل مطلب : « چند روز پیش، آقا مرا خواسته اند و گفته اند شما خودت را آماده کن برای ریاست صدا و سیما». پک عمیقی به سیگار زد و اضافه کرد :« نمی دانم چه کنم؟ حسابی فکر و ذکرم را درگیر کرده» پرسیدم : چرا؟ گفت: « به ایشان هم گفتم: آخر من الان وزیر کابینه ی آقای هاشمی هستم، چه احساس و برداشتی می کند اگر من به جای برادر ایشان بشوم رییس سازمان؟ نمی دانم چه کنم…» گفتم : جواب رهبری چه بود؟ پاسخ داد: « ایشان گفتند که شما نگران این قضیه نباشید» . سپس در حالی که خاکستر سیگار را در جاسیگاری می تکاند، رو کرد به من و گفت: «این را هنوز هیچ کس خبر ندارد. خواستم خواهش کنم اگر این قضیه جدی شد، شما به من کمک کنید.» بی درنگ گفتم: من هنوز هشت ماه هم نشده که در معاونت مطبوعاتی ارشاد مشغولم. مقدمات اجرای چند پروژه را فراهم کرده ام که برای به انجام رساندش باید خودم پیگیری کنم، اولین دوره ی جشنواره ی مطبوعات، تاسیس باشگاه روزنامه نگاران، ادامه ی برگزاری نشست های دوره ای با مدیران  مطبوعات، ایجاد سازمان نظام صنفی روزنامه نگاران ،تاسیس موزه ی مطبوعات و… کلام مرا قطع کرد و گفت: «ظرفیت صدا و سیما با هیچ جای دیگر، قابل مقایسه نیست. خیلی از ایده های مورد نظرتان را آنجا می توانید دنبال کنید.من به همکاری و کمک شما، نیاز دارم.» اما من همچنان اکراه داشتم.چند روز بعد، با انتشار حکم انتصابش در اتاق ریاست سازمان در ساختمان  شیشه ای ،همان جای محمد هاشمی ،مستقرشد. تماس های لاریجانی و جلسه از پی جلسه برای مشورت در باره ی راهبردها و رویکردهای تازه ، در عمل مرا درگیر آن سازمان می کرد. همزمان معلوم شد که  جایگزین او در وزارت ارشاد ،مصطفی میرسلیم است و این، با شناختی که از خاستگاه فکری و دیدگاه های سیاسی و فرهنگی میرسلیم داشتم، عامل انگیزنده ای شد در تصمیم به کناره گیری از معاونت مطبوعاتی .البته، آقای میرسلیم به آسانی زیر بار قبول استعفای من نمی رفت.سرانجام از اوایل سال ۷۳ به عنوان «معاون سیما» مشغول به کار شدم. پستی که در تشکیلات آن زمان صدا و سیما وجود نداشت. در واقع، تاسیس معاونت سیما با حضور من، شکل گرفت. نوع برخورد و رابطه و رفتار آقای لاریجانی با من فراتر از روابط متعارف یک  رییس با معاون خودش بود.  فروتنانه، خویشتندارانه، با گارد باز و البته حمایت گرانه. چندی نگذشت که حکم و عنوان بالاتری به من داد: «قائم مقام رییس سازمان، در امور سیما». لابد برای این که دیگر بخش های سازمان، برای تمکین و همکاری، حساب کار دستشان باشد.
۲- قرارمان چه بود؟
اگر بخواهم چشم انداز مورد نظرم را که آقای لاریجانی نیز با آن موافق بود، در یک عنوان کلیشه ای بازگو کنم، این بود: « صدا و سیما باید رسانه ی ملی همه ی ایرانیان باشد». این چشم انداز، ایجاب می کرد که هم در بخش های سیاسی و خبری، هم در بخش های تولیدی و برنامه سازی، نوعی نگرش  و رویکرد غیر دستوری، حرفه ای ، روادارانه ، فراجناحی و فرابخشی ( مستقل از قوای سه گانه و دیگر نهادهای حکومتی) مد نظر باشد. من در نخستین مصاحبه ام با رسانه ها از «سلیقه ی ملی» سخن گفتم. قرار بود در فضای جامعه ی همچنان دست به گریبان پیامدهای روانی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی دوران جنگ ،طرحی نو در انداخته شود که نتیجه اش ایجاد و تحکیم امیدواری به آینده ی بهتر، زندگی دلنشین تر، حضور متنوع تر گرایش های متفاوت اندیشگی و فرهنگی و سیاسی باشد.قرار بود ، کیفیت حرفه ای در تولید و پخش برنامه ها فدای گسترش کمیتی و شتابزده نشود. قرار بود جدول برنامه های صدا و به ویژه تلویزیون از حال و هوای یکنواخت شده و شبه نظامی و کلیشه ای و کسالت بار که شاید اقتضای دوران جنگ بود، تغییر کند. برخی گروه های تولیدبرنامه در شبکه ی سراسری وابسته به نهادهای نظامی و شبیه آن بودند، : گروه تلویزیونی سپاه، گروه تلویزیونی ارتش، گروه تلویزیونی قوه ی قضاییه، گروه تلویزیونی جهاد سازندگی ! قرار بود به تدریج، شبکه های تازه ای ایجاد شود و البته هریک هویت و ترکیب و شکل و شمایل متفاوت و خاص خود را به تناسب مخاطبان هدف، داشته باشند. و خیلی قرار های دیگر با این هدف که شبکه های تلویزیون پاسخ دلچسب و قابل اعتنا و مورد اعتمادی بشوند برای نیازهای گوناگون فرهنگی، هنری، سیاسی ، سرگرمی و رسانه ای همه ی مردم ایران .قرار بود میزگردهای زنده و چالشی برای بحث و گفتگو پیرامون موضوعات اندیشگی و سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و مسایل پیش روی جامعه برگزار کنیم. با حضور تیپ ها و گرایش های گوناگون .
بی انصافی ست اگر تغییر و تحولات شکلی، محتوایی، ساختاری و البته کمیتی که در آن دوره رخ داد، نادیده گرفته شود. تا سال ۷۳، تلویزیون ایران، تنها دو شبکه داشت. شبکه ی « یک » که هر روز از ساعت ۴ بعد از ظهر آغاز و تا ۱۲ شب  پخش برنامه داشت و شبکه ی ۲ نیز که عمدتا برنامه های آموزشی و برنامه ی کودک و  گاه یک سریال داشت و تا ساعت ۱۱ شب. همین. اما به سرعت، برنامه های شبکه یک، بیست و جهار ساعته شد، شبکه ی دو نیز از حصر پایان ساعت ۱۱ شب به درآمد.شبکه سه که مقدمات تاسیس آن پیش تر فراهم شده بود، با گرایش ورزش و جوانان گسترش یافت، شبکه ی ۵ برای تهران بزرگ و شبکه ی چهار به عنوان دریچه ای برای ارتباط اندیشگی با مخاطبان خاص و فرهنگی تر، راه اندازی شد. کانال های شبکه ای جام جم نیز برای ایرانیان و پارسی زبانان خارج از کشور، تاسیس شد. برخی از برنامه های مورد نظر البته به اجرا درآمد. حتی خودم اجرای چند برنامه ی گفتگو با حضور مدیران مطبوعات سراسری را که از گرایش های متفاوتی بودند برعهده گرفتم تا راه را باز کنم.اما با این همه ، پس چه شد که من از همان نخستین سال حضور در سیما ، احساس کردم که : «خود غلط بود آنچه می پنداشتم»؟ و سرانجام، تصمیم به کناره گیری گرفتم.
۳- گام های جدایی
نخستین جرقه ی جدایی من از سیما زمانی زده شد که نشانه های آشکاری از تنگ نظری های سیاسی ،ایدئولوژیک دیکته شده ، سر و کله شان پیش پای برنامه ریزی های ما برای تولید برنامه ها، پدیدار شد. این که : فلان اشخاص در برنامه ها دعوت نشوند، برای فلان موضوعات یا فلان قشر، نقش برجسته تری در نظر گرفته شود، به نیروهای به لحاظ حرفه ای میان مایه اما با گرایش خاص سیاسی و مورد تایید، فرصت بیشتری برای تولید برنامه ها داده شود، پخش تصویری اجرای کنسرت های مجوز دار و نمایش سازهای موسیقی، محدود و سپس ممنوع شود و خلاصه باید ها و نبایدهایی که دستکم از نظر من موجب کاهش مقبولیت حرفه ای رسانه بود. اما دومین تیر زهرآگین بر خیال خام من زمانی زده شد که احساس کردم به تدریج صدا و سیما از نظر برخی نهادهای اطلاعاتی و امنیتی همچون یک ابزار ،مورد توجه و استفاده قرار گرفته است. «برنامه هویت» نمونه ای مشهور از این دست است. برنامه ای که به کلی در خارج از سازمان، فراهم شده بود و به رغم مخالفت من برای پخش آن در جدول برنامه های سیما ، سرانجام از سوی معاونت سیاسی سازمان و در یکی از باکس های متعلق به آن معاونت روی آنتن رفت. در قضیه ی پافشاری برای پخش زنده ی  محاکمه های آنچنانی شهردار وقت تهران و برخی شهرداران مناطق تهران نیز، این رویکرد «ابزاری شدن رسانه » برای هدف های خاص سیاسی را احساس کردم. اما تیر خلاص را در برهه ی فعالیت های تبلیغات انتخاباتی صدا و سیما ،پیش و در جریان برگزاری انتخابات دوم خرداد سال ۷۶ تجربه کردم. گزافه نیست اگر بگویم که صدا و سیما دستکم در سطح مدیریت عالی و راهبردها و برنامه های هدایت شده اش ، به عنوان بخش رسانه ای یک کاندیدای خاص عمل می کرد.بی هیچ تعارف و پروا. از هر ظرفیت ممکن در برنامه های خبری، تحلیلی، سیاسی و فرهنگی برای تخریب رقیب اصلی کاندیدای خاص و به نفع او، بهره گیری شد. هرچند، گاه مصداق نقض غرض ! برآیند افکار عمومی، از هوشمندی و شعور سیاسی زیرکانه ای برخوردار است. برای من اما آن وضعیت چیزی شبیه رونمایی از عالم برزخ بود و تماشای پس و پنهان ماجراها.
۴- و سرانجام، روز وداع با سیما
دخالت های روز افزون در رویکرد سیاسی و فرهنگی سیما و انتظاراتی که هیچ نسبتی با نگرش رسانه ای من نداشت، سرانجام در پی بهانه ای که مدت ها بود دنبالش می گشتم مرا به نگارش نامه ای تفصیلی برای کناره گیری از مسوولیت سیما رهنمون شد. تصمیم قطعی ام را گرفته بودم.استعفانامه ام، ابتدا از سوی آقای لاریجانی با مخالفت روبرو شد اما با وجود گفتگو های مفصل و پافشاری ایشان، در حالی که وی هیچ جایگزینی در نظر نداشت، با اکراه و دلخوری، پذرفته شد.روزی که قرار بود در سالن بزرگ مرکز همایش های صدا و سیما، مراسم تودیع من برگزار شود، به دفتر آقای لاریجانی رفتم که به اتفاق به سالن برویم. من ،حال و هوای سرخوشانه ای داشتم و ایشان بسی اندوهگین و نگران. هرگز فراموش نمی کنم این خاطره را که با لحنی به رنگ و بوی آرزوهای بی شیله پیله گفت : «آقای پورنجاتی،الان همه در سالن همایش ها منتظر حضور من و شما هستند. بیایید خرق عادتی کنیم. شما از تصمیم به استعفا منصرف شو. مراسم را به جای تودیع، به معارفه ی مجدد تان تبدیل می کنیم» و من خندیدم و پاسخ دادم : بهتر است زودتر برویم که خلق الله بیش از این منتظر و معطل نمانند.
سالن همایش ها پر بود. آقای لاریجانی در سخنرانی اش همان پیشنهادی را که در اتاق خود داده بود، تکرار کرد. من زیر نگاه سنگین و صمیمی همکارانم که فراتر از رابطه ی اداری با بسیاری شان رابطه ی دوستی و صمیمیت داشتم، احساس دوگانه ی غرور و شرمساری داشتم.پس از ایشان، برخی از مدیران ارشد سازمان و همکارانم در سیما  نیز در سخنان خود از سر لطف مرا نواختند. مراسم تودیع من از سیما، بی آن که شخص خاصی به عنوان معاون بعدی معرفی شود، پایان یافت. تا ماه ها بعد، سیما را شخص آقای لاریجانی سرپرستی می کرد. روز کناره گیری من از سیما، روز تلخ و شیرین جدایی از همکاران خوب و کار بلد از یکسو و وداع با رسانه ای سترون شده از سیاسی کاری و ابزار شدگی برای یک گرایش خاص سیاسی بود. خلاص شدم.

چالش ترس و شرم در مصاف بیماری

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیماری را نباید انکار یا حتی پنهان کرد.یعنی نه می توان نادیده اش گرفت و نه از سر لجبازی به آن بی اعتنایی کرد . دست از سر آدمی بر نمی دارد. هرچه باشد و به هر غلت. جسمی باشد یا روانی ، موضعی باشد یا سیستمی. تفاوتی ندارد.هرچه دیرتر به صرافت درمانش بیفتی، سخت جان تر می شود و جانکاه تر. این ها که اشاره رفت،بدیهیات اولیه اند. هرکس با درک و شعور معمولی نیز این ها را می داند.پس چرا برخی به جای پذیرش بیماری ، یا به کلی انکارش می کنند یا به هر شگردی می کوشند، پنهانش کنند؟! من از میان دلیل و علت های گوناگون، دو عامل را با اهمیت تر می دانم : ۱- ترس ۲- شرم.
برخی از پذیرش بیماری می ترسند چون نگران چگونگی فرایند درمان و پیامدهای احتمالی آنند. همه ی بیماری ها که در قواره ی یک سرماخوردگی ساده یا دندان درد نیست. تازه همین ناخوشی های ساده و دم دستی نیز، گاه کلی ماجرا دارد تا بهبودی. چه رسد به بیماری های نیازمند به جراحی و حتی گاه، قطع عضو. و اگر در گروه ناخوشی های روانی باشد که فرایند درمان، پیچیده تر و طولانی تر هم می شود، گاه تا مرز بستری و شوک . ترس از بیماری، گاه خطرناک تر و کشنده تر از خود بیماری ست. این است که برخی،از ترس مرگ، می میرند.
اما علاوه بر ترس، گاهی شرم ( به مفهوم و معنایی گسترده تر از کم رویی و خجالت یا حتی حس تابویی) ، عامل انکار یا پنهان سازی بیماری می شود. بیمار، احساس می کند با پذیرش و آشکار سازی بیماری اش دچار نوعی فروپاشی یا رسوایی اخلاقی و ارزشی می شود و از ستیغ چشم و دل دیگران با سر به ژرفای بی اعتباری و پستی سقوط خواهد کرد . این است که به خیال خود، حفظ ظاهر می کند و آبروداری. غافل از این که با  پس انداختن قبول واقعیت و اقدام برای درمان – که چه بسا اگر به هنگام باشد، ره به بهبودی و سلامت خواهد برد – اسب فاجعه را چهار نعل می تازد به فرجامی  بی برگشت.
اینک با چنین تابلویی از « چالش ترس و شرم در مصاف بیماری» نیم نگاهی به احوال جامعه و کشور و ساختار اداره کننده ی بخش های گوناگون کشور بیندازیم.اگر پیامدهای بی اعتنایی به بیماری فردی ، دست بالایش بر سر خود شخص و بستگان نزدیک او آوار می شود، اما بیماری اجتماعی همچون بختک، گریبان سرنوشت ملت و کشوری را می چسبد. خواه بیان این نکته کسانی را دلخور کند یا نه، اما واقعیت این است که نه تنها در این سال ها بلکه از همان آغاز شکل گیری جمهوری اسلامی، همواره سایه ی «ترس و شرم» در برخورد با پذیرش و درمان بیماری های خرد و کلان ، شخصی و شخصیتی، فردی و نهادی ،همه در عرصه ی عمومی، عامل انکار یا پنهانکاری یا کوچک نمایی آنها بوده است. با نام هایی مستعار،از این دست : پرهیز از سیاه نمایی، خودداری از تضعیف نظام، ندادن بهانه به دشمن و… می دانید ریشه ی نظری چنین رویکردی چه بوده است؟ پاسخ دو کلمه ای اش: « قدسی کردن» همه چیز٫ نگاهی به دست و دل بازی و فراوانی در کاربرد واژه ی «مقدس» برای بسیاری از امور عرفی و بشری بیندازید تا حساب کار دستتان بیاید. چیزی که مقدس شد، دیگر بدون وضو نمی توان اسمش را بر زبان آورد چه رسد به این که از بیماری و ناخوشی و ناتوانی و نارسایی و کژ و کوژی و اشتباه – حتی سهوی و ناخواسته – اش سخن به میان آوری.انگاری نوعی عصمت بی نام نشان گرداگرد آن حلقه زده که اگر بگویی فلان جای کار،نادرست و ناحق و نارواست یا به لحاظ تخصصی ایراد دارد، عرش باورهای مردم می لرزد، لابد! این است که  اگر در گوشه ای از روزنامه ای حتی به اشاره خبری هشدارگونه داده شود از نشانه های وجود یک آفت یا بیماری، به جای آن که اورژانس دستگاه های درمانگر، برای انتقال بیمار و درمان او وارد عمل شوند، حتی اگر نیاز به جراحی دارد، سراغ آن هشدار دهنده می روند که چرا سیاه نمایی؟!  جالب است که  نظام های سیاسی  توسعه یافته ی عرفی در جهان نیز با انواع بیماری و ناخوشی و چالش های گوناگون سیاسی و اجتماعی و اقتصادی دست و پنجه نرم می کنند و شیپور رسوایی فساد بالاترین مقام های حکومتی شان در گستره ی افکار عمومی نواخته می شود و سرو کارشان به دادگاه و زندان می کشد اما بنیان ساختار سیاسی شان تکان نمی خورد. چرا آنجاها از ترس و شرم در مصاف بیماری های عفونی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی خبری نیست؟
مهم ترین پیامد این الگوی برخورد از موضع « ترس و شرم» با بیماری های گوناگون در کشور ما ،علاوه بر وخیم تر شدن و متاستاز دادن و فراگیری سیستمیک و سخت تر و پرهزینه تر شدن درمان ، گره خوردن زلف  بنیان باورها و ارزش های مورد قبول مردم به امور اعتباری است و نومیدی از تاب و توان کالبد جامعه و ساختار سیاسی آن برای بهبود و بازیابی سلامت . شاید برخی در پاسخ این نوشته فهرستی بالا بلند از پیگیری های برخی دستگاه های نظارتی و برخوردهای قاطع دستگاه قضایی با متخلفان و مفسدان ارائه دهند. اما، واقعیت این است که بسیاری از این ها مصداق «نوشدارو پس از مرگ سهراب» است. رفتاری از جنس واکنش های برانگیخته از تب و تاب های مقطعی و به اصطلاح، اقدام ضربتی. بگذریم که متاسفانه در برخی از همین نمونه های برخورد نیز رد پا و نشانه هایی از یک بام و دوهوا و ملاحظات سیاسی و جناحی می توان یافت.
به گمان این قلم، نخستین گام برای خلاصی از چالش «ترس و شرم» در برخورد با بیماری های گوناگون موجود در ساختار و سازوکارها و عملکرد دستگاه های اداره کننده ی کشور این است که با فرضیه ی «قدسی بودن» وداع کنیم و بپذیریم که هیچ شخص حقیقی یا حقوقی، مصون از خطا و کژراهه و فساد و بیماری نیست.درست بر عکس آنچه تا کنون گفته ایم و القا کرده ایم و خودمان هم باورمان شده که : جامعه ی ما، نظام ما، متولیان ما، سازو کارهای اداره ی کشورما، از اساس، تافته های حریر بافته ایست سوای همه ی عالم که در آن اثری از کژ و کوژی نخواهی یافت! و گام دوم این است که از افشای بیماری ،دچار ترس و شرم مرگ یا رسوایی نشویم.
با چنین رویکردی، درمان بیماری را به تشخیص و صلاحدید پزشک متخصص واگذار خواهیم کرد، نه کسی که در ماله کشی و «خاطر مبارک آسوده» گویی، خبره است. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید

آدم ها و جاده ها

آدم ها و جاده ها

جاده ها، خیابان ها و کوچه ها، همه برای رفتن و رسیدن آدم هاست از جایی به جای دیگر. جاده ها البته مقصد نیستند اما گاه در سرنوشت مقصد ،بسیار اثرگذارند. جاده حتی اگر بی انتها باشد – که نیست – اما برای همه و تا مقصد های گوناگونی که دارند، لابد به یک اندازه نیست. یعنی باید هم اینطوری ها باشد. جاده باید به آدم ها این مجال را بدهد که مقصدشان را تا هرجا که خواستند در نظر بگیرند، کوتاه یا بلند،دور یا نزدیک .گاه، چه بسا دلشان بخواهد، غقل شان بگوید، تجربه شان رهنمون شود که اندک توفقی کنند به تامل ،پیش از رسیدن به مقصد. چه بسا از بیخ و بن، به کلی – به هر دلیل  تازه یافته یا علت نوپدید – منصرف شوند، تصمیم بگیرند راه آمده را بازگردند.همیشه هم نه برای تغییر مقصد بلکه گاه برای انتخاب جاده ای شناخته شده تر، هموارتر، امن تر، با صفاتر و البته نزدیک تر به مقصد.
جاده اما برای برخی مصداق «یک بار برای همیشه» است. مقصدشان نیز٫ انگاری نوعی «تقدیر سیزیف وار». چه بسا در کمال آرامش و رضایت، در اوج خونسردی – از آن دست خونسردی های حسرت انگیز که گاه لج آدم در می آید – برای همه ی عمر، سرشان را پایین می اندازند و در جاده ای از پیش مقرر ، به سوی مقصد می شتابند. تا وقت آن سرآید. گاه تنها مرگ است که  پایان جاده شان می شود و میعاد مقصدشان.
هیچ لزومی ندارد که برای نامگذاری این جور آدم ها از واژه های ناروا و تحقیر کننده ،گرچه خیلی هم رایج باشد، استفاده کنیم: ارتودکس، متحجر، خشکه مقدس، سخت سر یا حتی اصولگرا. اینان حالشان خوب است و عالم را آب ببرد، آنان را خمار خواب، خواهد برد. کمتر کسی را یارای گفتگوست پیرامون جاده و مقصدی دیگر با این جماعت. چون مشت های گره کرده ی ذهن و روح و روانشان،حاضر یراق است  و پابه رکاب. برای به چوب تکفیر و برچسب زنی نواختن هر کس که حتی اندکی پیرامون مقصد و جاده اش ،چون و چرا کند!
انگاری با خدای آنان شوخی کرده باشند. تجدید نظرطلب، بریده ، واداده ، پشیمان،عافیت جو، لقب های محترمانه ایست در فرهنگ و باور وفاداران به  پارادایم «یک بار برای همیشه، یک مقصد و یک جاده »
اما خواه دلخور شوند و کژتابی کنند و کار به جاهای باریک تر هم برسد یا دندان سر چگر بگذارند و به روی مبارکشان نیاورند، بیشینه ی آدم ها در حال ارزیابی مدام جاده و مقصدند. هم بسی مقصدها را از نو می کاوند و جاده ها را نیز٫ نه تنها نقص و عیب نمی دانند که اگر « راه طی شده » متضمن مقصد و مقصود نیست ، متوقف شوند، برگردند، راه تازه ای بجویند بلکه این تجدید نظر و تغییر رفتار را حق طبیعی و نشانه ی عدم اعتیاد و خودآگاهی و آزادگی می دانند. جاده ی یکطرفه که هیچ امکانی برای تغییر مسیر یا بازگشت از مسیر خلاف مقصد مداشته باشد، بزرگ ترین دشمن آدم است.
می گویم «جاده ها و آدم ها » و مقصودم منحصر و محدود به فرد یا حتی یک جمع و جماعت نیست. در قواره ی یک جامعه ، یک راهبرد فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و نیز یک ساختار مدیریت کلان و کلیت یک نظام سیاسی نیز ،قاعده ی عقلی و عرفی و تجربه شده در تاریخ دیرپای بشر، همین است.
اشتباه نشود. من از آنومی و بی هنجاری و قیقاج رفتن های هوا هوسی و احساسی و برانگیخته شده از موج های هرزه گرد ،سخن نمی گویم. سخن این نوشته، شکستن تابوی « یک بار برای همیشه ، یک جاده ،یک مقصد» است . تابویی که گاه زیر نقاب «پاکدینی و اصولگرایی و انقلابی مابی و حرف مرد ، یکی ست» پنهان می شود. این حق طبیعی و عقلایی آدم هاست که خود را گروگان جاده های بی برگشت و یکطرفه و گریز ناپذیر نکنند. برای رفتن به سوی مقصد، راه بهتری جستجو کنند.  نیم نگاهی به جاده ها ی بزرگراهی دور و بر ، دور و نزدیک بیندازید. هر لحظه مجال تصمیم برای تغییر مسیر و مقصد یا دور زدن و توقف ،فراهم است. آدم ها ،گروگان جاده ها نیستند.

عیدی، سررسید یا کتاب

هر آدم عاقلی می داند که کتاب،یک “موجود عجیب الخلقه” ی بی مصرف و پرافاده ایست که نگو و نپرس٫تنها کاربردی که دارد این است که به درد خواندن می خورد و چیزی فهمیدن.همین! مهم نیست که با چه انگیزه ای و برای چه نتیجه ای. مهم این است که کتاب،خواهی نخواهی و معمولا بدون اجازه وهماهنگی خواننده اش،کارهایی با آدم می کند که گاه کلی بر سرنوشت بشریت تاثیر می گذارد و نکته ی جالب قضیه اینجاست که این موجود “آب زیرکاه”،اصلا و ابدا به روی خودش هم نمی آورد که چه بلایی به سر آدم ها آورده در طول تاریخ و عرض جغرافیا!
کم بلایی نیست، افزایش فهم و آگاهی و بالارفتن شاخک های حسی و پایین آمدن آستانه ی تحریک وکنجکاوی انسان در برابر آنچه دور و برش می گذرد.کاری می کند این “مظلوم نما”- کتاب که آدم،تبدیل می شود به یک فضولباشی.که تا از ته و توی هرچیزی سر در نیاورد ول کن ماجرا نیست!
با این وصف،خودش را با هزار ادا و اطوار،در پوشش “رمان و شعر و ادبیات و دانش و فلسفه و آداب واخلاق اجتماعی و مدنی و هزارنقش دیگر”، در دل انسان جا می زند به عنوان “یارمهربان”!
کاربرد دیگری جز این مزاحمت ها که اشاره کردم ندارد،”کتاب”. نه می شود از آن به عنوان چرکنویس( یا پیش نویس) استفاده کرد،نه حتی قد و قواره اش به درد خمیر کردن و مقواسازی می خورد.(مگر مشمول لطف سانسور شده باشد) و نه حتی می توان روی هم گذاشت و به جای چارپایه از آن استفاده کرد یا برای سرگرمی نونهالان شیطون، جلوی آنان گذاشت که با مداد رنگی، خط خطی اش کنند تا مادر به کارش برسد.
از همه مهم تر این که هیچ خاصیتی برای”هدیه دادن” ندارد.کتاب هم شد “کادو”؟! به جای ایجاد حس سپاسگزاری و خرسندی در وجود مبارک آن کس که هدیه اش می گیرد،ایجاد انزجار می کند. آنتی پاتیک است. بی خود نیست که بیشتر مردم، به ویژه مشتریان بنگاه های اقتصادی و مؤسسات و شرکت ها وحتی برخی مدیران و کارکنان نهادهای عمومی به جای کتاب، “سررسید”هدیه می دهند که هم خیلی “وزین” است هم بسیارسودمند و به ویژه تو دل برو هم هست. از همه مهمم تر این که نه تولید و نه مصرف”سر رسید” نیاز به حتی یک نخود “فسفر یا هرگونه ماده ی گرانقیمت” ندارد.
پس،زنده باد “سررسید”!
من به عنوان یک دریافت کننده ی حرفه ای و معتاد به “سررسید” که هر سال، یکی دو ماه مانده به نوروز،چندین سررسید از اینجا و آنجا برایم هدیه می فرستند و از شما چه پنهان عزا می گیرم که با این موجودات نجیب،چه کنم که دوستان ارسال کننده به تریج قبایشان برنخورد،فروتنانه از همه ی “عزیزان سررسید هدیه کن”،خواهش می کنم همچنان به همین شیوه ادامه دهند ویک وقت دچار انحراف به راست و چپ نشوند که به جای سررسید، کتاب هدیه بدهند.البته، به یک شرط:
ذره ای احساس مسؤولیت یا دغدغه برای افزایش آگاهی و اعتلای فرهنگ جامعه ایران به وجود مبارکشان راه ندهند! مرسی
احمد پورنجاتی ۴/۱۰/۹۳

سلام،دوست افغانی من!

سلام،دوست افغان من!

مهرماه سال ۱۳۵۱ خورشیدی.نخستین باربود که با یک شهروند افغان دوست می شدم.ترم اول تحصیل دردانشکده دندانپزشکی دانشگاه تهران. من از شهرستان آمده بودم وتهران،پایتخت آن سال ها ی کشورم ایران،در نظرم شهری بزرگ و پرهیاهو بود واز شما چه پنهان،اندکی بیگانه! آدم است دیگر.گاه حتی در بزرگ ترین شهر کشور خودش نیز،شاید برای نخستین بار،احساس غربت و تنهایی کند.
آن روزبرای انتخاب واحد درسی به اتاق مدیرآموزش دانشکده رفته بودم .جوانی خوش سیما و تر و تمیز و مرتب،دو گام به سوی من آمد.هماهنگی رنگ طوسی کت و شلوار وکراواتش هنوز در خاطرم مانده و آهنگ صدای مردانه اش:
“درود بر شما. من… هستم از افغانستان. هم دوره ی شما”
کمی جاخوردم.نه از این که کسی از کشوری دیگر برای تحصیل به دانشگاه تهران آمده.فراوان بودند آن سال ها دانشجویان بورسیه ازکشورهای گوناگون،از مصر،لبنان، کویت،شرق آسیا در رشته های گروه پزشکی و فنی و مهندسی وحتی از برخی کشورهای اروپایی برای تحصیل دررشته های ادبیات فارسی و فلسفه در دانشگاه تهران.
شگفتی من ازاحساس نوعی یگانگی و خویشاوندی بود در ضرباهنگ واژه ها و پیوند نگاه ها، با آن دانشجوی افغانی که در همان چند لحظه آشنایی،در همان یک جمله ی کوتاه، تمام وجودم را فراگرفت. آن لحن و لهجه ی شیرین پارسی اش. با رنگ و بوی رهاوردی از″خراسان تاریخی، از هرات و بلخ”!
انگاری داشتم با “شهید بلخی” با “بیدل دهلوی” با “احمد جامی” و از همه مهم تر،با “فردوسی” سخن می گفتم. جوانه ی احساس خویشاوندی من و افغانی،از همان روزهای دوستی با همکلاسی خوش پوش افغانم،شکفته شد.
دوست افغانی من،اکنون سالیان سال است که با دانشنامه ی دکتری دندانپزشکی از دانشگاه تهران،از ایران به سرزمین خود بازگشته اما هرگز آهنگ نوای خویشاوندی پارسی اش از گوش و دل من بیرون نرفته است.
ریشه های مشترک،نمی توانند به ساقه ها و میوه های خود بی اعتنا باشند؛
درست است که افغانستان نام کشوری دویست ساله است اما،جای جای این سرزمین رنگارنگ،با نام ها و نشانه های آشنا،در همه ی فرهنگ و ادبیات و تاریخ مشترک “من و آن دوست افغان” همچون شیر وشکر آمیخته و جاری شده است. کابل، زابل، سمنگان،بلخ،البرزکوه،معبد نوبهار،نیمروز و هیرمند و بسیاری نام ها که هزار سال پیش ازاین در شاهنامه ی فردوسی از آن ها یادشده،حکایت “شناسنامه ی مشترک” من و دوست افغانی من است،بی گمان!
من آنگاه که در کتابخانه ی شخصی ام به سراغ شاهنامه می روم،برایم “دکتر اسلامی ندوشن” و “دکتر محمد جعفر محجوب” و “دکتر حمیدیان” و “دکتر محمد بقایی ماکان” و “دکتر میرجلال الدین کزازی” – همه ایرانی-به خاطر کوشش ها شان برای پژوهش در شاهنامه به همان اندازه گرامی و ارجمندند که: “احمد علی کهزاد” و “غلام فاروق نیلاب رحیمی” و ” عبدالحی حبیبی” و “عبدالرحمن محمودی”و “محمد حیدر ژوبل” و ” “رازق رویین” و “عبدالرزاق فرهادی”و “محمد یونس طغیان ساکایی” که همه افغانی اند.
این است که من،هیچگاه افغان را در کشورم ایران،بیگانه ندانسته ام. نه آن سال ها که افغانستان،کشوری آرام و بی دغدغه بود و من وآن دوست افغانم،همکلاسی دانشکده ی دندانپزشکی دانشگاه تهران بودیم و نه بعدها که برادران و خواهران افغانم از بد حادثه اینجا به پناه آمدند، به نام مهاجر!
مهاجرت ناخواسته و برخاسته از نابسامانی های سیاسی ،همواره در همه جای جهان،گریبان شهروندان بسیاری از کشورهای آسیب دیده از جنگ و ناامنی و خشونت را گرفته است. مردمان ما نیز در دوران جنگ تجاوزکارانه ی عراق با ایران،طعم تلخ و ناگوار مهاجرت ناخواسته را چشیده اند.
داوری ناسزاوار و غیر منصفانه ایست اگر کسی ادعا کند که:
۱- همه یا بیشترایرانیان از حضور مهاجران افغان در ایران، ناخرسند بوده اند یا آنان را میهمان ناخوانده و مزاحم دانسته اند و آنان را دوست نمی داشته اند و با آنان رفتاری ناشایست و نامهربانانه داشته اند؛
۲- همه یا بیشتر افغان های مهاجر در ایران،انسان هایی بی تعهد و شرور و قاچاقچی و بزهکار بوده اند و بنابراین باید از ورودشان جلوگیری کرد و به حضورشان در ایران پایان بخشید.
این دو ناداوری در واقع دو روی یک سکه است: نفی خویشاوندی تاریخی،فرهنگی”ایرانی و افغانستانی”!
نباید به هیچ کس،اجازه دهیم که شناسنامه و شجره نامه ی مشترک ما را داغ باطله بزند.
من و دوست افغانم، گرچه از فاصله ی فرسنگ ها، در همه ی فراز و فرودهای آن سال های سخت،همواره از حال هم با خبر بوده ایم.برای یکدیگر غمگساری کرده ایم .
ایران من،ایران او نیز بوده است. افغانستان او،افغانستان من نیز٫پس چرااینک که هم اینجا و هم آنجا، چشم انداز های درخشان تری نسبت به گذشته های تلخ،پیش روی ماست،دستان یکدیگر را به مهر و یاری،نفشاریم؟!
آه.که چه حس غریب و حسرت انگیزی در درونم شعله کشان است،اینک برای سفر به دیار دامنه های “البرزکوه” در ولایت بلخ،برای گلگشت در سمنگان و مزار شریف و قندهار و کوچه پس کوچه های کابل و همسفر شدن با جاری “هیرمند “خروشان!
نوروزسال ۱۳۹۴ خورشیدی را به پاس عهد دیرین با خویشاوندان تاریخی و فرهنگی ام،با مردمان سخت کوش و با فرهنگ افغانی و با آن دوست همکلاسی دوران دانشکده ام،”دکتر…” سرآغاز فصلی تازه میکنم برای سلام دوباره به شمایان:
خجسته باد روزگارتان،دوستان افغان من!
احمد پورنجاتی.تهران. واپسین روزهای اسفند ۱۳۹۳

*ویژه نامه نوروزی سال ۹۴ روزنامه شرق برای افغانستان

گفتگو با روزنامه شهروند

* مبحث حقوق و تکالیف شهروندی جزیی از مفهوم کلی”شهروندی”است. برای شروع گفت و گو لطفاً معنای شهروندی را توضیح دهید.
شهروندی یکی از مفاهیم دنیای مدرن است. با بررسی تعابیر موجود در سنت جامعه خود و حتی دیگر جوامع پیشامدرن درمی یابیم که بسته به شرایط اجتماعی و مختصات فرهنگی هر جامعه، آحاد یک واحد اجتماعی که کشور یا دولت شهر نامیده می شد، در مناسباتشان با هم و به ویژه با ساختار قدرت، موقعیتی داشتند و آن مناسبات با توجه به ماهیت آن موقعیت، نامگذاری می شد و البته افزون بر آن، لایه های مختلف جامعه یا به اصطلاح طبقات اجتماعی از مزایا و شرایط متفاوت نیز برخوردار بودند. ولی در دنیای مدرن مقوله شهروندی به مفهوم تعلقی است که به صورت دو جانبه بین کسانی جریان دارد که هم به لحاظ حقوقی و هم از نظر احساسی خود را متعلق به محدوده جغرافیایی، فرهنگی و اجتماعی خاصی به نام یک ملیت می دانند و چیزی فراتر از تعلق حقوقی صرف است. یعنی امکان دارد کسی تابعیت یک کشور را بپذیرد و به طور طبیعی شهروند تلقی شود، ولی به واقع، احساس تعلق مفهومی و مضمونی شهروندی در او وجود نداشته باشد. به نظر من، احساس تعلق خاطر درونی، احساسی، عاطفی و همچنین احساس مسئولیت نسبت به وضعیت به مفهوم عام- یعنی چه وضعیت کلی آن جامعه و سرزمین و چه وضعیت اجتماعی و شهروندی- مهم تر و فراتر از مفهوم حقوقی آن است. البته پارادایم، پیش نیاز احساس تعلق خاطر است، یعنی هیچ انسانی نمی تواند نسبت به چیزی تعلق خاطر داشته باشد، مگر این که پارادایم حاکم بر آن چیز – خواه یک کشور باشد خواه یک انسان دیگر یا نظریه- را درک کرده باشد. بنابراین، دریافت درست و دقیق از مفهوم شهروندی با توجه به این که یکی از ویژگی های دنیای مدرن است که در آن همه چیز در مناسبات دو یا چند جانبه به صورت مشخص و شفاف تعریف می شود، عبارتست از تعلق خاطر همه جانبه احساسی، عاطفی و معرفتی نسبت به سرنوشت خود، سرزمین و متعلقات آن. البته پذیرش شهروندی بدین مفهوم، متضمن پیامدهایی است.
* آیا این پیامدها همان تکالیفند؟
پیامدها در واقع دربردارنده حقوق و تکالیفند. یعنی به نظر می رسد که این ارتباط دو جانبه نه تنها بین شهروندان و جامعه بلکه بین هر دو پدیده ای که به نحوی حتی به صورت اتفاقی در کنار هم قرار می گیرند، دست کم در فرآیند تکوین روابط اجتماعی دنیای مدرن تعریف می شود. مثلاً وقتی دو نفر از دو ملیت متفاوت به صورت اتفاقی در یک کوپه قطار قرار می گیرند و به سوی یک مقصد رهسپارند، نسبت به هم حقوق و تکالیفی می یابند. زمانی بحث حقوق طبیعی مطرح بودو بعدها حقوق بر مبنای قرارداد اجتماعی مطرح شد. این مقوله برخاسته از بنیان های اعتقادی و باورمندی ها است، ولی به عقیده من در جامعه امروزی گستره حقوق طبیعی و تکالیف موازی طبیعی به دلیل در هم تنیدگی روابط اجتماعی بسیار فراتر از گذشته است، به همین دلیل وقتی مفهوم شهروندی را می پذیرید، بلافاصله فهرست بلند بالایی از حقوق و تکالیف پیش رویتان قرار می گیرد.
* به نظر شما تعلق خاطر همه جانبه ای که بدان اشاره داشتید، در جامعه ما چقدر متجلی است؟
شاید نتوان در این مورد اظهار نظر کلی داشت. به عبارت دیگر، اندازه گیری تعلق خاطر در وضعیت های خاص امکان پذیر است. در شرایط عادی مهم ترین شاخص های تعلق خاطر عبارتند از این سه مورد: ۱- قانون پذیری: تمکین نسبت به قانون و مقررات هر کشور از سوی شهروندان، مشروط بر این که فرآیند قانونی شدن هر تصمیمی و قانون شدن هر قانونی وجاهت و مشروعیت حقوقی داشته باشد، نشانه ای از ارتباط همراه با تعلق خاطر شهروندان نسبت به جامعه و کشور است. بنابراین میزان فرار از قانون یکی از نشانه های عدم تعلق خاطر تلقی می شود. ۲- رفتار و عملکرد مردم در شرایط خاص مثلاً وضعیتی که به نوعی کشور، جامعه، مردم و دیگر شهروندان دچار شرایط ناخوشانید می شوند، بیانگر تعلق یا عدم تعلق آنان به جامعه است. در زمانی که بحران یا معضل از هر نوعی در جامعه به وجود می آید، ارتباط و چگونگی رویکرد شهروندان نسبت به مسئله و برخورد فعال یا منفعلانه آنان شاخصی است از این که چقدر این تعلق خاطر وجود دارد. ۳- بسته به هر جامعه مجموعه ای از بنیان های اساسی وجود دارد که به تعبیری هویت جامعه را شکل می دهند. یکی از مشخصه های تعلق خاطری که در مورد شهروندی اشاره کردم، در جامعه ای مثل جامعه ما این خواهد بود که باید نوعی پیوند فرهنگی و اخلاق و رفتار اجتماعی که مورد پذیرش اکثریت جامعه است، در مناسبات شهروندی متجلی گردد و پذیرفته شود. بنابراین یکی از عوامل قوام بخش شهروندی، احساس مسئولیت در نگهداشت هویت ملی و اجتماعی است. به نظر می رسد که این پایش و نگهداشت یکی از مقوم های شخصیت شهروندی مردم است.
* رابطه حق و تکلیف در عرصه شهروندی چیست؟ آیا مکمل یکدیگرند، در مقابل هم قرار دارند یا لازم و ملزومند؟
به نظر من تک پایه کردن مناسبات شهروندی چه بر تکلیف چه بر حق، هم زیان بخش است و هم غیر ممکن. می خواهم این نتیجه را بگیرم که رابطه حق و تکلیف به صورت کمّی یک موازنه نیست، یعنی لزوماً این چنین نیست که ما به تعداد حقوق، تکلیف داشته باشیم. از دیدگاه من، گستره حقوق شهروندان بسیار فراتر از تکالیف آنان به لحاظ کمّی است. اما در عین حال، مسئولیت ها و تکالیف شهروندی به لحاظ کیفی آنقدر مهم اند که می توان گفت پایش و استواری حقوق به شکل گسترده ای به پذیرش و تمکین در برابر تکالیف بستگی دارد و بنابراین از میان دوگانه های شما رابطه لازم و ملزوم را انتخاب می کنم. در واقع حتماً باید در کنار حقوق به تکالیف توجه کرد. به خاطر این که حق بی تکلیف، پدیده ای در خلاء و بسیار شکننده است. اگر بخواهیم با نگاهی امروزی به جامعه خود نگاه کنیم، باورم این است که در کنار مسئولیت ها و تکالیف، بخش بسیار گسترده ای از حقوق مصرح و پذیرفته شده شهروندان به دلیل ناشناخته ماندن و غفلت در استیفای آنها به نوعی دچار فراموشی شده و مورد توجه اعضای جامعه قرار نگرفته است. حق و تکلیف به طور طبیعی در فرهنگ شهروندی دو همزادند، البته در برداشت من اصالت با حقوق شهروندان است. چون پیش از این که انسان تکلیفی داشته باشد، نخستین حق طبیعی او که حق انتخاب می باشد، در مقوله پذیرش یا عدم پذیرش شهروندی به عنوان پیش نیاز مطرح می گردد. به همین دلیل حق نسبت به تکلیف، موقعیت پیشینی دارد. از اینجا نشان داده می شود که اصالت با حقوق است. البته برخی از اندیشمندان به دلیل تاکید بیش از حد بر مقوله حق که از قرن ۲۰ به بعد و نیز در اعلامیه حقوق بشر انجام شد، این نظر را بیان کردند که پافشاری بیش از حد بر حقوق، افراد را صرفاً مطالبه گر و بدون احساس مسئولیت بار می آورد. ولی به نظر من پدیده ای که اتفاق افتاد، واکنشی نسبت به تاریخ بالا بلند دست کم گرفتن حقوق انسان ها بود. معمولاً پس از چنین فرآیندی یک دوره اغراق یافته و افراطی مطالبه گری به وجود می آید. بیایید در عرصه حقوق گروه های مختلف اجتماعی مثلاً حقوق زنان صحبت کنیم. چرا یک نهضت فمینیستی در دوره ای به شکل خیلی جدی و تاکیدی، نه برابری طلبی بلکه نوعی ترجیح طلبی اتفاق افتاد که حتی نوعی تسویه حساب با اتفاقاتی بود که در گذشته تبعیض آمیز رخ داده بود؟ این مسئله ممکن است از نظر ارزش گذاری قابل نقد باشد، اما از جنبه تبیین، توصیف و تحلیل، اجتناب ناپذیر است. یعنی واکنشی است نسبت به رویداد افراطی دوران گذشته. مسئله حقوق و تکالیف نیز فرآیندی را طی کرده است. در آغاز جنبشِ توجه به حقوقِ انسان ها تاکید بیشتر بر این وجه بوده و در اعلامیه جهانی حقوق بشر نیز مرزهای محدود کننده حقوق، در همان جایی آغاز می شود که در حقیقت تکالیف انسان ها شکل می گیرد. برداشت من این است که اگر در جامعه ما در هر دو سوی ماجرا یعنی هم در عرصه حقوق شهروندان هم در قلمروی مسئولیت ها و تکالیفی که بر عهده دارند، کاستی هایی مشاهده می شود، در وهله نخست به این دلیل است که اصولاً روی مفهوم شهروندی به عنوان یک موضوع جدی مورد نیاز آنچنان که باید، فعالیت و کار فرهنگی انجام نشده است.
* این خلاء و کم کاری از کجا نشات می گیرد؟ به ساختار حکومتی باز می گردد یا خود شهروندان؟
به طور طبیعی و البته نه به درستی، هر دو سوی ماجرا یعنی هم حکومت کنندگان و هم حکومت شوندگان در همه جوامع و نه فقط در جامعه ما آسان طلب هستند. یعنی انگار از مزاحمت، تلاش و زحمت دل خوشی ندارند. حکومت کنندگان معمولاً از این که شهروندان با پرسشگری، جست و جوی حقوق و چون و چرا کردن در عدم تحقق حقشان، مزاحم تصمیمات دولت شوند، خرسند نیستند. حکومت شوندگان نیز در بسیاری از موارد ترجیح می دهند که بدون هیچ تقلا و تلاش و کوششی آنچه را که فکر می کنند مطلوب است، به دست آورند و البته این نامعادله یا معادله معیوب معمولاً به زیان شهروندان تمام می شود. مهم ترین کلید راهگشا این است که فرهنگ احساس شهروند بودن و افتخار به شهروند بودن در جامعه نهادینه شود. این احساس با این که بگوییم من ایرانی هستم، شناسنامه ایرانی دارم، در ایران زندگی می کنم، یا عضوی از جامعه ایرانم، خیلی فرق دارد. وقتی می گوییم”من شهروندم” با متجلی شدن تمام بار معنایی آن در گستره حقوق و تکالیف، احساس دیگری خواهیم داشت. مثل این که به یک فرد عادی گفته شود که صاحب شان و موقعیت خاصی شده است. در این صورت، همان انسان با همان بیولوژی و داشته های دانش، آگاهی، رفتار، اخلاق و عادات انگار ناگهان درباره کارهایی که باید انجام دهد و اموری باید از آنها پرهیز نماید، تامل و بازنگری می کند. به همین دلیل یکی از پیش نیازهای ترویج فرهنگ شهروندی، آگاه کردن و بیان مکرر این موضوع به مردم است که”آقا یا بانوی محترم، شما شهروند هستید”. بعد لابد می پرسند که این عنوان چه چیزی برای من دارد؟ آن وقت طبیعتاً باید مجموعه ای از حقوق و مسئولیت ها را پیش روی آنان قرار داد و به نظر من اگر چنین اتفاقی بیفتد، اساساً رویکرد تک تک انسان ها متفاوت شده و دست کم بخشی از رفتارهای ناهنجار خود را تصحیح خواهند نمود. به همین دلیل ترویج مفهوم شهروندی به طور خودکار و فرآیندی به تدریج نوعی فرهنگ و رفتار اجتماعی یا هنجارهای اجتماعی مشخص را تولید می کند و جامعه را در این روند به پیش می برد. البته به گواهی تجربه تاریخی و تکرار این تجربه همواره تحولات فرهنگی اجتماعی، خاستگاهی عمدتاً از درون جامعه داشته اند. البته طبیعی است که اگر اداره کنندگان جامعه به این مسائل توجه داشته باشند، هم کمک بیشتری خواهد شد و هم این روند، سرعت بیشتری خواهد گرفت. همچنان که این مسئله در جامعه ما بی نمونه نبوده و بستر سازی های مبتکرانه ای برای ارائه نقش به شهروندان در هر دو قالب حقوق و تکالیف از سوی متولیان امر فراهم شده است، مثل شوراها. ولی این که حرکتی به صورت بنیادین از درون جامعه آغاز شود و تعلق همه جانبه ای که در مقوله شهروندی مورد نظر قرار دادیم، شکل بگیرد، مابه ازای خارجی پیدا کند و به صورت یک فرآیند و جریان عمیق اجتماعی درآید، آنچنان که باید رخ نداده است. این اتفاق به صورت خلق الساعه محقق نخواهد شد.
* چه عواملی در تسریع و تسهیل وقوع این جریان موثرند؟
در پاسخ به این سوال می توانم بگویم که نقش گروه های مرجع و رسانه ها بسیار مهم است. اگر به مختصات جامعه خود توجه کنیم، به ظرفیت های بالقوه ای می رسیم که می توانند صاحب اثر باشند. به عنوان نمونه، اگر شبکه ای که به صورت نهادهای سنتی مذهبی فعالیت می کنند و با توده مردم ارتباط دارند، از منظر حقوق شهروندی با ادبیات خاص خود به شهروندان این پیام را منتقل کنند که چه مسئولیت ها و حقوقی دارند و چگونه باید کنشگرانه رفتار کنند، نتایج درخشانی حاصل خواهد شد. اگر از این ظرفیت استفاده شود، بی تردید تاثیر مشهودی از نظر فرهنگ سازی خواهد داشت. از سوی دیگر به نظرم، این موضوع در رسانه ها خیلی مغفول مانده است. البته گاهی در برهه های خاص، نمونه هایی از این توجه به صورت ابزاری و نه بنیادی بروز کرده است، یعنی احساسات شهروندان نسبت به یک موضوع مهم، مثلاً پدیده ای غیر مترقبه برانگیخته شده و موجی گذرا از احساس مسئولیت به راه افتاده که بیشتر وجه عاطفی و احساسی داشته است. اما اینها کافی نیست. اگر آموزه های مکتب شهروند پروری هم از طریق رسانه ها و گروه های مرجع و هم به واسطه شیوه های آموزشی به گونه ای سازمان یافته به افراد منتقل شود، با جامعه متفاوتی مواجه خواهیم بود.
* و این روند تاکنون شکل نگرفته یا شاید در نگاهی خوشبینانه بسیار اندک تحقق یافته است. چون اگر از رسانه ها، رهبران افکار و اصول آموزشی در این زمینه بهره گرفته بودیم، با وضعیتی به مراتب بهتر از زمان حاضر در عرصه آگاهی از حقوق و تکالیف شهروندی مواجه می بودیم.
بی تردید همین طور است. بدون رودربایستی اساساً مفهوم شهروندی در جامعه ما هم از سوی خود شهروندان و هم از ناحیه متولیان مختلف در سطوح و بخش های گوناگون به دقت مورد توجه قرار نگرفته و اغلب به عنوان یک واژه مترادف به کار برده شده است. اگر در گذشته می گفتند”مردم ایران”حالا می گویند”شهروندان ایرانی”. در صورتی که این دو با هم تفاوت دارند. در دوره های قبل برداشت از عبارت مردم ایران یا ملت ایران، آن نگاه ارباب و رعیتی بود که عده ای کشور را اداره می کردند، مردم نیز وظیفه داشتند خراج یا مالیات یا زکات یا سرباز بدهند و دستورات حکومت را اجرا کنند و در مقابل، حقشان این بود که در سایه امنیت و حفاظت از مرزهای کشور زندگی کنند. آن موقع مردم ایران بودند. اما الان می گویند شهروندان ایرانی. شهروندی، مفهومی است با ویژگی های واژگانی خاص خود. خوشبختانه در آموزه های فرهنگی ما به عنوان یک جامعه اسلامی مفهوم حق و مسئولیت وجود دارد، یعنی احساس مسئولیت نسبت به سرنوشت وطن به مفهوم کلی و سرنوشت دیگری چه هم کیش و چه فرا کیش درتعالیم دینی ما آمده است. اما در شرایطی که مایه های فرهنگی این اصول به شکل واقعاً قابل توجهی وجود داشته، متاسفانه مورد توجه قرار نگرفته است. امروز ما در موقعیتی هستیم که می بینیم موضوع به قدری مورد نیاز تلقی می شود که از سوی بخش هایی که مسئولیت اداره کشور را دارند، یعنی دولت، قوه قضاییه یا مجلس در بحثی مجزا با عنوان”حقوق شهروندی”مورد توجه قرار می گیرد. به تعبیر دیگر می خواهم بگویم ظرفیت های بهره برداری نشده در عرصه های مختلف وجود دارد که کمتر مورد توجه قرار گرفته اند.
* به نظر شما راه حل چیست؟
مشکل گشای بسیاری از چالش های پیش رو در جامعه ما هم در مناسبات بین شهروندان- چه به صورت ارتباطات تک به تک چه ارتباطات سازمان یافته و نهادینه شده- و هم در مناسبات میان شهروندان و حاکمیت، ترویج فرهنگ حقوق و تکالیف شهروندی است. خود این کار بخش مهمی از مشکلات را به طور طبیعی حل می کند. پرسشگری و پاسخگویی را به وجود می آورد و مطالبه بیجا را از بین می برد. چراکه گاهی اوقات ممکن است افراد ناآگاه نسبت به دامنه حقوق شهروندی خود، مطالبه ناروا و خارج از حد داشته باشند. مثال های زیادی در این رابطه به ذهن می رسد. مثلاً وقتی شخصی از وسیله نقلیه عمومی استفاده می کند، به عنوان یک شهروند در ازای وجهی که برای استفاده از آن پرداخت می کند، حقوقی دارد. تکلیف این فرد در وهله نخست پرداخت مبلغی است که قانوناً باید بپردازد و نیز این که به عنوان سرنشین این خودرو باید به گونه ای رفتار کند که آسیبی به خودرو نزند. بیش از این تکلیفی متوجه او نیست. اما حقوق بسیار زیادی دارد که فراتر از انتقال او از نقطه ای به نقطه دیگر است که در بسیاری از موارد این حقوق خدشه دار می شود. گاهی ممکن است فرد، حق خود را مطالبه کند و این عمل به قدری عجیب و غریب به نظر برسد که واکنش منفی در پی داشته باشد.
* حتی ممکن است منجر به زد و خورد شود. کما این که این قبیل صحنه ها را در خیابان شاهدیم.
همین طور است. راننده پیشاپیش باید بداند که موظف است در داخل خودرو فضایی مطلوب سرنشین فراهم نماید. مثلاً ممکن است این راننده علاقمند باشد که یک موسیقی تند جاز با صدای بلند یا نوحه ای غم انگیز گوش کند که البته حق اوست که در منزل و حریم خصوصی خود این کار را انجام دهد. در مثال ما ممکن است سرنشین نه تنها علاقه ای به شنیدن این اصوات نداشته باشد، بلکه آزار هم ببیند. اما ناگزیر است که تا رسیدن به مقصد به انتخاب راننده گوش بسپارد. حق سرنشین است که از سیستم تهویه خودرو استفاده کند، اما در اغلب اوقات نه تنها این امر میسر نیست، بلکه شیشه ها به گونه ای تنظیم شده اند که اصلاً نمی توان به آنها دست زد. یا ممکن است راننده سیگار بکشد. در حالی که حق این کار را ندارد. یا در مثالی دیگر، جست و جو کردن تاریخ مصرف کالا را بیان می کنم. انگار معطل شدن فروشنده نوعی تعدی به حقوق اوست، در صورتی که این حق خریدار است که تاریخ مصرف کالا را ببیند یا رمز کارتش را خودش در دستگاه کارت خوان وارد نماید. گمان می کنم اگر دست کم به عنوان یک برنامه چند ساله در کنار برنامه توسعه فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی که پس از تصویب به الگوی رفتاری مدیریت کشور مبدل می شود، برنامه های چند ساله توسعه فرهنگ شهروندی شامل حقوق و مسئولیت ها به صورت برنامه اجرایی تدوین شده و در بخش های مختلف، وظایف به طور مشخص، روشن، کمی شده و قابل سنجش مورد تاکید قرار گیرند، ظرف یکی دو برنامه مثلاً ۵ ساله ما با هویت متفاوتی از جامعه ایرانی مواجه شویم. به طور اتفاقی و گذرا گاهی در برهه هایی از تاریخ تحولات سیاسی اجتماعی کشور ما و البته در کشورهای دیگر اتفاقاتی افتاده که باعث پیدایش نوع خاصی از خرده فرهنگ یا هنجارهای تازه گذرا و موج وار شده، ولی این قبیل حرکت های نوپدید به آرامی از بین رفته اند. به خاطر دارم که در یکی دو سال نخست بعد از انقلاب نوعی احساس تعلق خاطر به وجود آمده بود که انگار بسیاری از مردم احساس مسئولیت و نیاز به مشارکت داشتند. منتها چون این احساس به یک حرکت خاص در برهه ای از زمان مربوط می شد و مقصد ویژه سیاسی را تعقیب می کرد، نهادینه نشد و به صورت یک رفتار گلخانه ای در یک دوره معین رخ داد که در واقع نوعی رواداری و احساس مسئولیت نسبت به هم و نسبت به سرنوشت کشور بود و البته دقت و توجه به اتفاقاتی که در کشور روی می داد و مشارکت در دوره های مختلف یا در زمان جنگ را در پی داشت. برخی گمان می کنند ترویج فرهنگ دوران دفاع مقدس، برای مشکلات امروز تاثیر مثبت دارد. ناگفته آشکار است که این بیان قابل خدشه نیست، چون آن فرهنگ، فرهنگ دفاع از سرزمین، گذشت، ایثار و جوانمردی بود. اما به عنوان یک راهبرد نمی تواند رویکردهای عملی فرهنگ سازی مورد نیاز فرهنگ شهروندی را تامین کند. چراکه فرهنگ شهروندی از موضع ایثارگرانه و گذشت کردن نیست. بلکه موازنه ای بین دو عامل لازم و ملزوم به نام حقوق وتکالیف است. هیچ کس بر طرف مقابل منتی ندارد. نه کسی که حقوق شهروندان را تامین می کند و نه شهروندانی که مسئولیت هایشان را انجام می دهند. این، رابطه ای متوازن و پذیرفته شده است.
* چرا اغلب شهروندان به شکلی خودخواهانه صرفاً بر حقوق خود تمرکز می کنند و کمتر به تکالیف شهروندی توجه دارند؟
به نظر می رسد عوامل مختلفی در این یک جانبه نگری دخالت داشته باشند. یکی از مهم ترین عوامل که متاسفانه در کشور ما نیز مشاهده می شود، بروز شکاف اعتماد و گسترش نوعی کم اعتمادی بین دولت و ملت است. این شکاف وجود دارد و نمی توان آن را نادیده انگاشت. البته حد و حدودش قابل بحث است. احساس می شود نوعی تلقی زیرپوستی در جامعه شکل گرفته که همه آن چیزی که گفته یا ادعا می شود در عمل اتفاق نمی افتد. یا به نوعی در برخی موارد، خلاف واقع گفته می شود. اما احساس بی اعتمادی بیشتر از بی اعتمادی واقعی است. عامل بعدی فقدان ساز و کارهای برخوردار از تضمین حقوقی و امنیت حقوقی برای مشارکت اجتماعی است. یکی از مهم ترین عواملی که به صورت گسترده و هم افزا به تحقق هر دو نقش حق و تکلیف شهروندی کمک می کند، امکان حضور سازمان یافته در فرآیندهای تصمیم گیری، اجرا و نظارت بر چیزی است که باید اجرا شود. متاسفانه در جامعه ما این بخش بسیار ضعیف، ویترینی و ناپایدار است. به نظر می رسد که جامعه ای که نقش مشارکتی ندارد یا زمینه ای فراهم نیست که بتواند این نقش را ایفا کند یا اگر بخواهد ایفا کند، باید هزینه زیادی متقبل شود و امیدوار به ادامه حرکت نیست و به صورت سینوسی و متاثر از سلیقه مدیران جامعه در برهه های مختلف دچار قبض و بسط و گاهی تنگی نفس می شود، ترجیح می دهد مثل کسی رفتار کند که پایش را روی پایش می اندازد و فقط می گوید حقوق من را بدهید، احساس تکلیف نمی کند و کمتر مشارکت اجتماعی دارد. ولی تقویت عنصر اعتماد و احساس امنیت در مشارکت سازمان یافته در قالب نهادها و تشکل های مردم نهاد در عرصه های مختلف که احساس فایده مندی و تاثیر گذاری داشته باشد، می تواند بسیار موثر باشد. نکته دیگر، نوعی نگاه نگران امنیتی و در واقع سیاسی سازی پدیده ها و کنشگری های اجتماعی است که باعث می شود افراد محاسبه کرده و نوعی ملاحظه کاری را ترجیح دهند تا این که خود را به دردسر بیندازند و وارد عرصه مسئولیت پذیری و قبول تکالیف شوند. به همین دلیل فرار از تکالیف، فرار از قانون، بی توجهی به آنچه که در پیرامون افراد می گذرد و احساس بی مسئولیتی نسبت به چالش های پیش روی جامعه به تدریج وضعیتی را به وجود می آورد که ما با آن مواجهیم.
* آگاهی اعضای جامعه از حق و تکلیف خود چه دستاوردهایی در بعد مشارکت اجتماعی خواهد داشت؟
اگر نهادینه سازی فرهنگ شهروندی به صورت همه جانبه در جامعه ما رخ دهد، بدون اغراق وارد یک دوره تاریخی جدید خواهیم شد. به نظر من ترویج فرهنگ شهروندی و نهادینه شدن آن در همه جوانب زندگی اجتماعی ما دوران تازه ای را در تاریخ ایران رقم خواهد زد و ایران متفاوتی به وجود خواهد آمد. آن وقت برای مواجهه با بسیاری از موضوعاتی که الان روی میز مدیریت جامعه قرار دارد، از مسائل اقلیمی و آب و هوایی و همه چالش هایی که با آنها مواجهیم تا موضوعات سیاسی، مولفه های متفاوتی به طور خودکار مد نظر افراد قرار خواهند گرفت. یعنی دیگر لازم نیست به شهروندان فلان شهر در دورافتاده ترین نقطه کشور بگوییم که برای انتخاب نماینده مجلس به چه عواملی توجه کنند، چراکه آنان خود به درجه ای از آگاهی اجتماعی می رسند که بدانند به عنوان یک شهروند از چه حقوق و تکالیفی بهره مندند و برای انتخاب وکیل خود، باید چه مولفه هایی را مد نظر قرار دهند. گاهی اوقات برخی به عنوان حسرت و نوعی غبطه روانی، شهروندان جوامع مختلف را با جامعه خودمان مقایسه می کنند. به فرض که واقعاً ویژگی های مطلوبی در شخصیت یا هویت شهروندی اتباع آن کشورها وجود داشته باشد، باید بدانیم که این، محصول فرآیند نهادینه سازی فرهنگ شهروندی بوده و یک باره اتفاق نیفتاده است. به نظر من اگر این اتفاق بیفتد ما با شرایط زیستی متفاوتی در ایران روبرو شده و دوره تاریخی تازه ای را خواهیم آفرید.

نقش”نی لبک” در بهینه سازی مدیریت!

بی برو برگرد،یکی از مهم ترین چالش های پیش روی جامعه ی ما،وجود برخی”مدیران شریف اما بی ربط” در برخی مسؤولیت هاست. نه فقط به این خاطر که سر رشته یا تجربه ی خاصی در زمینه ی کاری که به آنان سپرده شده ندارند،بلکه بیش تر به این خاطر که چون “آدم های گلی” هستند،نمی شود -یعنی دل آدم نمی آید- که به آنان بگوید: “آخر،مرد حسابی( یا بانوی خیلی حسابی)،چرا مسؤولیتی را پذیرفته ای که نابلدی؟!”
لال شوم اگر بخواهم کتمان یا توجیه کنم که خیلی ها از قبیل خود من-البته بیش از سی سال پیش،یعنی روزها و سال های اول پس از انقلاب- همین جوری شدیم مدیر فلان جا. به قول آقای مهندس غرضی مؤلف واژه ی چند سیلابی” بمب های همه کس کش” در مصاحبه با یکی از روزنامه ها: “گفتند بیا برو استاندار خوزستان شو،گفتم چشم.گفتند بیا وزیر نفت شو،گفتم چشم.چندین بار هم من را برای نخست وزیری معرفی کردند،موافقت نشد وگرنه من هرگز دنبال پست نبوده ام”.آری، اینجوری ها بود!
اما،به جان عزیز شما،این شیوه ی “ممد آقا، عجالتا شما بنشین پشت فرمان”، حتی اگر برای آن روزگار توجیه داشت که به هرحال غافلگیر پیروزی شتابان یک انقلاب و تغییر رژیم شده بودیم،پس از دهه ی نخست انقلاب، دیگر هیچ توجیهی نداشت. جالب این است که پس از چهار دوره ریاست جمهوری از آغاز دوره ی نخست جناب هاشمی تا پایان دوره دوم جناب “اسمشان چی بود؟!” که صدها مدیر و کارشناس ورزیده وکاربلد داشتیم و برای هر مدیریت تخصصی چندین گزینه در چنته بود،ناگهان زمام کار به کف با کفایت کسی افتاد که انگاری در زمره ی “اصحاب کهف” بود و دوباره “فیل قدرتش یاد هند انقلاب” کرد. روز از نو، تراشیدن سر بی صاحب از نو، لابد برای تربیت “سلمانی خودمانی”! هشت سال آزگار،زلف و ریش و پشم ملک و ملت،زیر دست “سیاست جوانگرایی-بخوانید: نابلد و ناشی گرایی-بود چالش قیچی و شانه و تیغ با سر و صورت خلق الله، که بحمدلله و المنه،سپری شد و رفت.
تا این که نوبت رسید به دولت “تدبیر و امید” که پر رنگ ترین شعار و رویکرد رییس آن ،یعنی جناب دکتر روحانی، در انتخابات،تاکید بر بهره گیری از مدیران کارآمد و اهمیت دادن به “کارشناسی” در تصمیم گیری ها و برنامه ریزی ها و واگذاری مسؤولیت ها بود.
بدون مجامله و پاچه خواری و گزافه گویی،واقعیت این است که در بسیاری موارد نیز،به این اصل مهم وفاداربوده است.اما، در موارد مهمی نیز-به هر دلیل موجه و ناموجه،از سر اختیار یا اضطرار-دچار همان شیوه ی “ممدآقا عجالتا شما بنشین پشت فرمان” شده و متاسفانه “قابلمه” ی تدبیر و امید،سمت و سوی “آبکش” پیدا کرده است!
از باب نمونه عرض می کنم:وزارت خانه ی جلیل القدری به نام “وزارت ورزش و جوانان” تاسیس شد در همان دوران “رفیق اصحاب کهفی مان” که ذکر خیرش رفت! خداوکیلی این جناب وزیر کنونی با این که دانش آموخته ی ورزش و استاد دانشگاه هم بوده اند، در کدامیک از دو بخش :ورزش وجوانان،موفق بوده اند؟
باز خدا پدر آن “سازمان ملی جوانان” را رحمت کند که اگر گلی به سر جوانان نمی زد، دستکم برای حال و روز آنان،اینجا و آنجا نوحه سرایی می کرد. گاهی حالی از تشکل های جوانان می پرسید.نوشابه ای برایشان باز می کرد.خودم شاهد بودم که در دوران ریاست جمهوری همان آقایی که “اسمش چه بود؟!”،کلی تشکل های مردم نهاد جوانان شکل گرفت که نه به امور سیاسی بلکه در زمینه های مهم اجتماعی، زیست محیطی، فنی و شهرسازی و بهداشتی و از این دست،کارهای ارزنده ی پژوهشی می کردند و با نهادهای رسمی،همکاری داشتند.
چه می شود گفت به این جناب وزیرنجیب که حتی در همان عرصه ی تخصصی اش،یعنی ورزش، نیز،کمیت مدیریتش می لنگد و کلی حرف و حدیث دارند اهالی،چه رسد به بخش جوانان که انگاری”مرخص فرموده اند”!
این را از باب نمونه عرض کردم.قضیه در مدیریت های میانی برخی دستگاه های دیگر نیز کمیاب نیست.از عرصه ی فرهنگ و هنر گرفته تا اقتصاد و سیاست و کار و رفاه! کاش برای انتخاب مدیران ارشد در بخش های گوناگون به شیوه ی “اصغر مطرب” محله ی “عمه جان” من،از “متد نی لبک بزن ببینم” استفاده می شد.
“عمه جان” تعریف می کرد که آن سال ها، در محله شان یک جناب “اصغر مطرب” بود که در مجالس جشن عقد و عروسی، با گروه همنوازانش، حاضران را به فیض می رساند. خودش در نواختن همه جور مزقانی،مهارت داشت. هرگاه که کسی برای پیوستن به گروه “اصغر مطرب” مراجعه می کرد،پیش از هر حرف و حدیثی یک فقره نی لبک به دستتش میداد و می گفت:بزن ببینم!
یکی فوت می کرد.دیگری سوت می کشید. آن دیگری سر و ته قضیه را عوضی می گرفت. خلاصه، همان اول کار، تعیین تکلیف می کرد که اگر طرف عوضی آمده، برگردد به خانه!
شما ملاحظه کنید که گاهی برخی از این متولیان در رده ی استاندار و فرماندار،هنگام اظهار نظر در باره ی یک مساله یا حادثه چه بی حساب و کتاب و گتره ای حرف می زنند! نی لبک نزده اند بندگان خدا،و چه بسا اصلا پیش از این ندیده اند!
من بر این باورم که مشکل اصلی در ناکارآمدی مدیریت در برخی بخش های جامعه ی ما،مشکل سیاسی نیست. مختص این خط و آن خط، این جناح و آن جناح نیست.انتخاب بی ربط است . البته انکار نمی کنم که ناهمراهی سیاسی و یکدله نبودن برخی مدیران بازمانده از دوران “آن آقا” با سیاست های این دولت، در نابازدهی فعالیت ها تاثیر دارد اما،جدای از این، ما گرفتار چالش مدیران بی ربط هستیم!
قبول ندارید، از جناب “کرگدن” بپرسید! ۳/۳/۹۴ احمد پورنجاتی

“کیومرث صابری”،فراتر از “گل آقا”!

ما ایرانی ها،انگاری همه مان مادرزادی “با مزه” ایم! یعنی خودمان این گونه خیال می کنیم .همچنان که همه مان شاعریم :از کوچک و بزرگ،با سواد و بی سواد،سنتی و مدرن،عارف و سیاستمدار،تکنوکرات و مداح و دیگر اصناف خلایق! البته واقعیت این است که درپهنه ی تاریخ پر فراز و نشیب این سرزمین، در تولید چیزهای خنده دار یا شاعرانه مهارت شگرفی از خود نشان داده ایم .پس چندان عجیب نیست،اگر هر یک از ما ایرانی جماعت،خودش را یک “طناز″چیره دست بداند که هم می تواند به همه چیز بخندد و هم دیگران را بخنداند!
پس من نه قصد و نه جرات آن را دارم که در این مجال بخواهم زیراب چنین “خیالات ” را بزنم ،هرچند از جنس “هنر نزد ایرانیان است و بس” باشد .اما حقیقت را که نباید فدای مصلحت و خوشایند این و آن کرد.
توانایی “مضمون کوک کردن” و به ریشخند گرفتن و فکاهه گویی و تولید خنده ،البته نیازمند ذوق و آگاهی و مهارت است اما،هر “مضمون کوک کن” ،”طنز پرداز″ نیست.
“طنز″،به ویژه “طنز اجتماعی و سیاسی” ،چیزی شبیه رقص موزیکال روی طناب بر فراز پرتگاهی هولناک است.
نه! تشبیه مناسب تری لازم است:چیزی شبیه کار بزرگ “آرش کمانگیر”است. تیر طنز،آنگاه که بر چله ی کلام طنز پرداز می نشیند و کمان کش می شود در پردازش هر سوژه، در واقع خط مرز یا آستانه ی تحمل “جامعه و قدرت : را گمانه می زند.گاه آن خط و آستانه را بر می کشد و گاه خو،پر می کشد!
از این رو،به همان اندازه که شور و دست افشانی تماشاچیان را بر می انگیزد،گاه بیش از آن، نفس ها را از دلهره،در سینه ها حبس می کند. چیز کمی نیست،انگولک کردن “عادات و آداب و گفتار و رفتار”مردمان به ویژه اگر دارای “شاخ قدرت” اجتماعی یا سیاسی باشند!
از این رو،کم نبوده اند”طنزپردازان”چیره دست در همین سرزمین “گل و بلبل” که سرگذشتی “آرش گونه” یافته اند،از قالب تهی کردن تا آواره گی و نمدمال شدن و به چوبه ی دار بوسه زدن!
داستان گریه آوریست،سرنوشت بسیاری از خنده سازان-دستکم از آستانه ی مشروطیت تا کنون- “طنزپردازان با شرافت که نسبت به سرنوشت جامعه ی خویش احساس مسؤولیت داشته اند.
اما بهانه ی من در این نوشته یاد کرد یک دوست ،مرحوم “کیومرث صابری عزیز″است – که هنوز پس از سال ها،نبودنش را باور نکرده ام .
“آموزگار طنزپرداز″من، انسان شریف و آزاده ایست که در عین برخورداری از دانش و مهارت “مضمون سازی طنازانه”،در عین آگاهی از چارچوب ملاحظات فرهنگی و سیاسی جامعه و زمانه اش،در اوج مقبولیت -هم در گستره ی مخاطبان و هم در قلمرو سیاستمداران و حاکمان- فراتر از شخصیتی طناز به نام “گل آقا” که خود آفریننده اش بود.بی مجامله و زبان بازی می گویم که “مرحوم صابری”تا واپسین لحظه های زندگی این جهانی اش،نمونه ی ستایش برانگیزی از یک “انسان اخلاقی” بود. از آن دست آدم ها که “حافظ” نام “رند” بر آنان نهاده است.
کارنامه ی “کیومرث صابری” در عرصه ی طنز،درخشان تر از آن است که نیاز به توصیف و تمجید چون منی باشد.او چه در دوران جوانی اش در همکاری با “مجله توفیق” و چه در دوران “دو کلمه حرف حساب” در روزنامه اطلاعات و به ویژه در دوره ای که خود با انتشار هفته نامه ی “گل آقا” آغاز کرد و سرانجام در قالب یک موسسه یا نهاد مهم به اوج رساند،همواره خوش درخشید.
به گمان من،اگر بخواهیم تاریخ “طنز اجتماعی و سیاسی”دوران پس از انقلاب را دوره بندی کنیم،درست آن است که بگوییم: سه دوره ی: پیش ،همزمان و پس از “مکتب طنز گل آقا”!
با این همه،سخن اصلی من این است که شخصیت “کیومرث صابری” را نباید درحصار شخصیت “گل آقا” محدود کرد.این را آنان که از نزدیک با اوآشنا بوده اند-خواه همکارانش در موسسه گل آقا و خواه دوستانش که طیفی گسترده و گونه گون از این سوی جابلسای سلیقه های فرهنگی و سیاسی تا آن سوی جابلغای این بازار مکاره را در بر می گرفت- می توانند،گواه باشند.
من برآنم که یکی از برجسته ترین ویژگی های کمیاب شخصیت “کیومرث صابری” هم در موضع یک طنز پرداز و هم در موضع یک انسان پر رابطه و پرجاذبه، این بود که هرگز توانایی سحرانگیز قلم خویش را در نقاب “طنز″، همچون ابزاری برای “کینه ورزی” یا انتقام شخصی یا مرامی”از هیچ کس،خواه “در قدرت” یا “بر قدرت” به کار نگرفت.
شاید همین ویژگی اش بود که انگاری در زمره ی کمیاب انسان های تاثیرگذاری شد که در عین برخورداری از معیارها و ارزش های اندیشگی و باورمندانه،”مسلمانش به زمزم شوید و هندو بسوزاند”.محبوب همگان بود نه از بی مبنایی بلکه از رواداری و زلال اخلاق انسانی. روانش شاد.
احمد پورنجاتی ۱۲/ اردیبهشت/۹۴

Click here

نوشته های قدیمی تر

دلتا © 1386 تا ۱۳۹۸ احمد پورنجاتی | کلیه حقوق محفوظ است. | نقل مطالب با ذکر منبع و بدون ویرایش آزاد می باشد.

| بالا ↑